وقتی رأی دادن، بخشی از نمایش میشود

وقتی رأی دادن، بخشی از نمایش میشود
یادداشتی بر نمایش کت
گاهی یک نمایش، از نخستین دیالوگ آغاز نمیشود.
از لحظهای آغاز میشود که هنوز چراغهای سالن کاملاً خاموش نشدهاند، بازیگری روی صحنه نیامده و سکوت، تنها صدایی است که در فضا جریان دارد. مخاطب وارد سالن میشود، اطراف را نگاه میکند و بیآنکه هنوز چیزی از داستان بداند، با نخستین تصمیم کارگردان روبهرو میشود؛ صندلیها این بار روبهروی یک صحنه واحد ردیف نشدهاند. سه ضلع سالن را تماشاگران اشغال کردهاند و ضلع چهارم، جایی است که قرار است جهان نمایش در آن شکل بگیرد. همین تغییر ساده، پیش از آنکه نخستین دیالوگ شنیده شود، یک قرارداد تازه میان اجرا و مخاطب میبندد؛ قراردادی که میگوید این بار قرار نیست فقط شاهد باشی.
کت از همان لحظه نخست، تماشاگر را از امنیت جایگاه همیشگیاش بیرون میآورد. دیگر نمیتوان بیتفاوت نشست، داستانی را تماشا کرد و در پایان سالن را ترک گفت. نمایش، آرامآرام مخاطب را به نقطهای میرساند که باید میان شنیدهها، دیدهها، احساسات و برداشتهای شخصی خود، دست به انتخاب بزند. در اینجا قضاوت، نه رخدادی بیرون از نمایش، بلکه بخشی از تجربه تماشاست.
همین ویژگی، مهمترین تفاوت کت با بسیاری از آثاری است که از فضای دادگاه یا محاکمه به عنوان بستری برای روایت استفاده میکنند. در این نمایش، دادگاه صرفاً یک مکان نمایشی نیست؛ سازوکاری است که مخاطب را نیز درون خود میکشد و مرز میان صحنه و سالن را کمرنگ میکند. هرچه اجرا پیش میرود، تماشاگر کمتر احساس میکند در حال تماشای سرنوشت شخصیتهاست و بیشتر با این پرسش روبهرو میشود که اگر خود در چنین موقعیتی قرار گیرد، بر اساس کدام معیار داوری خواهد کرد.
این تجربه، بیش از آنکه بر غافلگیریهای داستانی متکی باشد، بر کیفیت اجرا استوار است. سپنتا پزشکی، به جای آنکه با پیچیدگیهای فرمی یا جلوههای بصری مخاطب را تحت تأثیر قرار دهد، تلاش میکند او را در دل یک موقعیت انسانی قرار دهد؛ موقعیتی که ارزش آن، نه در پاسخهای آماده، بلکه در پرسشهایی است که پس از پایان اجرا نیز در ذهن باقی میمانند.
آنچه این تجربه را باورپذیر میکند، پیش از هر چیز به بازیها بازمیگردد. شادی امیری و علی سیبی، بدون آنکه شخصیتهای خود را به تیپهای آشنا فروبکاهند، تلاش میکنند انسانهایی را پیش چشم مخاطب قرار دهند که میان مسئولیت، احساس، تردید و انتخاب گرفتار شدهاند. بازیها، به جای آنکه در پی جلب توجه باشند، در خدمت جهان اثر قرار میگیرند و همین خویشتنداری، باعث میشود لحظههای احساسی نیز از اغراق فاصله بگیرند.
در کنار بازیها، کارگردانی نیز بر همین اصل استوار است؛ اعتماد به مخاطب. نمایش از توضیح دادن بیش از اندازه پرهیز میکند و اجازه میدهد بخشی از معنا در ذهن تماشاگر شکل بگیرد. این اعتماد، امروز که بسیاری از آثار برای اطمینان از دریافت مخاطب، همه چیز را به صراحت بیان میکنند، انتخابی قابل توجه است.
