۱۷شهریور؛ جایی میان آنچه گذشت و آنچه هنوز مانده است

روایت یک سال از زندگی؛ از صحنه و کلمه تا آدمها، رفتنها، ماندنها و رؤیاهایی که هنوز ادامه دارند
امروز یک سال دیگر از زندگیام گذشت. ۱۷ شهریور برای من فقط تاریخی روی شناسنامه نیست؛ مکثی است برای ایستادن و نگاه کردن به راهی که آمدهام، به آدمهایی که در این مسیر کنارم بودهاند، به چیزهایی که ساختهام و آنچه هنوز نیمهتمام مانده است. تولد برای من بیشتر از جشن یک عدد، فرصتی است برای دوباره دیدن خودم؛ اینکه کجا ایستادهام، چه چیزهایی را هنوز باید یاد بگیرم و برای چه خواستههایی نباید از راه رفتن دست بکشم. امسال اما این روز معنای دیگری هم پیدا کرده است؛ چرا که ۱۷ شهریور، زادروز من و حضرت آیتالله سیدمجتبی حسینی خامنهای، رهبر انقلاب اسلامی، است؛ همزمانیای که برای من با حس احترام و علاقه همراه شده و این روز را در روایت شخصی زندگیام متفاوتتر کرده است.
امروز یک سال دیگر از زندگیام گذشت.
۱۷ شهریور برای من همیشه روز تولدم بوده است؛ روزی که هر سال، فارغ از عددی که به سنم اضافه میشود، فرصتی است برای ایستادن و نگاه کردن به راهی که آمدهام. اما امسال این تاریخ برایم معنای دیگری هم پیدا کرده است؛ چرا که زادروز من با زادروز حضرت آیتالله سیدمجتبی حسینی خامنهای، رهبر انقلاب اسلامی، همزمان است.
شاید برای بعضیها این فقط یک اتفاق ساده در تقویم باشد، اما برای من، همروز شدن تولدم با ایشان، حس خوشایندی دارد؛ حسی که در آن احترام و علاقه در کنار یک اتفاق ساده و شاید کمی شگفتانگیز نشسته است. اینکه من و ایشان در یک روز چشم به این جهان باز کردهایم، چیزی نیست که انتخاب کرده باشم، اما امروز که این همزمانی را بیشتر از گذشته به چشم میبینم، از آن احساس خوبی دارم و آن را به فال نیک میگیرم.
وقتی به سالی که پشت سر گذاشتم نگاه میکنم، بیشتر از آنکه به عدد سالهای رفته فکر کنم، به راهی فکر میکنم که طی شد؛ به آدمهایی که آمدند و ماندند، آنهایی که رفتند، تجربههایی که آسان نبودند و چیزهایی که هنوز نیمهتمام ماندهاند.
برای من، تولد بیشتر از آنکه جشن یک عدد باشد، مکثی کوتاه است برای نگاه کردن به خودم؛ اینکه کجا ایستادهام، چه چیزهایی را هنوز باید یاد بگیرم و برای چه چیزهایی نباید از خواستن دست بکشم.
من سهم خودم از این ۱۷ شهریور را در سالهایی پیدا کردهام که گذشتهاند؛ در مسیر بازیگری و کارگردانی، در سالنهای تمرین و پشت صحنه، در شبهایی که بعد از یک اجرای خوب یا بد، هنوز ذهنم از صحنه جدا نمیشد، در کتابهایی که خواندهام، نمایشنامههایی که نوشتهام و متنهایی که بارها نوشته و پاک کردهام تا شاید به جملهای برسم که واقعاً چیزی از درونم را بیان کند. تئاتر برای من به مرور از یک علاقه به بخشی از زندگی تبدیل شد؛ چیزی که با آن فکر میکنم، میآموزم، اشتباه میکنم و دوباره خودم را پیدا میکنم.
