کورش؛ وقتی تاریخ روی صحنه از گذشته فاصله می‌گیرد | سجاد خلیل زاده

کورش؛ وقتی تاریخ روی صحنه از گذشته فاصله می‌گیرد

روایتی نمایشی از تولد تا فتح هگمتانه؛ جایی که نام یک پادشاه تاریخی بهانه‌ای برای مواجهه با ترس، قدرت و انتخاب انسان می‌شود

نمایش کورش به نویسندگی و کارگردانی نادر برهانی‌مرند و تهیه‌کنندگی امیرحسین شفیعی، در تالار اصلی مجموعه تئاتر شهر، زندگی کورش را از تولد تا فتح هگمتانه دستمایه روایت قرار داده است؛ روایتی که می‌توانست به بازسازی پرزرق‌وبرق یک دوره تاریخی محدود شود، اما در انتخاب متن و شیوه اجرا تلاش می‌کند مسئله‌ای انسانی‌تر را در مرکز قرار دهد: انسانی که وقتی به قدرت نزدیک می‌شود، با امکان خشونت، ترس و انتخاب مواجه است. حاصل، اجرایی بزرگ از نظر تعداد بازیگران و عوامل است که در بسیاری از لحظات، به جای تکیه بر شکوه بیرونی تاریخ، بار خود را بر بازی، دیالوگ و میزانسن می‌گذارد.

فصل اول

کورش بهانه است؛ مسئله، انسانی است که در برابر قدرت قرار گرفته

تماشای کورش از همان ابتدا با یک دوگانگی همراه است. نام نمایش، مخاطب را به سمت یک چهره تاریخی می‌برد که پیش از ورود به سالن، تصویری کم‌وبیش تثبیت‌شده از او در ذهن دارد؛ اما نمایش در نخستین مواجهه خود نمی‌خواهد صرفاً این تصویر را روی صحنه بازسازی کند. نادر برهانی‌مرند در یادداشت خود درباره اثر، از نگریستن به امروز از آینه تاریخ سخن می‌گوید و نقطه عزیمت نمایش را نه ساختن یک شمایل اسطوره‌ای، بلکه قرار دادن انسانی در میان قدرت، خشونت و هراس معرفی می‌کند. به همین دلیل، کورش بیش از آنکه صرفاً شرح فتوحات یک پادشاه باشد، تلاش می‌کند لحظه‌هایی را پیدا کند که یک انسان پیش از تبدیل شدن به یک نام تاریخی، ناچار به انتخاب می‌شود.

این انتخاب از همان بخش‌های ابتدایی روایت، با حضور آستیاگ و کابوس‌هایی که آینده را به تهدیدی برای قدرت او تبدیل می‌کند، شکل می‌گیرد. در اینجا تاریخ برای نمایش فقط مجموعه‌ای از تاریخ‌ها، نام‌ها و نبردها نیست؛ گذشته به ماده‌ای برای ساختن یک موقعیت دراماتیک تبدیل می‌شود. ترس آستیاگ از آنچه هنوز رخ نداده، در برابر کودکی قرار می‌گیرد که هنوز قدرتی ندارد اما قرار است نظم موجود را تغییر دهد. همین تقابل، یکی از نقاطی است که نمایش می‌تواند از گزارش تاریخی عبور کند و به درام برسد؛ زیرا آنچه تماشاگر دنبال می‌کند، صرفاً پاسخ این پرسش نیست که چه اتفاقی برای کورش افتاد، بلکه این است که آدم‌های این داستان در برابر ترس، قدرت و سرنوشت چه واکنشی نشان می‌دهند.

در چنین ساختاری، مرتضی اسماعیل‌کاشی در نقش آستیاگ یکی از مهم‌ترین پایه‌های اجرایی نمایش را شکل می‌دهد. بازی او متکی به فریاد و نمایش مستقیم خشم نیست؛ بخش قابل توجهی از شخصیت از طریق کنترل بدن، نگاه و تغییرات ظریف در چهره ساخته می‌شود. آستیاگ در اجرای او بیشتر از آنکه یک ضدقهرمان تاریخی باشد، انسانی است که قدرتش با ترسی دائمی از آینده گره خورده است. این انتخاب بازیگر باعث می‌شود تهدید شخصیت فقط در فرمان‌هایی که صادر می‌کند دیده نشود؛ ترس، پیش از آنکه به فرمان تبدیل شود، در بدن او حضور دارد.

