وقتی نظر تماشاگر جای نقد می‌نشیند | سجاد خلیل زاده

وقتی نظر تماشاگر جای نقد می‌نشیند

وقتی نظر تماشاگر جای نقد می‌نشیند؛

مسئله‌ای فراتر از تیوال

و یک بحران تازه در اقتصاد تئاتر

در سال‌های اخیر، پلتفرم‌های فروش و معرفی آثار نمایشی به تدریج به فضایی تبدیل شده‌اند که در آن تجربه شخصی تماشاگر، گاه بدون هیچ تفکیک روشنی از نقد حرفه‌ای، در جایگاه داوری درباره کیفیت یک اثر قرار می‌گیرد؛ مسئله‌ای که در ظاهر نشانه مشارکت دموکراتیک مخاطب در حیات تئاتر است، اما در عمل می‌تواند مرز میان سلیقه، تجربه شخصی، بازخورد مخاطب و نقد هنری را از میان بردارد. اهمیت موضوع زمانی بیشتر می‌شود که بدانیم پژوهش‌های متعدد درباره نظام‌های نقد آنلاین نشان داده‌اند که امتیازها و نظرهای کاربران واقعاً بر تصمیم مخاطبان اثر می‌گذارند و این اثرگذاری با سوگیری‌های انتخاب، هیجانی‌بودن تجربه، فشار اجتماعی، اغراق و حتی نقدهای جعلی پیچیده‌تر می‌شود. در چنین شرایطی، مسئله فقط این نیست که یک تماشاگر حق دارد درباره نمایشی که دیده نظر منفی بدهد؛ مسئله بنیادی‌تر این است که آیا ما برای مخاطب امکان تشخیص نظر شخصی از نقد معتبر را فراهم کرده‌ایم یا نه.

تئاتر پیش از آنکه وارد سالن شود، در جهان امروز وارد یک فضای دیگری نیز شده است؛ فضایی که دیگر صحنه، تنها محل مواجهه اثر و تماشاگر نیست و تجربه نمایش از لحظه‌ای که مخاطب بلیت می‌خرد تا زمانی که پس از خروج از سالن تلفن همراه خود را باز می‌کند و درباره آن می‌نویسد، امتداد پیدا می‌کند. این تغییر در ذات خود نه تهدید است و نه فرصت مطلق؛ یک واقعیت تازه در زیست فرهنگی است. تماشاگر امروز دیگر فقط مصرف‌کننده خاموش اثر نیست، بلکه می‌تواند روایت خودش از تجربه تماشای یک نمایش را عمومی کند، به آن امتیاز بدهد، درباره بازیگر و کارگردان اظهار نظر کند و حتی بر تصمیم تماشاگر بعدی اثر بگذارد. از این منظر، حذف یا محدودکردن صدای مخاطب نه ممکن است و نه مطلوب. مسئله از جایی آغاز می‌شود که حق اظهار نظر با اعتبار داوری اشتباه گرفته می‌شود؛ یعنی چون یک نفر حق دارد چیزی را دوست نداشته باشد، تصور کنیم هر توضیحی که درباره علت دوست‌نداشتن او ارائه می‌شود الزاماً نقد است، و چون یک نظر در یک پلتفرم عمومی منتشر شده، پس باید آن را هم‌وزن یک نقد تحلیلی، پژوهش هنری یا ارزیابی حرفه‌ای دانست.
این تفکیک در هنر از همیشه مهم‌تر است، زیرا اثر هنری برخلاف بسیاری از کالاهای مصرفی، الزاماً برای پاسخ‌دادن به یک معیار واحد تولید نمی‌شود. ممکن است تماشاگر از ریتم نمایشی ناراضی باشد، در حالی که کندی ریتم دقیقاً بخشی از منطق زیبایی‌شناختی اثر بوده است؛ ممکن است بازیگری را بی‌حس بداند، در حالی که کارگردان عمداً از بیان عاطفی مستقیم فاصله گرفته باشد؛ ممکن است طراحی صحنه را خالی توصیف کند، در حالی که خلأ فضایی یکی از عناصر اصلی میزانسن باشد؛ یا برعکس، ممکن است پشت واژه‌هایی مانند تجربی، مینیمال، فرم‌گرا یا مدرن ضعف‌هایی واقعی در ساختار اثر پنهان شده باشد. بنابراین مشکل در این نیست که مخاطب ممکن است اشتباه کند؛ منتقد حرفه‌ای هم ممکن است اشتباه کند. مشکل در این است که نظام انتشار و مصرف نظرها معمولاً ابزار کافی برای فهمیدن تفاوت میان این دو نوع داوری در اختیار مخاطب قرار نمی‌دهد.
این مسئله البته اختصاصی به تئاتر ایران یا یک پلتفرم خاص ندارد. ادبیات پژوهشی گسترده درباره نقدهای آنلاین نشان داده است که کاربران به‌طور معناداری از این نقدها در تصمیم‌گیری خود استفاده می‌کنند و حتی یک فراتحلیل بر پایه ۱۵۶ مطالعه و ۶۹ هزار مشاهده نشان داده است که جهت‌گیری نظرها یا همان مثبت و منفی‌بودن آنها، یکی از قدرتمندترین عوامل اثرگذار بر قصد خرید است. پژوهش‌های دیگری نیز نشان داده‌اند که نظام‌های نقد آنلاین از سوگیری انتخاب رنج می‌برند؛ به این معنا که کسانی که تجربه بسیار مثبت یا بسیار منفی داشته‌اند، احتمال بیشتری دارد که نظر خود را ثبت کنند و در نتیجه صدای تجربه‌های افراطی می‌تواند در میان نظرهای منتشرشده بیش از تجربه‌های میانه دیده شود. این نکته برای تئاتر اهمیت ویژه‌ای دارد، زیرا یک نمایش ممکن است در یک شب با تماشاگرانی روبه‌رو شود که دقیقاً با زبان و زیبایی‌شناسی آن ارتباط برقرار نمی‌کنند و همان تجربه شخصی، بعداً در فضای عمومی به صورت گزاره‌ای درباره کیفیت نمایش بازتولید شود.
