وقتی میل به کامل بودن، زندگی را نیمه‌کاره می‌گذارد | سجاد خلیل زاده

وقتی میل به کامل بودن، زندگی را نیمه‌کاره می‌گذارد

کامل نیستیم؛ هنگامه تاج‌امیری از کمال‌گرایی، ذهن‌های گرفتار و فاصله میان آنچه می‌خواهیم باشیم و آنچه هستیم می‌گوید

کمال‌گرایی از آن واژه‌هایی است که در زندگی روزمره اغلب با موفقیت اشتباه گرفته می‌شود؛ با دقیق بودن، بهتر شدن و نپذیرفتن شکست. اما جایی که میل به بی‌نقص بودن از حد می‌گذرد، همان نیرویی که قرار بوده آدم را جلو ببرد، می‌تواند او را از شروع کردن، ادامه دادن و حتی زیستن بازدارد. نمایش کامل نیستیم نوشته و کارگردانی هنگامه تاج‌امیری، از همین نقطه وارد می‌شود؛ جایی میان تصویری که انسان از خودش ساخته و زندگی‌ای که در عمل نمی‌تواند به آن تصویر برسد.

فصل اول

جایی که کامل بودن از یک خواسته به یک مانع تبدیل می‌شود

کامل نیستیم از همان عنوان، تکلیف خود را با کمال‌گرایی روشن می‌کند؛ اما قرار نیست این مفهوم را در حد یک واژه روان‌شناختی روی صحنه نگه دارد. مسئله نمایش، ظاهراً از جایی آغاز می‌شود که آدمی دیگر میان بهتر شدن و کامل بودن تفاوتی نمی‌گذارد. در این وضعیت، هر نقص کوچک تبدیل به دلیلی برای عقب انداختن یک تصمیم می‌شود، هر اشتباه می‌تواند تصویری را که فرد از خودش ساخته تهدید کند و هر فاصله‌ای با آن تصویر، به نارضایتی از خویشتن برسد. همین‌جا است که کمال‌گرایی از یک میل شخصی عبور می‌کند و به مسئله‌ای دراماتیک تبدیل می‌شود؛ مسئله‌ای که می‌تواند روابط، انتخاب‌ها و حتی شیوه مواجهه انسان با آینده را تحت تأثیر قرار دهد.

هنگامه تاج‌امیری، نویسنده و کارگردان نمایش، برای نزدیک شدن به این موضوع، جهان اثر را به یک روایت کاملاً واقع‌گرا محدود نکرده است. شخصیت‌ها و موقعیت‌ها در فضایی حرکت می‌کنند که مرز میان آنچه در جهان بیرونی اتفاق می‌افتد و آنچه در ذهن شخصیت‌ها می‌گذرد، همیشه قطعی نیست. این انتخاب به نمایش امکان می‌دهد کمال‌گرایی را فقط در قالب گفت‌وگو درباره یک مشکل نشان ندهد، بلکه آن را به شکل حضور نیروهایی در برابر انسان مجسم کند؛ نیروهایی که گاهی می‌توانند شبیه بخشی از خود او باشند. از همین زاویه، جمله‌ای که برای معرفی اثر انتخاب شده: قلبم همیشه راه درست رو میشناخت، اگر صدای ذهنم می‌گذاشت، بیشتر از یک جمله تبلیغاتی عمل می‌کند و به یکی از کلیدهای ورود به جهان نمایش تبدیل می‌شود: کشمکش میان چیزی که انسان در درون خود می‌خواهد و صدایی که مدام از او می‌خواهد نسخه‌ای بی‌نقص‌تر، موفق‌تر و قابل‌قبول‌تر از خودش باشد.