با این همه، تجربه کت به گمان من هنوز ظرفیت گسترش دارد. مهمترین لحظه مشارکت مخاطب، رأی نهایی اوست؛ لحظهای که نمایش از او میخواهد نقش هیئت ژوری را بپذیرد. اما درست در همین نقطه، احساس میشود اجرا میتواند یک گام دیگر بردارد. اگر پس از اعلام نتیجه، چند دقیقهای به گفتوگوی میان تماشاگران اختصاص مییافت و چند نفر از اعضای هیئت ژوری فرصت پیدا میکردند استدلال خود را بیان کنند، تجربه مشارکتی نمایش از یک انتخاب فردی فراتر میرفت و به مواجههای جمعی با مفهوم قضاوت تبدیل میشد. شاید در آن صورت، اختلاف نظرها به اندازه خود رأی اهمیت پیدا میکردند و مخاطب نه فقط درباره شخصیتهای نمایش، بلکه درباره معیارهای داوری خود نیز به تأمل وامیداشت.
شاید ارزش اصلی کت نیز دقیقاً در همین باشد؛ اینکه نمایش، قضاوت را از سطح یک مفهوم حقوقی یا روایی فراتر میبرد و آن را به تجربهای شخصی بدل میکند. هنگامی که تماشاگر سالن را ترک میکند، پاسخ همه پرسشها را با خود نمیبرد، اما بعید است بتواند به آسانی از کنار پرسشی که نمایش پیش رویش گذاشته عبور کند: ما هنگام قضاوت دیگران، واقعاً بر چه اساسی رأی میدهیم؟
آخرین نور خاموش میشود، بازیگران صحنه را ترک میکنند و صندلیها دوباره خالی میشوند. اما جایگاهی که مخاطب برای دقایقی بر آن نشسته بود، دیگر فقط یک صندلی نیست؛ جایگاه کسی است که برای لحظهای کوتاه، مسئولیت داوری را پذیرفته است. شاید نمایش در همین نقطه پایان یابد، اما آنچه از آن باقی میماند، نه حکم صادرشده، بلکه تردیدی است که هنوز در ذهن تماشاگر ادامه دارد.
اما آنچه کت را از بسیاری از نمایشهایی که بر محور دادگاه یا محاکمه بنا شدهاند متمایز میکند، تنها ایده مشارکت مخاطب نیست. ارزش این اجرا در آن است که پیش از آنکه از تماشاگر رأی بخواهد، او را ناچار میکند به شنیدن عادت کند. در روزگاری که قضاوت، اغلب پیش از شنیدن همه روایتها شکل میگیرد، نمایش تلاش میکند مخاطب را برای لحظاتی از شتاب داوری دور کند؛ هرچند در نهایت، همچنان او را در برابر مسئولیت انتخاب قرار میدهد.
شاید همین ویژگی است که باعث میشود کت بیش از آنکه نمایشی درباره یک پرونده باشد، به نمایشی درباره سازوکار قضاوت تبدیل شود. پروندهها در دادگاه بسته میشوند، اما شیوه قضاوت کردن انسانها، هیچگاه به پایان نمیرسد. هر تجربه تازه، هر روایت جدید و هر مواجهه انسانی، میتواند معادلات پیشین را بر هم بزند و ما را وادار کند معیارهای خود را دوباره مرور کنیم.
در این میان، کارگردانی سپنتا پزشکی تلاش نمیکند با پیچیدگیهای فرمی یا نمایش تواناییهای تکنیکی، مخاطب را تحت تأثیر قرار دهد. آنچه بیش از هر چیز به چشم میآید، اعتماد به متن، اعتماد به بازیگر و مهمتر از همه، اعتماد به شعور تماشاگر است. نمایش، بسیاری از معناهای خود را توضیح نمیدهد و همین پرهیز از توضیح اضافی، به مخاطب اجازه میدهد مسیر کشف را شخصاً طی کند. این اعتماد، انتخابی ارزشمند است؛ زیرا تئاتر، زمانی زنده میماند که میان اثر و مخاطب، فضایی برای کشف و تأویل باقی بگذارد.
از سوی دیگر، کیفیت بازیها نیز در خدمت همین نگاه قرار دارد. بازیگران، شخصیتهای خود را به تیپهای آشنا یا قهرمانان تکبعدی تبدیل نمیکنند. آنها بیش از آنکه در پی جلب همدلی باشند، تلاش میکنند وضعیتهایی انسانی را بازآفرینی کنند؛ وضعیتهایی که در آن، مرز میان تصمیم درست و نادرست، به سادگی قابل تشخیص نیست. این خویشتنداری در بازی، به نمایش اجازه میدهد احساسات را نه با اغراق، بلکه از دل موقعیت خلق کند.