در اینجا باید یک اشتباه رایج را کنار بگذاریم: تماشاگر غیرمتخصص الزاماً تماشاگر بی‌اعتبار نیست. حتی ممکن است واکنش یک تماشاگر غیرمتخصص به یک نمایش، چیزی را آشکار کند که منتقد حرفه‌ای به دلیل نزدیکی بیش از حد به ساختارهای نظری آن را نمی‌بیند. تماشاگر می‌تواند بگوید من نفهمیدم، حوصله‌ام سر رفت، با شخصیت ارتباط نگرفتم، این اجرا برای من طولانی بود یا احساس کردم بازی بازیگر مصنوعی است. تمام این جملات ارزشمندند، اما ارزش آنها در سطح گزارش تجربه است، نه الزاماً در سطح حکم نهایی درباره اثر. یک تماشاگر می‌تواند دقیقاً به همین دلیل بگوید من با این نمایش ارتباط نگرفتم و این جمله از نظر صداقت حتی از یک نقد ظاهراً روشنفکرانه ارزشمندتر باشد؛ زیرا جایگاه گوینده را مشخص می‌کند. بحران زمانی رخ می‌دهد که جمله من با این اثر ارتباط نگرفتم تبدیل شود به این اثر ضعیف است و این دو، بدون هیچ واسطه‌ای، در ذهن مخاطب بعدی یکی تلقی شوند.
از اینجا باید به مفهوم سرمایه اعتماد در پلتفرم‌های فرهنگی رسید. مخاطب وقتی وارد صفحه یک نمایش می‌شود، معمولاً زمان کافی ندارد که درباره سوابق نویسنده نظرها، دانش نویسنده، نسبت او با اثر، انگیزه احتمالی او، کیفیت استدلالش و حتی سابقه حساب کاربری تحقیق کند. او چند جمله می‌خواند، چند امتیاز می‌بیند و در چند ثانیه تصمیم می‌گیرد که آیا بلیت بخرد یا نه. این همان نقطه‌ای است که یک جمله کوتاه می‌تواند از یک تجربه شخصی به یک سیگنال اقتصادی تبدیل شود. تحقیقات حوزه نقدهای آنلاین نیز نشان داده‌اند که مخاطبان به اطلاعات شخص ثالث اعتماد می‌کنند، اما همزمان وجود نقدهای جعلی یا دستکاری‌شده می‌تواند اعتماد به کل نظام نقد را تضعیف کند. بنابراین موضوع فقط حق نقدکردن نیست؛ موضوع طراحی یک معماری اعتماد است.
در چنین معماری‌ای، یکی از خطرناک‌ترین پدیده‌ها، نقدهای ساختگی یا حساب‌های فاقد هویت پایدار است. اگر فردی پس از یک اختلاف شخصی، رقابت حرفه‌ای، سوءتفاهم، خصومت گروهی یا هر انگیزه دیگری، حسابی تازه ایجاد کند و بدون سابقه روشن چند نظر منفی درباره یک نمایش یا چند عضو گروه منتشر کند، با یک مسئله کاملاً متفاوت از نقد منفی مواجهیم. نقد منفی حق تماشاگر است؛ نقد جعلی مسئله دیگری است. این دو نباید با یکدیگر خلط شوند. در سطح جهانی نیز مسئله نقد جعلی آن‌قدر جدی شده که نهادهایی مانند کمیسیون تجارت فدرال آمریکا در سال ۲۰۲۴ مقررات مشخصی برای مقابله با نقدهای جعلی و گمراه‌کننده تصویب کردند؛ این مقررات، از جمله، انتشار یا خرید نقدهایی را که تجربه واقعی فرد را جعل می‌کنند و همچنین خرید نقدهای مثبت یا منفی مشروط به بیان یک دیدگاه خاص را هدف قرار داده‌اند. این تجربه نشان می‌دهد که جهان دیجیتال به تدریج از مرحله هر کس هرچه خواست بنویسد عبور کرده و وارد مرحله‌ای شده است که اعتبار، اصالت و شفافیت نقد نیز بخشی از مسئولیت پلتفرم محسوب می‌شود.
با این حال، راه‌حل را نباید در حذف نقد منفی جست‌وجو کرد؛ چنین راه‌حلی هم از نظر حرفه‌ای غلط است و هم از نظر فرهنگی خطرناک. تئاتری که فقط اجازه انتشار نظرهای مثبت را بدهد، خیلی سریع به یک فضای تبلیغاتی تبدیل می‌شود و دیگر نمی‌توان آن را میدان گفت‌وگوی هنری دانست. حتی نقدهای تند و ناعادلانه نیز گاهی بخشی از واقعیت اجتماعی یک اثر را آشکار می‌کنند. مسئله این است که پلتفرم باید میان منفی‌بودن و نامعتبر بودن تمایز بگذارد. یک نقد می‌تواند بسیار منفی باشد و در عین حال دقیق، مستدل، محترمانه و قابل دفاع باشد؛ همان‌طور که یک نقد می‌تواند بسیار مثبت باشد و در عین حال فاقد ارزش تحلیلی یا حتی تبلیغاتی و سفارشی باشد. بنابراین معیار نباید مثبت یا منفی باشد؛ معیار باید شفاف، اصیل، مستند و قابل ارزیابی بودن باشد.
برای رسیدن به این نقطه، شاید نخستین اصلاح ضروری این باشد که اساساً واژه نقد برای همه نظرهای تماشاگر به کار نرود. پلتفرم می‌تواند میان چند سطح از مشارکت مخاطب تفاوت ایجاد کند: تجربه تماشاگر، نظر تماشاگر، امتیاز، و نقد حرفه‌ای. این چهار مفهوم یکی نیستند. کسی که می‌نویسد نمایش برای من جذاب نبود تجربه خود را ثبت کرده است؛ کسی که درباره بازی، میزانسن، دراماتورژی، ریتم، طراحی صدا، نور، نسبت متن و اجرا و ساختار دراماتیک استدلال می‌کند، وارد قلمرو نقد شده است. این تفاوت صرفاً یک بازی با واژه‌ها نیست؛ یک اقدام مهم برای سواد رسانه‌ای مخاطب است. اگر مخاطب بداند که آنچه می‌خواند نظر شخصی یک تماشاگر است نه ارزیابی کارشناسی، می‌تواند آن را در وزن درست خود قرار دهد.