در چنین ساختاری، طنز هم کارکرد مهمی پیدا می‌کند. کامل نیستیم موضوعی دارد که اگر مستقیم و جدی روایت شود، به‌سرعت می‌تواند به مجموعه‌ای از توصیه‌های آشنا درباره اعتمادبه‌نفس، شکست و پذیرش خود تبدیل شود. حضور طنز، اگر در دل موقعیت و شخصیت شکل بگیرد، می‌تواند این خطر را کاهش دهد و اجازه بدهد مخاطب ابتدا با موقعیت بخندد و بعد متوجه شود موضوع خنده، بخشی از رفتارهای روزمره خودش است. این فاصله میان خنده و تأمل، یکی از امکان‌های قابل توجه نمایش است؛ اینکه مخاطب ابتدا یک رفتار یا موقعیت را بیرونی ببیند و کمی بعد متوجه شود همان الگو ممکن است در زندگی خودش هم تکرار شود.

تعدد شخصیت‌ها نیز در همین مسیر معنا پیدا می‌کند. نمایش برای بیان یک مسئله واحد، به یک شخصیت محدود نمانده و آدم‌های مختلفی را وارد روایت کرده است؛ هر کدام با ویژگی، رفتار و نسبت متفاوتی که با مفهوم کامل بودن دارند. در نتیجه، کمال‌گرایی در نمایش الزاماً یک رفتار واحد نیست. می‌تواند خودش را در شکل تلاش برای رسیدن، ترس از اشتباه، وسواس در انتخاب، پنهان کردن ضعف یا حتی ناتوانی در آغاز یک کار نشان دهد. همین گوناگونی باعث می‌شود مفهوم اصلی اثر از یک تعریف ثابت فاصله بگیرد و در رفتار آدم‌ها پراکنده شود.

از این منظر، کامل نیستیم بیش از آنکه درباره آدم‌هایی باشد که نقص دارند، درباره انسان‌هایی است که نمی‌توانند با نقص خود کنار بیایند. تفاوت این دو نگاه مهم است. نقص، بخشی از وضعیت طبیعی انسان است؛ اما نپذیرفتن آن می‌تواند به مسئله‌ای تبدیل شود که فرد را در دوری بی‌پایان از خودش قرار دهد. نمایش تلاش می‌کند همین فاصله را به صحنه بیاورد؛ فاصله میان من موجود و من مطلوب، میان آنچه اکنون هست و آنچه تصور می‌کند باید باشد.

در این میان، انتخاب فضای نمادین و فاصله گرفتن از رئالیسم مستقیم، به کار اجازه می‌دهد که مسئله را از سطح زندگی روزمره کمی بالاتر ببرد و به تجربه‌ای مشترک‌تر نزدیک شود. آدم‌های روی صحنه می‌توانند شخصیت‌های مشخصی باشند، اما آنچه با خود حمل می‌کنند، محدود به زندگی همان شخصیت‌ها نیست. کامل بودن در اینجا بیشتر شبیه تصویری است که هر انسان ممکن است در ذهن خود از نسخه مطلوب خویش ساخته باشد؛ تصویری که هرچه بیشتر به آن خیره شود، فاصله‌اش با زندگی واقعی را بیشتر می‌بیند.

همین جا است که عنوان نمایش معنای دیگری پیدا می‌کند. کامل نیستیم صرفاً یک گزاره درباره نقص انسان نیست؛ می‌تواند نوعی مقاومت در برابر فشار دائمی برای بهتر، موفق‌تر و بی‌خطاتر بودن باشد. پذیرش این جمله به معنای دست کشیدن از رشد نیست. مسئله، تغییر نقطه شروع است: اینکه انسان پیش از اصلاح کردن خودش، بتواند تصویری واقعی‌تر از خودش داشته باشد. در این خوانش، نمایش از مخاطب نمی‌خواهد نقص‌هایش را دوست داشته باشد یا برای تغییر آنها تلاشی نکند؛ مسئله این است که زندگی را مشروط به رسیدن به یک نسخه بی‌نقص از خود نکند.

