وقتی چراغهای سنگلج خاموش میشود، گفتوگو تازه آغاز میشود

وقتی چراغهای سنگلج خاموش میشود، گفتوگو تازه آغاز میشود
یادداشتی ژورنالیستی از شبی که میراث بهرام بیضایی، بیش از آنکه روی صحنه جریان داشته باشد، در گفتوگوهای پیش و پس از اجرا امتداد پیدا کرد.
نور سالن هنوز خاموش نشده است. تماشاگران آرامآرام روی صندلیهای خود جا میگیرند؛ بعضی نمایشنامه را پیشتر خواندهاند و بعضی تنها با نام بهرام بیضایی به سنگلج آمدهاند. در ردیفهای مختلف، نسلهای متفاوتی کنار یکدیگر نشستهاند؛ دانشجوی تئاتر، بازیگر، استاد دانشگاه، مخاطب قدیمی سنگلج و تماشاگرانی که شاید نخستین مواجههشان با این نمایشنامه باشد. همین همنشینی، پیش از آنکه بازیگران وارد صحنه شوند، نشانهای از جایگاه اثری است که پس از گذشت سالها هنوز میتواند مخاطبان متفاوتی را گرد هم آورد.
سنگلج، برای بسیاری از علاقهمندان تئاتر، تنها یک سالن نمایش نیست؛ بخشی از حافظه زنده تئاتر ایران است. دیوارهای این بنا، اجراهای بسیاری را به خاطر سپردهاند و هر بار که نمایشی بر صحنه آن جان میگیرد، گذشته و اکنون ناگزیر در کنار هم قرار میگیرند. میراث نیز در چنین بستری اجرا میشود؛ جایی که مکان، صرفاً میزبان نمایش نیست، بلکه خود بخشی از روایت آن است.
پیش از آغاز اجرا، در گفتوگو با برخی از تماشاگران، نام بهرام بیضایی بیش از هر چیز دیگری تکرار میشود. برای گروهی، میراث یادآور نخستین مواجههشان با جهان نمایشنامههای اوست؛ برای گروهی دیگر، فرصتی است تا ببینند نسل امروز چگونه با متنی مواجه شده که سالهاست در شمار آثار شاخص ادبیات نمایشی ایران قرار دارد. همین انتظار مشترک، فضای سالن را از یک اجرای معمولی فراتر میبرد و اجرا را به رخدادی فرهنگی بدل میکند.
در گفتوگو با عوامل نمایش نیز بارها این نکته تکرار میشود که نزدیک شدن به آثار بیضایی، پیش از آنکه یک انتخاب هنری باشد، مسئولیتی حرفهای است. مسئولیتی که از نخستین روزهای تمرین آغاز میشود و تا آخرین اجرای نمایش ادامه دارد.
غلامرضا عربی، کارگردان نمایش، در خلال گفتوگو بارها از واژه اعتماد استفاده میکند؛ اعتمادی که به باور او باید میان نمایشنامه، گروه اجرایی و مخاطب برقرار شود. او معتقد است هر متنی، زبان اجرایی خود را مطالبه میکند و وظیفه کارگردان، بیش از آنکه تغییر دادن آن باشد، کشف همان زبان است. به همین دلیل، از نگاه او، مسیر تمرینها بیش از هر چیز صرف نزدیک شدن به جهان اثر شده است؛ جهانی که به اعتقاد او هنوز ظرفیت گفتوگو با مخاطب امروز را دارد.
این نگاه، در شیوه همکاری اعضای گروه نیز بازتاب یافته است. برخلاف بسیاری از تولیدات نمایشی که نقشها در فرآیندی کوتاه شکل میگیرند، در میراث بخش مهمی از تمرینها به گفتوگو، بازخوانی متن و آزمودن مسیرهای مختلف اختصاص یافته است. بازیگران از جلساتی سخن میگویند که گاه بیش از آنکه به اجرای صحنهها بپردازد، صرف شناخت شخصیتها و روابط میان آنها شده است؛ فرآیندی که به گفته آنان، موجب شد نقشها نه صرفاً از دل دیالوگها، بلکه از دل تجربه مشترک گروه شکل بگیرند.
در میان سخنان بازیگران، یک نکته بارها تکرار میشود؛ هیچیک از شخصیتهای میراث را نمیتوان تنها با یک ویژگی تعریف کرد. هر شخصیت، مجموعهای از باورها، تردیدها، ترسها و انتخابهایی است که او را از یک تیپ نمایشی فراتر میبرد. همین پیچیدگی، بازیگران را ناچار کرده است به جای اتکا به الگوهای آماده، شخصیتها را از درون بازسازی کنند.