طراحی صحنه نیز همین منطق را دنبال میکند. فضای اجرا، با وجود سادگی ظاهری، رابطهای تازه میان بازیگر و مخاطب ایجاد میکند. حذف فاصله متعارف میان صحنه و سالن، تنها یک انتخاب زیباییشناسانه نیست؛ بلکه بخشی از زبان نمایش است. هرچه فاصله فیزیکی کمتر میشود، فاصله اخلاقی نیز کاهش مییابد و مخاطب، خود را بیش از پیش درگیر آنچه روی صحنه میگذرد احساس میکند.
در چنین ساختاری، نور نیز تنها ابزاری برای روشن کردن صحنه نیست؛ بلکه ریتم دیدن را تنظیم میکند. سکوتها نیز صرفاً مکث میان دیالوگها نیستند؛ آنها فرصتهایی هستند برای آنکه مخاطب، آنچه را دیده است در ذهن خود بازسازی کند. این هماهنگی میان بازی، نور، میزانسن و سکوت، سبب میشود نمایش از یک روایت صرف فراتر برود و به تجربهای حسی و ذهنی تبدیل شود.
با این حال، همانگونه که هر تجربه موفقی ظرفیت توسعه دارد، کت نیز میتواند ایده مرکزی خود را یک گام دیگر پیش ببرد. رأیگیری پایانی، بدون تردید یکی از نقاط متمایز اجراست؛ اما این لحظه، بیش از آنکه پایان یک فرایند باشد، میتواند آغاز گفتوگویی تازه باشد. اگر نمایش پس از اعلام نتیجه، فضایی کوتاه برای بیان استدلالهای متفاوت مخاطبان فراهم میکرد، تجربه مشارکتی آن از سطح انتخاب میان دو گزینه فراتر میرفت و به تجربهای نزدیکتر به مفهوم هیئت منصفه بدل میشد؛ جایی که شنیدن دلایل دیگران، خود بخشی از فرایند رسیدن به رأی است.
این پیشنهاد، نه از سر میل به تغییر پایان نمایش، بلکه از دل همان منطقی برمیآید که اثر بر آن بنا شده است. هنگامی که نمایش، مسئولیت قضاوت را به مخاطب واگذار میکند، شنیدن چرایی این قضاوت نیز میتواند امتداد طبیعی جهان اثر باشد. شاید در آن صورت، مخاطب نه تنها با رأی خود، بلکه با تفاوت نگاه دیگران نیز مواجه شود؛ مواجههای که گاه از خود نتیجه مهمتر است.
شاید کت در نهایت بیش از آنکه بخواهد از عدالت سخن بگوید، درباره انسان سخن میگوید؛ انسانی که همواره میان آنچه میبیند، آنچه میشنود و آنچه باور دارد، دست به انتخاب میزند. این انتخاب، گاهی در دادگاه رخ میدهد، گاهی در روابط روزمره و گاهی تنها در ذهن ما؛ اما در هر حال، هیچگاه از مسئولیت آن گریزی نیست.
وقتی سالن آرامآرام خالی میشود، دیگر نه از بازیگران خبری هست و نه از صحنهای که دقایقی پیش محل وقوع یک روایت بود. تنها صندلیهایی باقی ماندهاند که در آغاز، صرفاً بخشی از طراحی سالن به نظر میرسیدند، اما اکنون معنای دیگری یافتهاند. هر یک از آن صندلیها، برای ساعتی کوتاه، جایگاه انسانی بوده است که ناچار شده میان تردید و یقین، میان احساس و قانون، و میان شنیدن و داوری، راهی را انتخاب کند.
شاید این همان جایی باشد که نمایش به پایان میرسد؛ اما پرسشی که در ذهن مخاطب کاشته است، تازه زندگی خود را آغاز میکند.
اما شاید ارزش اصلی کت در همین باشد؛ اینکه نمایش، قضاوت را از سطح یک مفهوم حقوقی یا روایی فراتر میبرد و آن را به تجربهای شخصی بدل میکند. هنگامی که تماشاگر سالن را ترک میکند، پاسخ همه پرسشها را با خود نمیبرد، اما بعید است بتواند به آسانی از کنار پرسشی که نمایش پیش رویش گذاشته عبور کند: ما هنگام قضاوت دیگران، واقعاً بر چه اساسی رأی میدهیم؟
اما این تنها دستاورد کت نیست.