گام دوم می‌تواند ایجاد یک نظام حداقلی برای احراز اصالت تجربه تماشاگر باشد. اگر کسی واقعاً بلیت خریده و نمایش را دیده است، پلتفرم می‌تواند این موضوع را به شکل یک نشان ساده و غیرتحقیرآمیز مشخص کند؛ نه برای اینکه به تماشاگران بدون این نشان اجازه حرف‌زدن ندهد، بلکه برای اینکه مخاطب بداند نویسنده نظر، دست‌کم سابقه‌ای قابل احراز از مواجهه با اثر داشته است. در کنار آن، سابقه حساب کاربری نیز می‌تواند بخشی از اطلاعات اعتبار باشد: آیا این حساب امروز ساخته شده؟ آیا تنها یک نظر دارد؟ آیا در طول زمان درباره آثار مختلف نوشته است؟ آیا تمام فعالیتش به یک نمایش یا یک گروه خاص محدود شده است؟ اینها اثبات‌کننده جعلی‌بودن یک نظر نیستند، اما سیگنال‌های اعتبار ایجاد می‌کنند. پژوهش‌های جدید حتی نشان داده‌اند که رفتار شبکه‌ای کاربران می‌تواند در شناسایی فعالیت‌های غیرعادی و نقدهای ساختگی مفید باشد و روش‌های مبتنی بر ساختار شبکه در برخی مطالعات از اتکا صرف به متن نقد مقاوم‌تر بوده‌اند.
گام سوم، ایجاد امکان گزارش تخلف با یک فرآیند شفاف است؛ اما اینجا نیز باید بسیار محتاط بود. اگر هر گروه نمایشی بتواند صرفاً با ادعای این نقد به ما لطمه زده خواستار حذف آن شود، پلتفرم به ابزار سانسور تبدیل خواهد شد. بنابراین اعتراض باید نه درباره بد بودن نقد، بلکه درباره تخلف در تولید یا انتشار نقد باشد؛ برای مثال ادعای دروغ درباره ندیدن نمایش، جعل هویت، تبلیغ پنهان، تهدید، توهین شخصی، انتشار اطلاعات خصوصی، ایجاد حساب‌های متعدد برای دستکاری امتیاز، یا رابطه مستقیم و اعلام‌نشده با رقیب یا ذی‌نفع اثر. در این مدل، گروه هنری حق ندارد از پلتفرم بخواهد منتقد را ساکت کند؛ فقط می‌تواند درباره اصالت یا تخلف اعتراض کند و پلتفرم باید بر اساس معیارهای از پیش اعلام‌شده تصمیم بگیرد.
مسئله مهم دیگر، خود امتیاز عددی است. عدد در فضای دیجیتال بیش از متن اثر می‌گذارد، زیرا مغز انسان برای تصمیم‌گیری سریع به شاخص‌های ساده تمایل دارد. یک نمایش با امتیاز پایین ممکن است حتی پیش از آنکه مخاطب یک نقد را بخواند، از سوی او کنار گذاشته شود. اما عدد هیچ توضیحی درباره چرایی تجربه نمی‌دهد. آیا مخاطب از متن ناراضی بوده؟ بازی؟ نور؟ قیمت بلیت؟ صندلی؟ طول نمایش؟ انتظار نادرست از اثر؟ یا اساساً با ژانر ارتباط نداشته؟ یک عدد همه این متغیرها را به یک سیگنال واحد تقلیل می‌دهد. در ادبیات پژوهشی نیز مشخص شده که نظام‌های امتیازدهی آنلاین با سوگیری‌های مختلف از جمله خودانتخابی و فشار اجتماعی مواجه‌اند و در نتیجه، امتیاز میانگین الزاماً تصویر کاملی از کیفیت واقعی ارائه نمی‌کند.
شاید بهتر باشد پلتفرم‌های فرهنگی به جای یک امتیاز کلی، امکان ارزیابی چند مؤلفه را فراهم کنند؛ برای نمونه بازیگری، کارگردانی، طراحی، متن، تجربه کلی و تناسب با سلیقه شخصی. چنین ساختاری یک تغییر ساده در رابط کاربری به نظر می‌رسد، اما از نظر معرفت‌شناختی بسیار مهم است؛ زیرا مخاطب را وادار می‌کند بفهمد که من این نمایش را دوست نداشتم با این نمایش در تمام مؤلفه‌ها ضعیف است تفاوت دارد. ممکن است فردی از نمایش خوشش نیاید اما بازیگری را عالی بداند. ممکن است با فرم اجرا ارتباط برقرار نکند اما طراحی صحنه را دقیق ارزیابی کند. این تفکیک، خود نوعی آموزش مخاطب است.
در این میان، جامعه تئاتر نیز نمی‌تواند تمام مسئولیت را به گردن پلتفرم بیندازد. بخشی از مسئله ناشی از ضعف خود اکوسیستم نقد است. وقتی نقد حرفه‌ای، مستمر، قابل دسترس و جدی کم باشد، خلأ آن را نظرهای کوتاه کاربران پر می‌کنند. وقتی مخاطب بعد از تماشای یک نمایش تنها با چند جمله پراکنده در شبکه‌های اجتماعی مواجه می‌شود و نقدهای تخصصی یا گزارش‌های تحلیلی به اندازه کافی در دسترس نیستند، طبیعی است که همان چند جمله برای او تبدیل به مرجع شود. بنابراین مسئله فقط تیوال یا هر پلتفرم مشابه نیست؛ مسئله، ضعف زیرساخت نقد تئاتر و سواد رسانه‌ای پیرامون آن است. اگر جامعه حرفه‌ای می‌خواهد تماشاگر میان یک نظر شخصی و نقد تخصصی تمایز بگذارد، باید نقد تخصصی را تولید کند، منتشر کند و به زبان قابل فهم در اختیار مخاطب قرار دهد.
از سوی دیگر، خود هنرمندان نیز باید یک واقعیت ناخوشایند را بپذیرند: همه نقدهای منفی جعلی نیستند و همه واکنش‌های منفی ناشی از خصومت شخصی نیستند. گاهی یک گروه هنری وقتی با نقد مواجه می‌شود، سریع‌ترین راه دفاعی را انتخاب می‌کند و منتقد را بی‌سواد، مغرض یا دشمن می‌نامد. این واکنش هم به اندازه نقد جعلی خطرناک است. اگر قرار باشد هر نقدی که به فروش نمایش لطمه می‌زند حذف شود، دیگر چیزی به نام نقد باقی نمی‌ماند. هنرمند حرفه‌ای باید بتواند بین سه وضعیت تمایز بگذارد: من با این نظر مخالفم، این نظر از نظر تحلیلی ضعیف است و این نظر احتمالاً جعلی یا متخلفانه است. فقط وضعیت سوم موضوع مداخله پلتفرم است.