در سوی دیگر، روزبه حصاری در نقش کورش مسیر متفاوتی را انتخاب کرده است. او شخصیت را با نمایش اغراق‌شده اقتدار بازی نمی‌کند و بیشتر بر آرامش، مکث، نگاه و نوعی اقتصاد حرکتی تکیه دارد. این انتخاب با تصویری که نمایش از کورش به‌عنوان انسانی در حال مواجهه با قدرت می‌سازد، همخوان است. کورش برای آنکه در مرکز صحنه قرار بگیرد الزاماً نیازی به صدای بلند یا حرکت‌های بزرگ ندارد؛ بخش مهمی از حضور او از کیفیت ایستادن و واکنش نشان دادن شکل می‌گیرد. همین تفاوت میان آستیاگ و کورش، یکی را درگیر ترس از آینده و دیگری را در مسیر ساختن آینده قرار می‌دهد.

حمیدرضا آذرنگ در نقش هارپاگ نیز در همین منظومه قرار می‌گیرد؛ شخصیتی که تصمیم‌هایش تنها از مناسبات قدرت نمی‌آید و در موقعیتی میان فرمان و وجدان انسانی قرار می‌گیرد. بازی آذرنگ در این نقش، به‌خصوص در لحظاتی که متن امکان تبدیل شخصیت به یک تیپ تاریخی را دارد، بر وزن انسانی هارپاگ تأکید می‌کند. محمودرضا رحیمی نیز در نقش پدر کورش، بار بخشی از روایت خانوادگی و تاریخی اثر را بر عهده دارد و باران نیکراه در نقش مادر کورش، حضور متفاوتی در میان شخصیت‌هایی پیدا می‌کند که روایت اصلی را عمدتاً مردان قدرت و جنگ پیش می‌برند. در کنار این چهره‌ها، حضور امین میری در چند نقش نیز نشان می‌دهد گروه بازیگری فقط بر نام‌های شناخته‌شده متکی نیست و تلاش شده مجموعه‌ای از شخصیت‌ها و موقعیت‌های فرعی، جهان نمایش را کامل کنند.

نکته قابل توجه در کورش این است که حتی با وجود تعداد زیاد بازیگران و گستردگی روایت، اجرا در بسیاری از لحظات خود را به بازیگر تحمیل نمی‌کند. طراحی صحنه سینا ییلاق‌بیگی به جای بازسازی سنگین و واقع‌گرایانه کاخ‌ها و میدان‌های تاریخی، فضای صحنه را تا حدی باز نگه می‌دارد و اجازه می‌دهد پرده‌ها، عناصر محدود صحنه و تصویرهای ویدئویی در کنار بازیگران کارکرد پیدا کنند. ویدئومپینگ شروین عقیلی نیز در همین ساختار به جای آنکه صرفاً یک پس‌زمینه تصویری باشد، بخشی از تغییر فضای صحنه را بر عهده می‌گیرد. نور رضا خضرایی و موسیقی فرشاد فزونی نیز به این معماری اجرایی اضافه می‌شوند تا تالار اصلی تئاتر شهر با کمترین اتکا به دکورهای سنگین، امکان جابه‌جایی میان موقعیت‌های مختلف روایت را پیدا کند.

این انتخاب البته بدون مسئله نیست. هرچه روایت تاریخی گسترده‌تر می‌شود، خطر فاصله گرفتن درام از شخصیت‌ها و نزدیک شدن آن به شرح وقایع بیشتر می‌شود. بخشی از نقدهایی که درباره اجرا مطرح شده نیز دقیقاً به همین نقطه بازمی‌گردد: زمان نسبتاً طولانی و کندی بخش‌هایی از روایت، به‌ویژه در مراحل نخست، در برابر لحظاتی قرار می‌گیرد که نمایش از اطلاعات تاریخی فاصله می‌گیرد و وارد موقعیت دراماتیک می‌شود. کورش در هرجا که به جای توضیح دادن تاریخ، اجازه می‌دهد ترس آستیاگ، تردید هارپاگ یا سکوت کورش در صحنه عمل کند، زنده‌تر می‌شود. این تفاوت برای سنجش اثر مهم است، چون مسئله اصلی نمایش نه کمبود اطلاعات تاریخی، بلکه میزان تبدیل این اطلاعات به تجربه نمایشی است.