آنچه این تجربه را متمایز میکند، صرفاً حضور مخاطب در فرایند رأیگیری نیست؛ بلکه شیوهای است که نمایش از نخستین لحظات ورود، او را برای پذیرش این مسئولیت آماده میکند. معماری سالن، فاصله اندک بازیگران با تماشاگران و حذف الگوی رایج صحنه در برابر سالن، از همان ابتدا این احساس را ایجاد میکند که هیچکس در موقعیتی بیرون از ماجرا قرار ندارد. نگاهها مدام در گردشاند؛ میان بازیگر، میان تماشاگر و حتی میان خود مخاطبان. گویی هر کس، ناخواسته، هم شاهد است و هم شاهدِ شاهدان.
در چنین فضایی، مفهوم تماشا نیز دگرگون میشود. تماشاگر دیگر صرفاً مصرفکننده یک روایت نیست؛ او باید با دقت گوش دهد، نشانهها را کنار هم بگذارد، تناقضها را به خاطر بسپارد و در نهایت، از دل این تجربه، به نتیجهای برسد که هیچ تضمینی برای درستی یا نادرستی آن وجود ندارد. نمایش، بیش از آنکه حافظه مخاطب را بیازماید، وجدان او را به چالش میکشد.
این ویژگی، مسئولیت بازیگران را نیز دوچندان میکند. در اجرایی که مخاطب قرار است درباره سرنوشت شخصیتها داوری کند، هر حرکت، هر مکث و هر تغییر لحن میتواند بر دریافت او اثر بگذارد. از همین رو، بازیها در کت بر اغراق استوار نیستند؛ بلکه بر کنترل، دقت و باورپذیری تکیه دارند. بازیگران تلاش نمیکنند احساسات را به مخاطب تحمیل کنند؛ آنها موقعیتی را میسازند که احساس، از دل آن زاده شود.
در میان این عناصر، ریتم اجرا نیز نقشی تعیینکننده دارد. نمایش میداند چه زمان باید اطلاعات را در اختیار مخاطب قرار دهد و چه زمان باید او را در وضعیت انتظار نگه دارد. این تعادل، باعث میشود تعلیق نه از پنهانکاری صرف، بلکه از فرایند اندیشیدن مخاطب شکل بگیرد. تماشاگر، مدام در حال بازنویسی برداشت خود از آن چیزی است که دیده و شنیده است و همین بازنگری مداوم، به اجرا پویایی میبخشد.
از منظر بصری نیز، اثر از زیادهگویی پرهیز میکند. طراحی صحنه، نور و لباس، بیش از آنکه بخواهند به رخ کشیده شوند، در خدمت ساختن فضای نمایش قرار گرفتهاند. این خویشتنداری در طراحی، انتخابی هوشمندانه است؛ زیرا اجازه میدهد مرکز ثقل اجرا، همچنان بر رابطه میان انسانها و بر موقعیت اخلاقیای که نمایش میآفریند باقی بماند.
در تئاتر، همیشه این پرسش وجود داشته است که آیا مخاطب باید تنها شاهد باشد یا شریک تجربه؟ پاسخ هر دوره به این پرسش، شکل تازهای از اجرا را به وجود آورده است؛ از شکستن دیوار چهارم گرفته تا اجراهای تعاملی و محیطی. اما کت راه میانهای را انتخاب میکند. نمایش، مخاطب را روی صحنه نمیآورد و از او نمیخواهد وارد بازی شود، اما به تدریج او را از جایگاه امن تماشاگر صرف بیرون میکشد و در نقطهای قرار میدهد که دیگر نمیتواند نسبت خود را با آنچه دیده است انکار کند.
همین انتخاب، ارزش اجرایی نمایش را بیش از هر چیز آشکار میکند. مشارکت در اینجا به معنای دست بلند کردن، پاسخ دادن یا ایفای نقش نیست؛ مشارکت، به معنای پذیرفتن مسئولیت است. مسئولیت شنیدن، مسئولیت اندیشیدن و در نهایت، مسئولیت داوری. شاید دشوارترین بخش این تجربه نیز همین باشد؛ زیرا قضاوت، هنگامی که از جهان داستان به جهان واقعی مخاطب منتقل میشود، دیگر تنها درباره شخصیتهای نمایش نیست، بلکه درباره شیوه اندیشیدن خود او نیز هست.