از همین رو، ارزش اصلی ایده نمایش را باید در همین جابه‌جایی دید؛ جابه‌جایی از چطور کامل شویم؟ به چرا تصور می‌کنیم برای زندگی کردن باید کامل باشیم؟. این پرسش، امکان بیشتری برای تئاتر ایجاد می‌کند، چون پاسخ آن از پیش آماده نیست و می‌تواند در رفتار شخصیت‌ها، موقعیت‌های صحنه و رابطه آنها با یکدیگر شکل بگیرد. کامل نیستیم در چنین نقطه‌ای می‌ایستد: جایی که آدمی به جای جنگیدن با تصویر خیالی انسان کامل، ناچار می‌شود برای نخستین بار با خودش روبه‌رو شود؛ با همان مجموعه‌ای از توانایی‌ها، ضعف‌ها، تصمیم‌های درست و اشتباه‌هایی که زندگی واقعی را از یک تصویر بی‌نقص جدا می‌کند.

فصل دوم

ذهن‌هایی که هرکدام راهی برای ناتمام ماندن پیدا کرده‌اند

در کامل نیستیم مسئله کمال‌گرایی در قالب یک شخصیت واحد باقی نمی‌ماند؛ نمایش تلاش می‌کند آن را میان چند آدم و چند وضعیت متفاوت تقسیم کند تا مخاطب بتواند شکل‌های مختلف این میل را در زندگی روزمره تشخیص دهد. یکی ممکن است از ترس اشتباه کردن هیچ کاری را آغاز نکند، دیگری آن‌قدر درگیر تصویری که از خود ساخته باشد که فاصله میان واقعیت و انتظار، زندگی‌اش را فرسوده کند و دیگری ممکن است مدام در حال اصلاح خود و اطرافیانش باشد، بی‌آنکه متوجه شود همین تلاش برای بی‌نقص بودن، او را از تجربه کردن لحظه اکنون دور کرده است. این پراکندگی، به ایده نمایش امکان می‌دهد از یک مفهوم روان‌شناختی عبور کند و به موقعیتی انسانی تبدیل شود؛ موقعیتی که بسیاری از تماشاگران می‌توانند رد آن را در تصمیم‌های کوچک، روابط شخصی، کارهای نیمه‌تمام و حتی ترس از شروع کردن پیدا کنند.

یکی از ویژگی‌های قابل توجه نمایش، استفاده از فضای غیرواقع‌گرایانه برای نزدیک شدن به ذهن شخصیت‌هاست. کامل نیستیم قرار نیست کمال‌گرایی را مانند یک مسئله آموزشی توضیح دهد؛ جهان خود را طوری می‌سازد که مرز میان واقعیت بیرونی و آنچه در ذهن آدم‌ها می‌گذرد کاملاً ثابت نماند. از همین‌جا است که حضور برخی موقعیت‌ها و شخصیت‌ها را می‌توان فراتر از یک روایت خطی دید؛ گویی آنچه روی صحنه اتفاق می‌افتد، گاهی شکل بیرونی همان گفت‌وگوها و کشمکش‌هایی است که آدم‌ها معمولاً در ذهن خود پنهان نگه می‌دارند. این انتخاب، اگرچه می‌توانست خطر فاصله گرفتن مخاطب از روایت را به همراه داشته باشد، در مجموع به موضوع نمایش کمک می‌کند؛ زیرا کمال‌گرایی اساساً مسئله‌ای است که بخش مهمی از آن در ذهن شکل می‌گیرد و بعد به رفتار روزمره راه پیدا می‌کند.