از منظر اقتصاد تئاتر، اما نمی‌توان اثر این مسئله را کوچک شمرد. وقتی یک تصمیم خرید بر اساس اطلاعات ناقص یا گمراه‌کننده شکل می‌گیرد، موضوع دیگر صرفاً یک اختلاف سلیقه هنری نیست؛ با اقتصاد اثر مواجهیم. نمایش‌هایی که سرمایه‌گذاری خصوصی دارند، گروه‌های بزرگ دارند، سالن اجاره کرده‌اند و هزینه تبلیغات و تولید پرداخت کرده‌اند، به تعداد مشخصی از تماشاگر نیاز دارند. بنابراین هر سازوکاری که بتواند با یک یا چند سیگنال غیرواقعی بر تصمیم مخاطب اثر بگذارد، می‌تواند پیامد اقتصادی داشته باشد. البته نباید بدون داده تجربی ادعا کرد که یک نقد خاص یا چند حساب ناشناس مستقیماً باعث افت فروش یک نمایش شده‌اند؛ برای اثبات چنین رابطه‌ای به داده‌های فروش، زمان انتشار نقد، میزان دیده‌شدن آن، رفتار مخاطبان و سایر متغیرهای تبلیغاتی نیاز است. اما اینکه نقدهای آنلاین بر تصمیم مخاطبان اثر می‌گذارند، موضوعی است که پژوهش‌های گسترده در حوزه رفتار مصرف‌کننده تأیید کرده‌اند.
بنابراین شاید وقت آن رسیده باشد که در تئاتر ایران از دوگانه غلط آزادی بیان یا سانسور نقد عبور کنیم و مسئله را دقیق‌تر تعریف کنیم: ما به آزادی نظر نیاز داریم، اما همزمان به شفافیت اعتبار نظر نیز نیاز داریم. آزادی بیان به این معنا نیست که همه گفته‌ها باید وزن معرفتی یکسان داشته باشند. یک پزشک و یک بیمار هر دو می‌توانند درباره بدن صحبت کنند، اما نوع اعتبار سخن آنها یکی نیست؛ یک معمار و یک رهگذر هر دو می‌توانند درباره یک ساختمان نظر بدهند، اما یکی ممکن است از منظر سازه و دیگری از منظر تجربه زیسته صحبت کند. در تئاتر نیز تماشاگر، منتقد، پژوهشگر، بازیگر و کارگردان می‌توانند درباره یک اثر حرف بزنند، اما جایگاه سخن آنها متفاوت است. دموکراتیک‌بودن گفت‌وگو به معنای یکسان‌بودن وزن تمام صداها نیست؛ به معنای امکان شنیده‌شدن آنها و شفاف‌بودن جایگاه هر صداست.
در نهایت، مسئله‌ای که امروز در حاشیه صفحات نمایش‌ها می‌بینیم، شاید نشانه یک تغییر بزرگ‌تر باشد: تئاتر دیگر فقط با مسئله چگونه دیده‌شدن روی صحنه مواجه نیست؛ با مسئله چگونه دیده‌شدن پس از صحنه نیز روبه‌روست. اثر هنری پس از اجرا وارد میدان دیگری می‌شود؛ میدان الگوریتم، امتیاز، کامنت، رتبه، توصیه و قضاوت سریع. در این میدان، کیفیت واقعی اثر تنها چیزی نیست که بر سرنوشت آن اثر می‌گذارد؛ کیفیت اطلاعات پیرامون اثر نیز اهمیت پیدا کرده است. اگر این فضای اطلاعاتی بدون استاندارد رها شود، نه فقط نمایش ضعیف ممکن است آسیب ببیند، بلکه نمایش خوب نیز می‌تواند قربانی روایت نادرست شود؛ و از آن خطرناک‌تر، ممکن است مخاطب به تدریج اعتماد خود را به تمام نقدها از دست بدهد.
راه‌حل حرفه‌ای نه بستن دهان تماشاگر است، نه ساختن دیوار دفاعی پیرامون هنرمند و نه حذف نقدهای منفی. راه‌حل، طراحی یک نظام بالغ برای تفکیک تجربه از نقد، نظر از داوری تخصصی، نقد واقعی از نقد جعلی و مخالفت از تخلف است. پلتفرم‌ها باید ابزارهای احراز اصالت، گزارش تخلف، شفافیت حساب‌ها و تفکیک نوع نظر را جدی‌تر کنند؛ منتقدان باید مسئولیت معرفتی سخن خود را بپذیرند؛ تماشاگران باید بدانند هر چیزی که در قالب نظر منتشر می‌شود، الزاماً حقیقت درباره اثر نیست؛ و هنرمندان نیز باید یاد بگیرند که نقد منفی را دشمن تلقی نکنند. اگر قرار باشد یک اصلاح واقعی اتفاق بیفتد، هدف نباید کم‌کردن نقد منفی باشد؛ هدف باید بالابردن کیفیت اطلاعاتی باشد که مخاطب بر اساس آن تصمیم می‌گیرد.
شاید مهم‌ترین پرسش همین باشد: وقتی یک تماشاگر در صفحه یک نمایش می‌نویسد این نمایش را نبینید، دقیقاً چه چیزی به مخاطب بعدی منتقل شده است؟ تجربه یک انسان؟ سلیقه شخصی او؟ یک تحلیل هنری؟ یک سوءتفاهم؟ یک واکنش هیجانی؟ یک رقابت پنهان؟ یا یک حساب جعلی که فقط برای آسیب‌زدن ساخته شده است؟ تا زمانی که سیستم نتواند میان این وضعیت‌ها تمایز ایجاد کند، ما با نقد تئاتر مواجه نیستیم؛ با یک بازار اطلاعاتی بدون برچسب‌گذاری دقیق مواجهیم که در آن یک جمله می‌تواند وزن اقتصادی بسیار بیشتری از ارزش تحلیلی خودش پیدا کند. مسئله امروز تئاتر این نیست که چرا تماشاگر حرف می‌زند؛ مسئله این است که چرا هنوز سازوکاری نداریم که به تماشاگر کمک کند بفهمد چه چیزی را می‌خواند.