در این میان، یکی از ویژگیهای قابل توجه کت، اعتماد آن به سکوت است. بسیاری از نمایشها از سکوت میترسند؛ گویی هر لحظهای که کلامی شنیده نشود، انرژی اجرا فرو میریزد. اما این نمایش، در چند نقطه مهم، سکوت را به بخشی از روایت تبدیل میکند. سکوت، در اینجا خلأ نیست؛ فضایی است برای آنکه ذهن مخاطب، آنچه را دیده و شنیده، دوباره کنار هم بچیند. این مکثها، نه تنها ریتم اجرا را مختل نمیکنند، بلکه به آن عمقی میبخشند که با شتاب روایت به دست نمیآید.
بازیها نیز از همین منطق پیروی میکنند. آنچه در اجرای شادی امیری و علی سیبی بیش از هر چیز جلب توجه میکند، پرهیز از نمایشگری است. آنها نمیکوشند احساسات را با شدت و اغراق به تماشاگر منتقل کنند، بلکه اجازه میدهند وضعیت نمایشی، خود احساس را تولید کند. این نوع بازی، شاید در نگاه نخست کمزرقوبرقتر به نظر برسد، اما در اجراهایی که مخاطب باید درباره شخصیتها داوری کند، باورپذیری را بر نمایش مهارت ترجیح میدهد؛ انتخابی که به سود کلیت اثر تمام شده است.
از سوی دیگر، کارگردانی سپنتا پزشکی نیز بر همین اصل استوار است؛ حذف هر آنچه ضرورتی برای روایت ندارد. میزانسنها، بیآنکه بخواهند خودنمایی کنند، مسیر نگاه مخاطب را هدایت میکنند. نور، بیش از آنکه ابزار زیباسازی صحنه باشد، در خدمت تمرکز و جابهجایی توجه قرار میگیرد. طراحی لباس نیز شخصیتها را توضیح نمیدهد؛ تنها آنها را در جهان نمایش قابل باور میکند. این هماهنگی میان عناصر مختلف، باعث میشود اجرا، به جای آنکه مجموعهای از بخشهای جداگانه به نظر برسد، همچون کلیتی منسجم تجربه شود.
اما شاید مهمترین ویژگی کت در این باشد که هرچه به پایان نزدیکتر میشود، از قطعیت فاصله میگیرد. بسیاری از آثار، در لحظه اوج، تلاش میکنند آخرین قطعه پازل را نیز در اختیار مخاطب بگذارند تا چیزی مبهم باقی نماند. این نمایش، برعکس، بخشی از بار معنا را تا آخرین لحظه بر دوش تماشاگر نگه میدارد. نتیجه آن است که هر کس، سالن را با برداشتی متفاوت ترک میکند و همین تفاوت برداشتها، نشانه زنده بودن اثر است.
شاید بتوان گفت ارزش یک نمایش، تنها در کیفیت اجرایش نیست؛ در کیفیت گفتوگویی است که پس از پایان اجرا آغاز میکند. بعضی آثار، با خاموش شدن آخرین نور، از ذهن مخاطب نیز خاموش میشوند. اما برخی دیگر، تازه از همان لحظه زندگی خود را آغاز میکنند؛ زیرا پرسشی را در ذهن میکارند که پاسخ آن، نه در صحنه، بلکه در زندگی روزمره جستوجو میشود. کت از این دسته آثار است؛ نمایشی که تلاش میکند پاسخ ندهد، بلکه مخاطب را به بازاندیشی درباره شیوه قضاوت کردنش دعوت کند.
شاید بتوان گفت ارزش یک نمایش، تنها در کیفیت اجرایش نیست؛ در کیفیت گفتوگویی است که پس از پایان اجرا آغاز میکند. بعضی آثار، با خاموش شدن آخرین نور، از ذهن مخاطب نیز خاموش میشوند. اما برخی دیگر، تازه از همان لحظه زندگی خود را آغاز میکنند؛ زیرا پرسشی را در ذهن میکارند که پاسخ آن، نه در صحنه، بلکه در زندگی روزمره جستوجو میشود. کت از این دسته آثار است؛ نمایشی که تلاش میکند پاسخ ندهد، بلکه مخاطب را به بازاندیشی درباره شیوه قضاوت کردنش دعوت کند.