طنز نیز در این میان کارکردی فراتر از ایجاد خنده دارد. موقعیت‌های کمیک نمایش، در بهترین لحظه‌ها به جای آنکه موضوع اصلی را کنار بزنند، فاصله‌ای میان مخاطب و اضطراب شخصیت‌ها ایجاد می‌کنند؛ فاصله‌ای که اجازه می‌دهد مخاطب به تناقض‌های رفتاری آدم‌ها نگاه کند، بدون اینکه نمایش از همان ابتدا او را در موضع قضاوت قرار دهد. همین انتخاب باعث می‌شود موضوعی که می‌تواند به‌سادگی به یک بحث سنگین و روان‌شناختی تبدیل شود، امکان تنفس پیدا کند. با این حال، میزان موفقیت طنز در همه موقعیت‌ها یکسان نیست و برخی شوخی‌ها بیشتر به عنوان لحظه‌ای برای تغییر ضرباهنگ عمل می‌کنند تا اینکه مستقیماً به ساختار معنایی اثر اضافه شوند. این تفاوت اهمیت دارد، چون نمایش زمانی منسجم‌تر می‌شود که خنده نیز از همان جهان فکری شخصیت‌ها بیرون بیاید و صرفاً وقفه‌ای میان بخش‌های جدی نباشد.

از سوی دیگر، چندلایه بودن شخصیت‌ها و جابه‌جایی میان موقعیت‌های متفاوت، مسئله ریتم را به یکی از نقاط تعیین‌کننده اجرا تبدیل می‌کند. نمایش برای آنکه مخاطب را در جهان ذهنی خود نگه دارد، نیازمند تغییر دقیق در انرژی صحنه، سرعت گفت‌وگوها، سکوت‌ها، موسیقی و ورود و خروج شخصیت‌هاست. بخشی از واکنش‌هایی که نسبت به اجرا شکل گرفته نیز دقیقاً به همین نقطه مربوط است؛ برخی مخاطبان ریتم را در قسمت‌هایی آرام‌تر از حد انتظار دانسته‌اند و مکث‌های میان دیالوگ‌ها را طولانی دیده‌اند، در حالی که گروهی دیگر همین مکث‌ها و تغییر وضعیت‌ها را فرصتی برای دنبال کردن مسیر ذهنی شخصیت‌ها تلقی کرده‌اند. این دو برداشت متضاد، بیش از آنکه صرفاً درباره سرعت اجرا باشند، به یک پرسش مهم‌تر درباره شیوه روایت اثر بازمی‌گردند: آیا هر مکث باید اطلاعات تازه‌ای به مخاطب بدهد یا گاهی خود مکث بخشی از تجربه ذهنی شخصیت است؟

در میان این مجموعه شخصیت‌ها، بعضی نقش‌ها به دلیل ویژگی‌های رفتاری و زبانی خود امکان بیشتری برای ارتباط مستقیم با مخاطب پیدا می‌کنند. حضور شخصیتی با لهجه جنوبی، برای نمونه، صرفاً یک انتخاب صوتی نیست و می‌تواند حامل بخشی از هویت و پیشینه او باشد؛ به‌خصوص زمانی که لهجه با رفتار، ریتم بدن و کیفیت حضور بازیگر هماهنگ شود. همین مسئله درباره شخصیت‌هایی که به شکل نمادین‌تری با مفهوم کمال یا کشمکش درونی مواجه می‌شوند نیز صدق می‌کند. هرچه فاصله میان نماد و شخصیت انسانی کمتر شود، مخاطب راحت‌تر می‌تواند ایده مرکزی نمایش را در رفتار ببیند، نه در توضیح. یکی از نقاط قابل تأمل کامل نیستیم نیز همین تلاش برای تبدیل یک مفهوم ذهنی به آدم‌هایی است که باید روی صحنه زندگی کنند، اشتباه کنند، تصمیم بگیرند و گاهی در همان نقطه‌ای متوقف شوند که میل به بی‌نقص بودن اجازه عبور از آن را نمی‌دهد.