در واقع، نقطه قوت کورش را باید در همین تلاش برای تبدیل تاریخ به وضعیت انسانی جست‌وجو کرد. نمایش نمی‌تواند و قرار نیست جای کتاب تاریخی را بگیرد؛ وظیفه‌اش ساختن موقعیتی است که تماشاگر بتواند گذشته را از مسیر بدن بازیگر، صدا، نور و رابطه شخصیت‌ها تجربه کند. در این مسیر، اجرای حرفه‌ای گروه بازیگران و طراحی منسجم عناصر صحنه، امکان می‌دهد نام کورش از یک عنوان تاریخی فاصله بگیرد و برای چند ساعت به مسئله‌ای روی صحنه تبدیل شود: اینکه وقتی قدرت در اختیار انسان قرار می‌گیرد، با ترس و خشونتی که پیش از آن قدرت را ساخته چه خواهد کرد.

فصل دوم

صحنه‌ای که قرار نیست موزه باشد

اگر کورش قرار بود تاریخ را به شکل یک بازسازی تصویری روی صحنه بیاورد، احتمالاً تالار اصلی تئاتر شهر باید با ستون‌ها، دیوارها، تخت‌ها و نشانه‌های معماری ایران باستان پر می‌شد؛ اما انتخاب نادر برهانی‌مرند مسیر دیگری را پیش می‌گیرد. صحنه سینا ییلاق‌بیگی بیشتر از آنکه بخواهد یک مکان تاریخی را به‌طور کامل بازسازی کند، بستری برای حرکت روایت می‌سازد. پرده‌ها و عناصر محدود صحنه جابه‌جا می‌شوند و در کنار نور، تصویر ویدئویی و بدن بازیگران، موقعیت‌های مختلف را شکل می‌دهند. این تصمیم از یک جهت به اجرا اجازه می‌دهد گرفتار وزن و شمایل‌سازی دکور تاریخی نشود و از سوی دیگر، مسئولیت بیشتری بر دوش بازیگران و میزانسن می‌گذارد؛ چون هرجا عنصر فیزیکی صحنه کمتر می‌شود، کوچک‌ترین ضعف در حضور بازیگر یا ریتم حرکت بیشتر به چشم می‌آید.

ویدئومپینگ شروین عقیلی نیز در همین ساختار قرار گرفته است. تصویرهای روی صحنه قرار نیست جای دکور را به‌طور کامل بگیرند، بلکه فضای اجرا را از یک موقعیت به موقعیت دیگر منتقل می‌کنند. ارزش این انتخاب زمانی بیشتر دیده می‌شود که تصویر با حرکت بازیگران و تغییر میزانسن همراه می‌شود؛ یعنی تماشاگر فقط با یک سطح تصویری مواجه نیست، بلکه فضای صحنه در مقابل او تغییر شکل می‌دهد. با این حال، استفاده از تصویرپردازی در تئاتر امروز دیگر به‌خودی‌خود امتیاز محسوب نمی‌شود. ویدئو زمانی اهمیت دراماتیک پیدا می‌کند که چیزی به رابطه بازیگر و تماشاگر اضافه کند که با دکور ثابت یا نور به‌تنهایی قابل دستیابی نباشد. کورش در بخش‌هایی به این نقطه نزدیک می‌شود، اما در همه لحظات به یک اندازه از ظرفیت تصویری خود استفاده نمی‌کند. گاهی تصویر بیشتر نقش گسترش فضای بصری را دارد تا اینکه بخشی از روایت را پیش ببرد.

طراحی نور رضا خضرایی نیز باید در ارتباط با همین ساختار دیده شود. در نمایشی که بخش قابل توجهی از فضای تاریخی آن با تصویر ساخته می‌شود، نور نمی‌تواند مستقل از ویدئو عمل کند. نور باید هم بازیگر را از پس‌زمینه جدا کند و هم اجازه دهد تصویرهای صحنه در جای درست خود بنشینند. این هماهنگی در بسیاری از لحظات باعث می‌شود تالار اصلی با وجود وسعتش به فضای قابل‌کنترلی برای بازی تبدیل شود. لباس‌های پریدخت عابدین‌نژاد و گریم نوید فرح‌مرزی نیز در همین کلیت قرار دارند؛ آنها به جای آنکه شخصیت‌ها را به تصاویر کارت‌پستالی از ایران باستان تبدیل کنند، تلاش می‌کنند نشانه‌های تاریخی را با منطق یک اجرای معاصر همراه کنند. در عین حال، مسئله گذر زمان در چهره بعضی شخصیت‌ها در بخش‌هایی از اجرا می‌توانست دقیق‌تر طراحی شود؛ نکته‌ای که در یک نمایش متکی بر فاصله زمانی و تغییر نسل‌ها، اهمیت بیشتری پیدا می‌کند.