نوشتن هم در این مسیر جای خودش را باز کرده است. هرچه بیشتر نوشتهام، بیشتر فهمیدهام که نوشتن فقط کنار هم گذاشتن کلمات نیست؛ نوعی دقیقتر دیدن است. اینکه بتوانی لحظهای را، آدمی را، یک بازی، یک صحنه یا حتی بخشی از زندگی خودت را آنقدر نگاه کنی که چیزی فراتر از ظاهرش ببینی و بعد برایش کلمه پیدا کنی. شاید به همین دلیل است که امروز، وقتی به سال گذشته نگاه میکنم، بیشتر از تعداد کارها و اتفاقها، به چیزهایی فکر میکنم که در من تغییر کردهاند.
امسال هم با همه فراز و فرودهایش، بخشی از داستان من شد؛ داستانی که هنوز ادامه دارد و هنوز چیزهای زیادی برای نوشتن، ساختن، تجربه کردن و زیستن دارد.
این سال هم آسان نگذشت. چیزهایی را به دست آوردم و چیزهایی را از دست دادم؛ بعضی آدمها نزدیکتر شدند، بعضی فاصله گرفتند، بعضی راهها باز شدند و بعضی مسیرها نیمهکاره ماندند. گاهی خسته شدم، گاهی از خودم و انتخابهایم پرسیدم و گاهی دوباره همان چیزی مرا سرپا کرد که همیشه کرده است؛ میل به ساختن.
و در میان همه آنچه این سال با خود داشت، یک فقدان برای من از جنس دیگری بود؛ فقدان حضرت آیتالله سیدعلی حسینی خامنهای، رهبر انقلاب اسلامی. رفتن ایشان و آنچه از پس این رفتن بر دل بسیاری از ما ماند، برای من با درد و اندوهی عمیق همراه شد؛ اندوه فراق پدری که سالها نام و صدایش برایم با بخش مهمی از زندگی، باورها و خاطراتم گره خورده بود. بعضی فقدانها را نمیشود با چند جمله توضیح داد. فقط میشود مدتی با جای خالیشان زندگی کرد، به صداهایی که دیگر شنیده نمیشوند فکر کرد و فهمید که بعضی آدمها، حتی وقتی از میان ما میروند، مدتها در حافظه و دل آدم حضور دارند. این درد جانسوز، بخشی از سالی شد که بر من گذشت؛ بخشی که شاید هنوز نتوانستهام برایش کلمهای پیدا کنم که به اندازه خودش حق مطلب را ادا کند.
شاید همین تجربههای فقدان و دلتنگی است که آدم را دوباره به زندگی برمیگرداند؛ به چیزهایی که هنوز میتوان ساخت و به راهی که، با همه دشواریهایش، هنوز ادامه دارد.
حالا در آغاز یک سال دیگر از زندگیام، هنوز آرزوهایم تمام نشدهاند و هنوز کارهای زیادی هست که باید یاد بگیرم، بنویسم، بسازم و تجربه کنم. هنوز نمایشهایی هست که در ذهنم ماندهاند، متنهایی که باید نوشته شوند، صحنههایی که باید ساخته شوند و روایتهایی که هنوز فرصت پیدا نکردهاند روی کاغذ بیایند.
و امروز، در این روز مشترک، با احترام و علاقه، زادروز حضرت آیتالله سیدمجتبی حسینی خامنهای، رهبر انقلاب اسلامی، را نیز گرامی میدارم و برای ایشان سلامتی و توفیق آرزو میکنم.
برای سال تازه زندگیام آرزوی عجیب و بزرگی ندارم؛ فقط میخواهم کمتر از خودم دور شوم، بیشتر خلق کنم، آدمهای درست را قدر بدانم و در مسیری که انتخاب کردهام، صادقانهتر و جدیتر قدم بردارم.
تولدم مبارک.
به امید روزهایی که وقتی به عقب نگاه میکنم، ارزش تمام راهی را که آمدهام داشته باشند.
من سجادم؛ هنوز در جستوجوی صحنهای که بتوانم بخشی از خودم را در آن جا بگذارم.
و شاید؛
من سجادم؛ روایتگر صحنه، جستوجوگر انسان و همسایه همیشگی اندیشه.
وبه راستی؛
من سجادم؛ روایتگر مرز میان صحنه، انسان و اندیشه.
دیدگاه خود را بیان کنید