اما مسئله در همین‌جا متوقف نمی‌شود. اگر بپذیریم که نظر آنلاین می‌تواند بر تصمیم تماشاگر و در نتیجه بر اقتصاد یک نمایش اثر بگذارد، آن‌وقت باید یک پرسش سخت‌تر را مطرح کنیم: آیا هر نظر، صرفاً به دلیل آنکه از سوی یک انسان واقعی نوشته شده، باید از اعتبار یکسان برخوردار باشد؟ پاسخ منطقی به این پرسش منفی است. واقعی‌بودن یک تجربه با معتبر‌بودن یک داوری یکی نیست. ممکن است فردی واقعاً نمایش را دیده باشد، واقعاً از آن متنفر شده باشد و کاملاً صادقانه بنویسد که نمایش افتضاح بوده است؛ اما صداقت او به‌تنهایی این حکم را به یک داوری معتبر درباره کیفیت هنری اثر تبدیل نمی‌کند. همان‌طور که ممکن است منتقدی با دانش و سابقه حرفه‌ای درباره یک نمایش تحلیلی دقیق ارائه کند و با این حال در بخشی از داوری خود دچار خطا یا سوگیری شود. بنابراین ما با دو مفهوم متفاوت روبه‌رو هستیم که در فضای دیجیتال معمولاً روی هم می‌افتند: اصالت تجربه و اعتبار داوری. پلتفرم‌های فرهنگی اگر قرار است در آینده نقش جدی‌تری در حیات تئاتر داشته باشند، باید این دو را از یکدیگر تفکیک کنند. تماشاگر باید حق داشته باشد تجربه خود را بیان کند، اما مخاطب بعدی نیز حق دارد بداند با یک تجربه شخصی مواجه است یا با نقدی که نویسنده آن ادعای تحلیل تخصصی دارد.
در حقیقت، مشکل از جایی جدی‌تر می‌شود که زبان نظرهای شخصی، شکل زبان نقد را به خود می‌گیرد. جمله‌ای مانند من از این نمایش لذت نبردم یک گزارش شخصی است و اساساً نیازی به اثبات ندارد؛ چون درباره تجربه نویسنده سخن می‌گوید. اما وقتی نوشته می‌شود کارگردانی ضعیف است، بازیگر نمی‌داند چه کار می‌کند، متن هیچ ساختاری ندارد یا این نمایش چیزی برای گفتن ندارد، نویسنده دیگر از تجربه شخصی خود عبور کرده و درباره کیفیت یک اثر ادعای عینی‌تری مطرح کرده است. این ادعا باید بتواند از خود دفاع کند. نقد حرفه‌ای دقیقاً از همین‌جا آغاز می‌شود: از لحظه‌ای که نویسنده مجبور می‌شود میان دوست نداشتن و ضعیف بودن تمایز بگذارد و برای گزاره دوم دلیل ارائه کند. اگر یک بازیگر در یک اجرا کم‌انرژی بوده، نقد باید بتواند توضیح دهد این کم‌انرژی‌بودن چگونه در میزانسن، رابطه او با پارتنر، ریتم صحنه، کنش دراماتیک و مسیر تحول شخصیت قابل مشاهده است؛ اگر متن ضعیف است، باید ضعف آن در ساختار، منطق موقعیت، دیالوگ، شخصیت‌پردازی یا ریتم دراماتیک نشان داده شود. عبارت بد بود تحلیل نیست؛ همان‌طور که عبارت عالی بود هم تحلیل نیست.
این تمایز شاید ساده به نظر برسد، اما در عمل یکی از مهم‌ترین مسائل سواد فرهنگی در عصر شبکه‌های اجتماعی است. ما در بسیاری از حوزه‌ها به‌تدریج یاد گرفته‌ایم که میان امتیاز کاربر و ارزیابی متخصص تفاوت وجود دارد، اما در حوزه هنر هنوز این مرز به اندازه کافی روشن نیست. مخاطب وقتی با ده‌ها نظر کوتاه مواجه می‌شود، اغلب تعداد و شدت واکنش‌ها را به‌عنوان نشانه‌ای از کیفیت اثر در نظر می‌گیرد. پنج نظر منفی پشت سر هم می‌تواند در ذهن او به یک واقعیت تبدیل شود، حتی اگر هر پنج نظر در اصل یک چیز را تکرار کرده باشند. این همان نقطه‌ای است که تکرار با اجماع اشتباه گرفته می‌شود. اگر ده نفر مستقل از یکدیگر درباره یک ویژگی مشخص از نمایش صحبت کنند، احتمالاً این داده ارزشمند است؛ اما اگر یک تجربه یا یک قضاوت در فضای دیجیتال بارها بازتولید شود، صرفاً تعداد تکرار آن، حقیقتش را بیشتر نمی‌کند. الگوریتم‌ها و ذهن انسان هر دو به الگوهای پرتکرار حساس‌اند و همین مسئله می‌تواند یک برداشت اولیه را به‌سرعت به تصور نظر عمومی تبدیل کند.
از این منظر، حتی مسئله حساب‌های جعلی نیز باید دقیق‌تر فهمیده شود. حساب جعلی فقط حسابی نیست که نام واقعی نداشته باشد؛ یک حساب ناشناس می‌تواند کاملاً واقعی، قدیمی و متعلق به یک تماشاگر واقعی باشد. در مقابل، فردی می‌تواند با نام واقعی خود حساب داشته باشد اما برای تخریب یک اثر، از چند حساب استفاده کند. بنابراین ناشناس بودن به خودی خود دلیل تخلف نیست و نباید به بهانه مبارزه با نقد جعلی، ناشناس‌بودن را ممنوع کرد. چیزی که باید مورد توجه قرار گیرد، الگوی رفتار است. حسابی که تنها چند روز قبل ایجاد شده، هیچ سابقه‌ای ندارد، چند بار درباره یک نمایش مشخص نظر منفی می‌دهد، سپس درباره اعضای همان گروه در صفحات دیگر واکنش نشان می‌دهد، یا چند حساب با الگوهای زبانی و زمانی مشابه وارد عمل می‌شوند، الزاماً جعلی نیستند، اما می‌توانند نشانه‌هایی باشند که سیستم باید آنها را برای بررسی بیشتر علامت‌گذاری کند. اینجا فناوری می‌تواند به جای حذف انسان، به تشخیص رفتار غیرعادی کمک کند؛ تصمیم نهایی همچنان باید مبتنی بر قواعد شفاف و قابل اعتراض باشد.