عنوان نمایش در چنین خوانشی معنای دیگری هم پیدا می‌کند. کامل نیستیم تنها یک گزاره درباره نقص انسان نیست؛ می‌تواند نوعی مقاومت در برابر فشاری باشد که انسان معاصر برای کامل دیده شدن تحمل می‌کند. در اینجا ناتمام بودن لزوماً شکست نیست و کامل نبودن الزاماً به معنای ناکافی بودن نیست. شاید یکی از پرسش‌های اصلی نمایش همین باشد که اگر انسان از ترس ناقص بودن، شروع کردن را به تعویق بیندازد، چه مقدار از زندگی‌اش را از دست خواهد داد. به همین دلیل، پایان‌بندی و مسیری که شخصیت‌ها تا رسیدن به آن طی می‌کنند اهمیت پیدا می‌کند؛ زیرا پاسخ نمایش به مسئله کمال‌گرایی زمانی شکل می‌گیرد که مخاطب فقط درباره آن فکر نکند، بلکه بتواند نسبت خود را با آن دوباره مرور کند. کامل نیستیم در این نقطه از یک نمایش درباره کمال‌گرایی فاصله می‌گیرد و به پرسشی درباره شیوه زندگی تبدیل می‌شود: آیا برای آغاز کردن، زیستن و حتی دوست داشتن، واقعاً لازم است ابتدا کامل شویم؟

فصل سوم

شاید مسئله، کامل شدن نیست؛ جرأت ادامه دادن است

تماشای کامل نیستیم را نمی‌توان صرفاً در محدوده یک روایت درباره کمال‌گرایی نگه داشت؛ آنچه نمایش را برای مخاطب قابل پیگیری می‌کند، این است که مفهوم اصلی خود را از سطح یک اصطلاح روان‌شناختی به تجربه‌ای آشنا در زندگی روزمره نزدیک می‌کند. بسیاری از آدم‌ها پیش از آنکه کاری را آغاز کنند، نتیجه نهایی را در ذهن خود می‌سازند و بعد، به دلیل فاصله میان آن تصویر و امکان واقعی، شروع را به تعویق می‌اندازند. گاهی هم آن‌قدر درگیر اصلاح کردن خود، رابطه، کار یا تصمیمشان می‌شوند که خود زندگی به حاشیه می‌رود. نمایش در چنین نقطه‌ای مخاطب را با پرسشی مواجه می‌کند که الزاماً پاسخی آماده ندارد: اگر قرار باشد منتظر رسیدن به شکل کامل خودمان بمانیم، چه زمانی فرصت زیستن پیدا می‌کنیم؟

نقطه قوت اصلی اثر را باید در همین انتخاب موضوع و تلاش برای تبدیل آن به موقعیت نمایشی جست‌وجو کرد. کامل نیستیم موضوعی را انتخاب کرده که هم قابلیت تأمل دارد و هم می‌تواند در سطح تجربه شخصی مخاطب باقی بماند. استفاده از فضای میان واقعیت و خیال، حضور شخصیت‌هایی با موقعیت‌های متفاوت و قرار دادن طنز در کنار لحظات جدی، به نمایش اجازه می‌دهد یکدست و توضیح‌محور نشود. در برخی بخش‌ها، ریتم اجرا و مکث‌های میان گفت‌وگوها می‌توانست دقیق‌تر تنظیم شود و بعضی عناصر اجرایی نیز ظرفیت پرداخت بیشتری داشتند؛ با این حال، این مسائل بیش از آنکه بنیان اثر را زیر سؤال ببرند، به میزان صیقل یافتگی اجرا مربوط می‌شوند. حتی در بازی‌ها نیز تفاوت کیفیت و میزان کنترل در لحظات مختلف وجود دارد و همین موضوع نشان می‌دهد که اگر روی ریتم، بیان و تمایزگذاری بیشتر میان شخصیت‌ها کار شود، ظرفیت‌های اثر می‌تواند روشن‌تر شود.