اما شاید مهم‌ترین بخش معماری کورش جایی باشد که هیچ‌کدام از این عناصر طراحی نمی‌توانند جای آن را بگیرند: میزانسن و بازی. برهانی‌مرند در بسیاری از صحنه‌ها به میزانسن‌های روشن و کلاسیک تکیه دارد. حرکت‌ها معمولاً برای انتقال موقعیت و جابه‌جایی قدرت میان شخصیت‌ها طراحی شده‌اند و اجرا کمتر به دنبال نمایش حرکت‌های پیچیده یا فرم‌های نمایشی مستقل از روایت است. این انتخاب با جنس متن هماهنگ است و باعث می‌شود داستان در میان عناصر مختلف طراحی گم نشود؛ اما در مقابل، میزانسن‌ها همیشه به یک اندازه واجد کشف تازه نیستند. در بعضی بخش‌ها، صحنه بیشتر وظیفه روایت کردن را انجام می‌دهد تا اینکه خود به یک امکان بیانی تازه تبدیل شود.

در این میان، بازیگران هستند که بار اصلی اجرا را نگه می‌دارند. بازی حمیدرضا آذرنگ، روزبه حصاری، مرتضی اسماعیل‌کاشی، محمودرضا رحیمی و باران نیکراه در کنار بازیگران دیگر، باعث شده کورش از نظر کیفیت بازیگری دچار افت جدی نشود. حتی در نقش‌هایی که فرصت کمتری برای شکل‌گیری شخصیت وجود دارد، گروه تلاش کرده از حضور صرفاً تزئینی فاصله بگیرد. تفاوت میان بازی‌ها البته طبیعی است و همه شخصیت‌ها به یک اندازه عمق دراماتیک ندارند، اما ستون اصلی اجرا بر بازیگرانی استوار شده که توانایی کنترل صحنه را دارند.

اسماعیل‌کاشی در نقش آستیاگ شاید روشن‌ترین نمونه این مسئله باشد. او شخصیت را با بیرون ریختن مداوم خشم بازی نمی‌کند؛ خشم گاهی در نگاه باقی می‌ماند و گاهی در یک تغییر کوچک در وضعیت بدن یا مکث پیش از دیالوگ دیده می‌شود. همین کنترل، آستیاگ را از تیپ پادشاه مستبد دور می‌کند و به شخصیتی تبدیل می‌کند که ترسش از آینده به اندازه قدرتش برای مخاطب اهمیت پیدا می‌کند. روزبه حصاری نیز در نقش کورش به سمت نمایش مستقیم قهرمان نمی‌رود. حضور او آرام‌تر است و همین آرامش، وقتی در کنار اضطراب آستیاگ قرار می‌گیرد، معنای بیشتری پیدا می‌کند. کورش قرار نیست از ابتدا همان شخصیتی باشد که در پایان به قدرت رسیده است؛ بازی حصاری این تغییر را بیشتر در کیفیت حضور دنبال می‌کند تا در تغییرات بیرونی و نمایشی.

باران نیکراه نیز در جایگاه مادر کورش، از ظرفیت صوتی خود برای ساختن شخصیت استفاده می‌کند. صدای او یکی از ویژگی‌های مشخص اجراست و در بخش‌هایی، کیفیت صوتی بیان به شخصیت امکان می‌دهد حتی بدون حرکت‌های بزرگ در صحنه حضور داشته باشد. در عین حال، همین جا مسئله‌ای فنی نیز خود را نشان می‌دهد. در بعضی اجراها، تعدادی از تماشاگران از شنیده نشدن بخشی از دیالوگ‌ها، به‌خصوص در نقاط دورتر سالن، گفته‌اند. این مسئله را نمی‌توان صرفاً به بازیگر نسبت داد؛ آکوستیک سالن، جایگاه تماشاگر، شدت صدا، سرعت ادای دیالوگ و حتی هم‌زمانی موسیقی و عناصر تصویری در دریافت کلام مؤثرند. با این حال، در نمایشی که متن و دیالوگ بخش مهمی از بار روایت را حمل می‌کند، از دست رفتن حتی چند جمله می‌تواند پیوستگی یک صحنه را مختل کند.