حتی می‌توان یک قدم جلوتر رفت و از پلتفرم خواست که به جای حذف خاموش نظرات مشکوک، وضعیت آنها را برای مخاطب شفاف کند. تصور کنیم زیر یک نظر نوشته شود: این حساب سابقه محدودی دارد یا این نظر از سوی تماشاگر تأییدشده ثبت شده است. چنین نشانه‌هایی حکم صادر نمی‌کنند؛ فقط اطلاعات زمینه‌ای می‌دهند. این تفاوت بسیار مهم است. اگر پلتفرم بنویسد این نقد جعلی است بدون اینکه امکان اثبات و اعتراض وجود داشته باشد، وارد قلمرو خطرناک داوری یک‌طرفه می‌شود؛ اما اگر بگوید این حساب سابقه فعالیت محدودی دارد، تصمیم را به مخاطب واگذار کرده است. پلتفرم در این مدل دیگر پلیس عقاید نیست؛ معمار اطلاعات است. وظیفه‌اش این نیست که به مردم بگوید چه چیزی را باور کنند، بلکه باید اطلاعات لازم برای ارزیابی اعتبار را در اختیار آنها قرار دهد.
در چنین سیستمی، حتی سابقه کاربر می‌تواند به بخشی از سرمایه اعتماد تبدیل شود. فردی که طی سه سال درباره ده‌ها نمایش، در ژانرهای مختلف، نوشته‌های مستقل و متفاوت منتشر کرده است، از نظر رفتاری با حسابی که سه روز پیش ساخته شده و تنها برای یک نمایش خاص پنج نظر منفی نوشته، وضعیت یکسانی ندارد. این به معنی معتبر بودن قطعی اولی و جعلی بودن دومی نیست؛ بلکه به معنی تفاوت در میزان داده‌ای است که درباره رفتار آنها در اختیار داریم. این همان منطقی است که در بسیاری از سیستم‌های اعتماد دیجیتال، از بازارهای آنلاین تا شبکه‌های اجتماعی، وجود دارد: اعتبار نه از یک ادعا، بلکه از تداوم رفتار قابل مشاهده ساخته می‌شود.
با این حال، اینجا خطر دیگری نیز وجود دارد و آن، تبدیل سابقه به طبقه‌بندی اجتماعی است. اگر پلتفرم به تدریج کاربران را به منتقد معتبر و کاربر نامعتبر تقسیم کند، ممکن است همان ساختاری را ایجاد کند که در ابتدا قصد داشت با آن مبارزه کند. یک تماشاگر عادی که برای نخستین بار به تئاتر رفته است، نباید صرفاً به دلیل نداشتن سابقه از حق اظهار نظر محروم شود. حتی ممکن است نخستین تجربه یک انسان از تئاتر، ارزشمندترین تجربه او باشد. بنابراین راه درست، اعتباربخشی سلسله‌مراتبی به انسان‌ها نیست؛ اعتباربخشی به نوع اطلاعات است. باید بگوییم این فرد نمایش را دیده، این فرد سابقه فعالیت دارد، این نوشته نقد تحلیلی است یا نظر شخصی؛ نه اینکه بگوییم این انسان معتبر و آن انسان بی‌اعتبار است.
یکی از راه‌های مهم برای اصلاح این وضعیت می‌تواند ایجاد حق پاسخ برای گروه‌های نمایشی باشد. امروز در بسیاری از موارد، اگر نقدی نادرست یا حتی آشکارا خلاف واقع درباره یک نمایش منتشر شود، کارگردان یا تهیه‌کننده یا باید سکوت کند یا در شبکه اجتماعی دیگری پاسخ بدهد؛ در حالی که مخاطبی که همان نقد را دیده، الزاماً پاسخ او را نمی‌بیند. یک نظام حرفه‌ای می‌تواند به گروه اثر اجازه دهد در شرایط مشخص، پاسخ خود را در همان صفحه ثبت کند؛ نه برای حذف نقد و نه برای مجادله با منتقد، بلکه برای اصلاح اطلاعات نادرست. اگر کسی ادعا کرده باشد نمایش بدون طراحی نور اجرا شده در حالی که طراح نور مشخصی دارد، گروه می‌تواند اطلاعات دقیق ارائه کند. اگر درباره زمان اجرا، عوامل یا محتوای اثر اطلاعات نادرست منتشر شده باشد، پاسخ رسمی می‌تواند آن را روشن کند. این حق پاسخ باید البته محدود، مستند و غیرتهاجمی باشد؛ وگرنه خودِ گروه‌های هنری می‌توانند از آن برای فشار بر منتقد استفاده کنند.
از طرف دیگر، باید درباره مسئولیت خود منتقدان نیز صریح بود. منتقدی که درباره اثر هنری می‌نویسد، صرفاً نظر شخصی خود را در خلأ منتشر نمی‌کند؛ او وارد یک میدان عمومی می‌شود و نوشته‌اش می‌تواند بر تصمیم دیگران اثر بگذارد. بنابراین نقد حرفه‌ای نیازمند نوعی اخلاق حرفه‌ای است: اثر باید دیده شده باشد، ادعاها باید تا حد امکان قابل بررسی باشند، نقد شخص نباید جای نقد اثر را بگیرد، اطلاعات خصوصی یا حاشیه‌ای نباید به ابزار تخریب تبدیل شود، تعارض منافع باید آشکار باشد و نویسنده باید میان مشاهده و برداشت تمایز بگذارد. اینکه کسی با یک کارگردان اختلاف شخصی دارد، به خودی خود حق او برای نقدکردن را از بین نمی‌برد؛ اما اگر این رابطه بر داوری او اثر گذاشته، اخلاق حرفه‌ای اقتضا می‌کند آن را پنهان نکند. در مقابل، گروه هنری نیز حق ندارد هر منتقدی را که درباره‌اش منفی نوشته است، به داشتن انگیزه شخصی متهم کند. هر دو طرف باید از وسوسه روان‌شناختی بی‌اعتبار کردن شخص به جای پاسخ دادن به استدلال دور شوند.