در بخش بصری نیز نمایش تلاش کرده است جهان خود را از طریق جزئیات بسازد. طراحی صحنه، لباس و برخی عناصر همراه شخصیت‌ها صرفاً کارکرد تزئینی ندارند و در ایجاد فضای متفاوت اثر نقش پیدا می‌کنند. جزئیاتی که در ظاهر ممکن است کوچک به نظر برسند، زمانی اهمیت پیدا می‌کنند که با شخصیت و جهان ذهنی او ارتباط داشته باشند؛ زیرا در نمایشی که موضوع اصلی آن ذهن و لایه‌های پنهان رفتار انسان است، هیچ عنصر صحنه‌ای نباید کاملاً جدا از جهان شخصیت‌ها دیده شود. موسیقی و نور نیز در همین مسیر عمل می‌کنند و اگرچه میزان استفاده از موسیقی در بخش‌هایی می‌تواند محل بحث باشد، کلیت طراحی صوتی و نوری تلاش دارد فضای میان واقعیت و ذهن را تقویت کند و مخاطب را از یک وضعیت به وضعیت دیگر منتقل سازد.

آنچه در مواجهه با کامل نیستیم اهمیت بیشتری پیدا می‌کند، واکنشی است که نمایش پس از پایان در ذهن مخاطب باقی می‌گذارد. تماشاگر ممکن است با یک داستان یا چند شخصیت از سالن بیرون بیاید، اما ارزش چنین موضوعی زمانی آشکار می‌شود که پس از خروج، آدم به رفتارهای خودش فکر کند؛ به کاری که به دلیل ترس از خوب نبودن شروع نکرده، رابطه‌ای که به دلیل انتظار یک شرایط بی‌نقص به تعویق انداخته، یا تصویری که سال‌ها تلاش کرده از خودش به دیگران نشان دهد. نمایش در این سطح می‌تواند مخاطب را از جایگاه مشاهده‌گر بیرون بیاورد و او را وارد گفت‌وگویی شخصی با خودش کند؛ گفت‌وگویی که شاید از یک پرسش ساده آغاز شود: من واقعاً دنبال بهتر شدن هستم یا گرفتار تصویری شده‌ام که از کامل بودن برای خودم ساخته‌ام؟

کامل نیستیم در این معنا بیش از آنکه بخواهد نسخه‌ای برای رهایی از کمال‌گرایی ارائه دهد، امکان مکث ایجاد می‌کند. این مکث شاید مهم‌ترین دستاورد اثر باشد؛ مکثی در زندگی‌ای که معمولاً فرصت ایستادن و نگاه کردن به خود را از انسان می‌گیرد. نمایش می‌گوید نقص، بخشی از تجربه انسانی است و زندگی قرار نیست پس از رسیدن به نسخه‌ای بی‌نقص از ما آغاز شود. شاید حتی برعکس، زندگی از همان جایی شروع شود که انسان بپذیرد بخشی از کارها ناتمام می‌مانند، برخی تصمیم‌ها اشتباه از آب درمی‌آیند و هیچ‌کس نمی‌تواند تمام فاصله میان آنچه هست و آنچه می‌خواهد باشد را یک‌باره از میان بردارد. از این منظر، عنوان نمایش نه یک اعتراف به ضعف، بلکه می‌تواند نوعی پذیرش باشد؛ پذیرش اینکه کامل نبودن شاید نه مانع زندگی، که شرط انسانی بودن آن است.

برای هنگامه تاج‌امیری، کامل نیستیم فرصتی است برای آزمودن یک ایده روان‌شناختی در زبان نمایش؛ ایده‌ای که زمانی می‌تواند اثرگذار باشد که از توضیح فاصله بگیرد و در رفتار، سکوت، شوخی، ترس و تصمیم شخصیت‌ها دیده شود. برای تماشاگر نیز این اجرا می‌تواند دعوتی باشد به بازنگری در همان صدایی که پیش از هر تصمیمی در ذهن می‌گوید هنوز آماده نیستی، هنوز کافی نیستی و هنوز باید بهتر شوی. شاید پاسخ نمایش به این صدا، همان جمله‌ای باشد که در عنوان خود آورده است: قرار نیست کامل باشیم؛ قرار است زندگی کنیم، تجربه کنیم و در مسیر، امکان تغییر داشته باشیم.

سجاد خلیل‌زاده

روایتگر مرز میان صحنه، انسان و اندیشه

دیدگاه خود را بیان کنید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.