شاید مهمترین موفقیت این اجرا نیز نه در آن چیزی باشد که روی صحنه رخ میدهد، بلکه در اعتمادی است که به مخاطب نشان میدهد. در زمانی که بسیاری از آثار، از بیم سوءبرداشت، همه چیز را توضیح میدهند و هر پرسش را با پاسخی از پیش آماده همراه میکنند، کت خطر دیگری را میپذیرد؛ خطر ناتمام گذاشتن معنا. این انتخاب، البته مخاطرهآمیز است، زیرا همه تماشاگران با ابهام کنار نمیآیند. اما تئاتر، اگر قرار باشد تنها پاسخهای قطعی ارائه کند، بخش مهمی از توانایی خود را برای برانگیختن اندیشه از دست خواهد داد.
از همین منظر، کت بیش از آنکه درباره حقیقت سخن بگوید، درباره فرآیند رسیدن به حقیقت است. حقیقت در این نمایش، همچون شیئی آماده در برابر چشم مخاطب قرار نمیگیرد؛ بلکه از خلال شنیدن، دیدن، تردید کردن و کنار هم گذاشتن روایتها شکل میگیرد. شاید هر تماشاگر، حقیقتی متفاوت با دیگری از سالن بیرون ببرد و همین تفاوت، شکست نمایش نیست؛ نشانه آن است که اثر، به جای تحمیل معنا، امکان تأویل را زنده نگه داشته است.
با این همه، تجربه کت برای نگارنده یک پرسش را همچنان باز میگذارد؛ آیا قضاوت، با انداختن یک رأی در صندوق به پایان میرسد؟ یا درست از همان لحظه آغاز میشود؟ در اجرای این اثر، مخاطبان نقش هیئت ژوری را بر عهده میگیرند و رأی خود را اعلام میکنند؛ اما شاید اگر نمایش، اندک زمانی را نیز به شنیدن استدلالهای این هیئت اختصاص میداد، تجربهای که اکنون در نقطه رأیگیری متوقف میشود، به گفتوگویی زنده درباره عدالت، مسئولیت و حقیقت تبدیل میشد. این پیشنهاد، نه تغییری در هویت اثر، بلکه امتداد منطقی همان مسیری است که خود نمایش آغاز کرده است.
در روزگاری که سرعت، جای تأمل را گرفته و قضاوت، اغلب پیش از شنیدن همه روایتها شکل میگیرد، تئاتر هنوز یکی از معدود جاهایی است که میتواند ما را وادار کند چند دقیقه بیشتر درنگ کنیم؛ نه برای آنکه پاسخ درست را پیدا کنیم، بلکه برای آنکه مطمئن شویم پرسش را درست فهمیدهایم. شاید ارزش کت نیز در همین درنگ نهفته باشد؛ در دعوت مخاطب به مکث، پیش از آنکه رأی بدهد.
وقتی چراغهای سالن دوباره روشن میشوند، همه چیز ظاهراً به وضعیت نخست بازگشته است. بازیگران از صحنه رفتهاند، سکوت جای دیالوگها را گرفته و صندلیها، همانگونه که پیش از آغاز نمایش در سه ضلع سالن قرار داشتند، بیحرکت باقی ماندهاند. اما حقیقت این است که آن صندلیها دیگر همان صندلیهای ابتدای شب نیستند. هر کدام، برای ساعتی کوتاه، جایگاه انسانی بودهاند که میان شنیدن و داوری، میان احساس و قانون، و میان تردید و یقین، ناچار شده است تصمیمی بگیرد.
شاید تئاتر، بیش از هر هنر دیگری، ما را با این واقعیت روبهرو میکند که گاهی مهمترین اتفاقات، نه روی صحنه، بلکه در ذهن تماشاگر رخ میدهد. نمایش به پایان میرسد، اما آنچه از آن باقی میماند، نه تنها تصویر آخر یا دیالوگ آخر، بلکه مسئولیتی است که برای لحظهای کوتاه بر دوش مخاطب گذاشته شد.
و شاید کت را باید نه نمایشی درباره صدور حکم، بلکه نمایشی درباره پذیرفتن بار قضاوت دانست؛ باری که خاموش شدن چراغهای سالن، آن را از دوش ما برنمیدارد.
یادداشت ژورنالیستی
سجاد خلیلزاده
دیدگاه خود را بیان کنید