در این میان، رسانه‌های تخصصی تئاتر نیز مسئولیتی دارند که نمی‌توان از کنار آن گذشت. اگر فضای عمومی نقد فقط به صفحات فروش بلیت و کامنت‌های کوتاه واگذار شود، طبیعی است که مخاطب به ساده‌ترین و سریع‌ترین شکل داوری دسترسی پیدا کند. رسانه حرفه‌ای باید جایگزین این خلأ شود، نه با سانسور صدای تماشاگر، بلکه با تولید نقد و تحلیل باکیفیت. گزارش پشت صحنه، گفت‌وگو با گروه، یادداشت کارگردان، تحلیل طراحی صحنه، گفت‌وگو با منتقد، پرونده پژوهشی و نقدهای عمیق می‌توانند لایه‌هایی از اطلاعات را در اختیار مخاطب قرار دهند که یک کامنت چند خطی قادر به ارائه آنها نیست. در چنین شرایطی، مخاطب مجبور نیست برای تصمیم‌گیری تنها به یک ستاره یا یک جمله تکیه کند.
اینجا شاید لازم باشد خود مفهوم نقد را نیز از انحصار بیرون بیاوریم. نقد حرفه‌ای الزاماً به معنای دانشگاهی و پیچیده‌نوشتن نیست. ممکن است یک تماشاگر بدون تحصیلات دانشگاهی، نقدی دقیق‌تر از یک فرد صاحب عنوان بنویسد؛ همان‌طور که ممکن است یک فرد صاحب‌نام، متنی سطحی و کلیشه‌ای ارائه کند. بنابراین معیار اصلی باید کیفیت مواجهه با اثر باشد: آیا نویسنده اثر را دیده و درباره خود اثر صحبت می‌کند؟ آیا ادعاهایش قابل پیگیری‌اند؟ آیا میان سلیقه و تحلیل تمایز قائل می‌شود؟ آیا از جزئیات اجرا شاهد می‌آورد؟ آیا امکان مخالف بودن با او وجود دارد بدون اینکه متنش فروبریزد؟ و آیا خودش نشان می‌دهد که از چه جایگاهی به اثر نگاه کرده است؟ اینها معیارهایی بسیار جدی‌تر از عنوان منتقد هستند.
شاید یکی از اصلاحات فرهنگی ضروری نیز همین باشد که ما باید به مخاطب یاد بدهیم چگونه نقد بخواند. سواد نقد فقط توانایی نوشتن نقد نیست؛ توانایی مصرف انتقادی نقد نیز هست. مخاطب باید بداند که اگر کسی نوشته این نمایش حوصله‌سربر بود، می‌تواند آن را به‌عنوان یک تجربه شخصی در نظر بگیرد، اما اگر می‌خواهد تصمیم بگیرد آیا نمایش از نظر ریتم واقعاً مشکل دارد یا نه، باید دنبال توضیح و شواهد بگردد. باید بداند یک ستاره کمتر لزوماً به معنای یک اثر ضعیف نیست و پنج ستاره بیشتر نیز تضمین‌کننده کیفیت نیست. باید بتواند تشخیص دهد که آیا نویسنده درباره ویژگی‌های خود اثر حرف می‌زند یا درباره انتظارات شخصی خودش. این آموزش می‌تواند از خود پلتفرم‌ها، رسانه‌های فرهنگی، دانشگاه‌ها و حتی گروه‌های نمایشی آغاز شود.
در نهایت، شاید مسئله اصلی این نباشد که چگونه جلوی نقدهای بد را بگیریم، بلکه این باشد که چگونه فضایی ایجاد کنیم که نقد بد نتواند به‌راحتی خود را جای نقد خوب جا بزند. این تفاوت، اساس ماجراست. هیچ نظام سالمی نمی‌تواند انسان‌ها را مجبور کند که نمایش خاصی را دوست داشته باشند و هیچ پلتفرمی نباید چنین هدفی داشته باشد. اما یک نظام سالم می‌تواند کاری کند که مخاطب بداند نظر پیش روی او از چه جنسی است، نویسنده آن چه سابقه‌ای دارد، آیا تجربه او قابل احراز است، آیا تعارض منافع دارد، آیا نقد او مستدل است و آیا امکان پاسخ به ادعاهایش وجود دارد. این همان نقطه‌ای است که آزادی بیان و مسئولیت اطلاعاتی می‌توانند در کنار یکدیگر قرار بگیرند، بدون آنکه یکی قربانی دیگری شود.
اگر تیوال و سایر پلتفرم‌های فرهنگی بخواهند از یک سامانه صرفاً فروش بلیت و نمایش نظر کاربران به یک زیرساخت حرفه‌ای‌تر برای اقتصاد فرهنگ تبدیل شوند، شاید لازم باشد مفهوم صفحه نمایش را نیز بازتعریف کنند. صفحه یک نمایش نباید فقط عکس، نام عوامل، ساعت اجرا، قیمت بلیت و چند کامنت باشد. می‌تواند به یک پرونده زنده از اثر تبدیل شود: اطلاعات تولید، سابقه اجرا، عوامل، گفت‌وگوها، نقدهای حرفه‌ای، نظرهای تأییدشده تماشاگران، تفکیک تجربه شخصی از نقد تحلیلی، پاسخ گروه، و حتی داده‌های آماری درباره پراکندگی امتیازها. چنین صفحه‌ای دیگر صرفاً محل خرید بلیت نیست؛ تبدیل به یک آرشیو عمومی از مواجهه جامعه با اثر هنری می‌شود. اگر قرار است یک پلتفرم چنین نقشی داشته باشد، طبیعتاً مسئولیتش نیز بیشتر از یک فضای کامنت‌گذاری ساده خواهد بود.