ناصر آویژه، با تجربه سالها حضور بر صحنه، از دشواری مواجهه با شخصیتی میگوید که پیش از او نیز در ذهن علاقهمندان تئاتر جایگاه ویژهای داشته است. مرتضی رستمی از تلاش برای فهم ذهنیتی سخن میگوید که با زیست شخصیاش فاصله داشته و آرام نیکبین از کشف تدریجی لایههایی حرف میزند که در نخستین خوانش متن چندان آشکار نبودهاند. در روایت هر سه، یک وجه مشترک دیده میشود؛ شخصیتها نه به عنوان قهرمان یا ضدقهرمان، بلکه به عنوان انسانهایی با تناقضهای درونی شکل گرفتهاند.
همین نگاه را میتوان در گفتوگوی تهیهکننده نمایش نیز دنبال کرد. دکتر امیررضا داودیپسند، تولید این اثر را صرفاً اجرای یک نمایشنامه نمیداند؛ او از میراث به عنوان تلاشی برای استمرار گفتوگو با بخشی از حافظه فرهنگی تئاتر ایران یاد میکند. از نگاه او، بازگشت به این آثار زمانی معنا پیدا میکند که صرفاً به بازخوانی گذشته محدود نشود، بلکه امکان ارتباطی تازه با مخاطب امروز را فراهم کند.
در شروع و پایان نمایش، لابی سنگلج خود به فضای گفتوگو تبدیل میشود. گروهی درباره شخصیتها بحث میکنند، عدهای از زبان نمایشنامه سخن میگویند و برخی نیز خاطرات خود از اجراهای پیشین آثار بیضایی را مرور میکنند. آنچه در این میان جلب توجه میکند، استمرار گفتوگوست؛ گفتوگویی که تنها روی صحنه اتفاق نمیافتد و پس از پایان نیز ادامه پیدا میکند.
شاید همین امتداد یافتن گفتوگو، مهمترین ویژگی نمایشهایی از این دست باشد. آثاری که تنها در محدوده زمان اجرای خود باقی نمیمانند و مخاطب را پس از ترک سالن نیز با خود همراه میکنند؛ نه با ارائه پاسخهای قطعی، بلکه با زنده نگه داشتن پرسشهایی که هر تماشاگر، پاسخ آنها را در تجربه و زیست شخصی خود جستوجو میکند.
وقتی آخرین تماشاگران از راهروی سنگلج خارج میشوند، سالن آرامآرام به سکوت همیشگی خود بازمیگردد؛ اما گفتوگوهایی که در لابی، کنار پلهها و حتی بیرون از ساختمان شکل گرفتهاند، همچنان ادامه دارند. شاید این همان نقطهای باشد که مرز میان تماشای یک نمایش و تجربه یک رویداد فرهنگی را مشخص میکند؛ جایی که اجرای یک اثر، با پایان آخرین دیالوگ به پایان نمیرسد، بلکه در ذهن مخاطبان مسیر تازهای را آغاز میکند.
شاید هر سالن نمایشی، پیش از آنکه بنایی از آجر و چوب باشد، مجموعهای از صداها باشد؛ صداهایی که در هیچ آرشیوی ثبت نمیشوند. صدای کفشهایی که پیش از آغاز اجرا با شتاب از راهرو عبور میکنند. زمزمهای که در تاریکی، درست پیش از خاموش شدن چراغها، ناگهان قطع میشود. تشویقی که چند ثانیه دیرتر از پایان آخرین دیالوگ آغاز میشود؛ گویی تماشاگر هنوز میان صحنه و واقعیت مردد مانده است.
سنگلج، سالهاست این صداها را در خود نگه داشته است.
هر اجرا، صدایی تازه به این حافظه اضافه میکند و هر مخاطب، هنگام ترک سالن، بخشی از آن را با خود میبرد.
شاید به همین دلیل است که بعضی سالنها، تنها محل اجرای نمایش نیستند؛ آنها خود بخشی از متناند.
میراث را میتوان در هر سالن دیگری نیز اجرا کرد؛ اما روی صحنه سنگلج، نمایش تنها با بازیگران آغاز نمیشود. پیش از آن، خود بنا سخن میگوید. دیوارهایی که نسلهای مختلف بازیگران را دیدهاند، راهروهایی که بارها محل بحث و جدل دانشجویان، منتقدان و تماشاگران بودهاند و صندلیهایی که هزاران بار خاموش شدن چراغها را تجربه کردهاند، بیآنکه هرگز شاهدی برای روایت خود داشته باشند.