اما حتی اینجا نیز باید یک خط قرمز روشن باقی بماند: هیچ الگوریتمی نباید تصمیم بگیرد که کدام نمایش ارزش هنری بیشتری دارد. هوش مصنوعی می‌تواند الگوهای غیرعادی را شناسایی کند، حساب‌های مشابه را بیابد، متن‌های تکراری را تشخیص دهد یا رفتار مشکوک را علامت‌گذاری کند؛ اما نباید به‌جای مخاطب و منتقد، داوری زیبایی‌شناختی انجام دهد. تشخیص رفتار مشکوک با تشخیص نظر اشتباه دو مسئله کاملاً متفاوت‌اند. اولی می‌تواند موضوع یک سیستم فنی باشد؛ دومی همچنان به گفت‌وگوی انسانی، دانش، تجربه و استدلال نیاز دارد. اگر این مرز از بین برود، ممکن است از بحران نقد انسانی به بحران داوری ماشینی برسیم.
در نتیجه، مسئله نقدهای آنلاین تئاتر را باید بخشی از مسئله بزرگ‌تر اقتصاد اعتماد در فرهنگ دانست. مخاطب برای خرید یک بلیت، در حقیقت فقط پول پرداخت نمی‌کند؛ او زمان، انرژی و بخشی از انتظار ذهنی خود را نیز سرمایه‌گذاری می‌کند. طبیعی است که برای کاهش ریسک، به نظر دیگران رجوع کند. بنابراین نمی‌توان از او خواست که به نظرات دیگران توجه نکند. آنچه می‌توان از او خواست این است که بداند چگونه آنها را وزن کند. این وظیفه فقط بر عهده تماشاگر نیست؛ پلتفرم، رسانه، منتقد، دانشگاه، گروه نمایشی و حتی سیاست‌گذار فرهنگی هم در ساختن این سواد مشارکت دارند.
شاید تئاتر ایران در این مرحله بیش از هر چیز به یک گفت‌وگوی جدی درباره حق مخاطب برای قضاوت و حق هنرمند برای قضاوت‌شدن عادلانه نیاز دارد. این دو حق در تضاد با یکدیگر نیستند. مخاطب حق دارد بگوید نمایش را دوست نداشته، اما هنرمند نیز حق دارد بداند چرا. مخاطب حق دارد نقد منفی بنویسد، اما جامعه نیز حق دارد بداند آیا آن نوشته حاصل یک مواجهه واقعی و مستقل بوده یا بخشی از یک رفتار دستکاری‌کننده. منتقد حق دارد اثر را سخت و بی‌رحمانه نقد کند، اما حق ندارد واقعیت را جعل کند. پلتفرم حق دارد قوانین انتشار وضع کند، اما نباید به داور سلیقه هنری تبدیل شود. و گروه هنری حق دارد از خود دفاع کند، اما نباید نقد را به دشمنی تعبیر کند.
در نهایت، اگر قرار باشد یک اصلاح واقعی در این حوزه شکل بگیرد، شاید بهترین نقطه شروع یک پرسش ساده اما بنیادین باشد: این چیزی که من می‌خوانم، دقیقاً چیست؟ تجربه یک تماشاگر؟ نظر شخصی؟ نقد حرفه‌ای؟ تبلیغ؟ پاسخ یک گروه؟ یا رفتاری سازمان‌یافته برای اثرگذاری بر افکار عمومی؟ تا زمانی که این انواع مختلف در یک ظرف واحد ریخته شوند، عددها و ستاره‌ها و کامنت‌ها بیش از آنکه به فهم تئاتر کمک کنند، به تصمیم‌گیری سریع کمک خواهند کرد؛ و تصمیم‌گیری سریع، الزاماً تصمیم‌گیری درست نیست. تئاتر هنری است که برای فهم آن باید زمان گذاشت، اما اگر قضاوت درباره آن در چند ثانیه و بر اساس چند جمله ناشناس انجام شود، مسئله فقط این نیست که یک نمایش ممکن است فروش خود را از دست بدهد؛ مسئله این است که ما به تدریج معیارهای گفت‌وگو درباره هنر را نیز از دست می‌دهیم.
و شاید از همین‌جا بتوان به یک نتیجه روشن رسید: مسئله ما حذف صدای تماشاگر نیست؛ مسئله این است که صدای تماشاگر را در جای درست خود قرار دهیم. تماشاگر باید شنیده شود، منتقد باید نقد کند، هنرمند باید پاسخ دهد و پلتفرم باید شفافیت ایجاد کند. اما هیچ‌کدام نباید جای دیگری را اشغال کنند. وقتی تجربه شخصی به جای نقد حرفه‌ای می‌نشیند، وقتی نقد حرفه‌ای به جای حکم قطعی درباره حقیقت اثر عرضه می‌شود، وقتی امتیاز عددی جای تحلیل را می‌گیرد و وقتی حساب جعلی خود را به جای تماشاگر واقعی معرفی می‌کند، مسئله دیگر یک کامنت زیر صفحه یک نمایش نیست؛ اینجا با اختلال در نظام اعتماد فرهنگی مواجهیم. اصلاح این وضعیت نیز نه با حذف نقد، بلکه با تفکیک، شفافیت، احراز اصالت، حق پاسخ، آموزش مخاطب و مسئولیت‌پذیری همه طرف‌های این زنجیره ممکن خواهد شد.
در چنین صورتی، شاید صفحه یک نمایش دوباره بتواند چیزی بیش از یک ویترین فروش باشد: جایی برای مواجهه واقعی میان اثر و جامعه؛ جایی که تماشاگر بتواند بگوید من چه دیدم و چه تجربه کردم، منتقد بتواند توضیح دهد چرا این اثر را چنین ارزیابی می‌کنم، هنرمند بتواند بگوید من چه ساخته‌ام و چرا، و پلتفرم بتواند تضمین کند که هیچ‌کدام از این صداها بدون زمینه، اعتبار یا مسئولیت به جای دیگری معرفی نمی‌شوند. آن‌وقت اختلاف نظر نه تهدید تئاتر، بلکه بخشی از حیات آن خواهد بود. چون مسئله تئاتر این نیست که همه درباره یک اثر یکسان فکر کنند؛ مسئله این است که اختلاف درباره هنر، بر پایه اطلاعات واقعی، تجربه اصیل و استدلال قابل دفاع شکل بگیرد، نه بر پایه هیجان، شایعه، حساب جعلی یا قضاوتی که خود را بی‌دلیل به جای حقیقت نشان می‌دهد.

سجاد خلیل‌زاده
روایتگر مرز میان صحنه، انسان و اندیشه

دیدگاه خود را بیان کنید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.