در روزگار شتاب، شاید بزرگترین امتیاز تئاتر همین باشد که هنوز مخاطب را وادار میکند مدتی از جهان بیرون فاصله بگیرد. هیچ صفحهای را نمیتوان ورق زد، هیچ تصویری را جلو یا عقب برد و هیچ دیالوگی را متوقف کرد. همهچیز در همان لحظه رخ میدهد؛ میان نفس بازیگر و نگاه تماشاگر.
این ویژگی، تئاتر را از بسیاری از هنرهای دیگر متمایز میکند. آنچه روی صحنه شکل میگیرد، تنها یک اجرا نیست؛ توافقی نانوشته میان کسانی است که آمدهاند چند ساعت، زمان را به شکل دیگری تجربه کنند.
در گفتوگو با اعضای گروه، بارها احساس میشد که آنان نیز نمایش را صرفاً مجموعهای از نقشها و میزانسنها نمیبینند. برای هر یک، میراث از نقطهای متفاوت آغاز شده بود؛ برای یکی از نخستین خواندن نمایشنامه، برای دیگری از خاطره دیدن اجراهای قدیمی، برای بازیگری از تردید نسبت به پذیرفتن نقش و برای کارگردان از مواجههای که سالها پیش رخ داده و حالا به اجرای امروز رسیده است.
شاید همین تفاوت مسیرهاست که در نهایت، یک گروه را شکل میدهد.
هیچ نمایشی حاصل نگاه یک نفر نیست؛ حتی اگر تنها نام یک کارگردان روی پوستر دیده شود. هر اجرا، حاصل صدها تصمیم کوچک است؛ تصمیمهایی که بسیاری از آنها هرگز دیده نمیشوند. سکوتی که چند ثانیه بیشتر یا کمتر ادامه پیدا میکند، نگاهی که میان دو بازیگر رد و بدل میشود، مکثی که شاید تنها همان شب اتفاق افتاده باشد و دیگر هرگز تکرار نشود.
تماشاگر، نتیجه این تصمیمها را میبیند؛ نه خودِ مسیر را.
و شاید همین نادیده ماندن، بخشی از ماهیت تئاتر باشد.
وقتی اجرا پایان مییابد، معمولاً نخستین چیزی که از سالن خارج نمیشود، خود نمایش است؛ بلکه سکوتی است که میان تماشاگران شکل میگیرد. سکوتی کوتاه، پیش از آنکه هر کس برداشت خود را به زبان بیاورد. در آن چند لحظه، نمایش هنوز تمام نشده است؛ فقط از صحنه به ذهن مخاطب نقل مکان کرده است.
بیرون از سنگلج، شهر همچنان با شتاب همیشگی خود ادامه دارد. خودروها از کنار خیابان عبور میکنند، رهگذران بیخبر از آنچه دقایقی پیش در سالن گذشته، مسیر خود را میروند و زندگی، ریتم معمولش را از سر میگیرد. اما برای کسانی که از در چوبی سنگلج بیرون آمدهاند، چیزی هرچند کوچک، جابهجا شده است؛ نه الزاماً یک عقیده، نه لزوماً پاسخی روشن، بلکه کیفیتی از نگاه کردن.
شاید ارزش بعضی اجراها دقیقاً در همین باشد؛ اینکه چیزی را به مخاطب تحمیل نمیکنند، بلکه او را برای مدتی هممسیر یک پرسش میکنند.
و وقتی آخرین چراغهای سالن خاموش میشود، آنچه به پایان میرسد، تنها زمان اجرای نمایش است؛ گفتوگویی که از دل آن شکل گرفته، تازه راه خود را در ذهن تماشاگر آغاز کرده است.
در بازگشت از سنگلج، همان راهرویی که ساعتی پیش با هیاهوی ورود تماشاگران پر شده بود، حالا آرام است. صندلیها خالی ماندهاند، نور صحنه خاموش شده و ساختمان به سکوت شبانه خود بازگشته است. اما این سکوت، شبیه سکوت پیش از اجرا نیست؛ سکوتی است که ردّ صداها را در خود حفظ کرده است. شاید میراث پیش از آنکه نام یک نمایش باشد، نام همین ردّ باشد؛ آنچه از یک شب تئاتر در حافظه یک سالن، در ذهن یک تماشاگر و در گفتوگوهایی که پس از خروج از سالن ادامه پیدا میکنند، باقی میماند. این همان میراثی است که نه میان شخصیتهای نمایش، بلکه میان خود تئاتر و مخاطبانش دستبهدست میشود.
یادداشت ژورنالیستی
سجاد خلیل زاده
دیدگاه خود را بیان کنید