همین مسئله درباره ریتم نیز صدق می‌کند. کورش با وجود زمان بیش از دو ساعت، برای بسیاری از تماشاگران خسته‌کننده نیست؛ زیرا هرگاه درام وارد تقابل مستقیم شخصیت‌ها می‌شود، کشش صحنه افزایش پیدا می‌کند. اما این به معنای بی‌نقص بودن ریتم نیست. بخش‌های ابتدایی که به معرفی گذشته و کودکی کورش اختصاص دارد، نسبت به بخش‌های بعدی از انرژی دراماتیک کمتری برخوردار است و اطلاعات تاریخی در بعضی نقاط بر کنش غلبه می‌کند. در این لحظات، تماشاگر بیشتر در حال دنبال کردن آنچه اتفاق افتاده است تا تجربه کردن آنچه اکنون در صحنه اتفاق می‌افتد. این تفاوت ظریف اما تعیین‌کننده است.

موسیقی فرشاد فزونی در چنین ساختاری وظیفه دشواری دارد؛ باید به جهان تاریخی اثر هویت بدهد، بدون اینکه نمایش را به یک بازسازی تصویری از گذشته تبدیل کند. موسیقی در مجموع با فضای اجرا همراه است و در بعضی لحظات، به‌خصوص هنگامی که با ریتم حرکت و بازیگران پیوند می‌خورد، به ایجاد تنش کمک می‌کند. با این حال، می‌توانست در نقاط اوج، فاصله بیشتری از یکنواختی بگیرد و تغییرات دراماتیک را برجسته‌تر کند. در نمایشی با چنین حجم روایی، موسیقی فقط برای پر کردن فاصله میان صحنه‌ها نیست؛ می‌تواند نبض تغییر قدرت را نیز به گوش تماشاگر منتقل کند.

در سوی دیگر، طراحی حرکت مهدیه نجفدری و حضور گروه حرکت، به‌ویژه در بخش‌هایی که جمعیت، سربازان یا فضای عمومی را شکل می‌دهند، به بزرگ شدن جهان نمایش کمک می‌کند. با این حال، کورش بیش از آنکه بر حرکت به‌عنوان یک زبان مستقل تکیه کند، از آن برای گسترش میزانسن استفاده می‌کند. این انتخاب الزاماً ضعف نیست، اما نشان می‌دهد اولویت کارگردانی همچنان روایت و بازی است، نه تبدیل صحنه به یک نمایش فرمی.

از همین جا می‌توان به یکی از ویژگی‌های قابل توجه کورش رسید: پروژه با وجود تعداد زیاد عوامل و ابعاد تولید، در بیشتر لحظات تلاش می‌کند خودش را به رخ نکشد. این ویژگی در شرایطی که نمایش تاریخی به‌راحتی می‌تواند به مسابقه‌ای برای نمایش دکور، لباس، تصویر و جمعیت تبدیل شود، اهمیت دارد. اما هزینه این انتخاب آن است که هر بخش باید دقیق‌تر کار کند؛ چون وقتی دکور عظیم جای خود را به چند عنصر محدود می‌دهد، وقتی ویدئو قرار نیست صرفاً تماشاگر را شگفت‌زده کند و وقتی بازیگر قرار نیست با اغراق تاریخی شخصیت را بزرگ جلوه دهد، کیفیت اجرا در جزئیات سنجیده می‌شود.

کورش در همین جزئیات است که گاهی به اجراهای بسیار موفق خود نزدیک می‌شود و گاهی فاصله می‌گیرد. طراحی صحنه، نور، لباس، گریم و تصویر، یک جهان بصری نسبتاً منسجم ساخته‌اند؛ بازیگران اصلی نیز توانسته‌اند بار درام را حفظ کنند. مسئله اصلی بیشتر به اقتصاد روایت و ریتم بازمی‌گردد: نمایش هرجا از اطلاعات فاصله می‌گیرد و اجازه می‌دهد موقعیت انسانی شکل بگیرد، انرژی بیشتری پیدا می‌کند و هرجا برای توضیح گذشته مکث طولانی‌تری می‌کند، از این انرژی فاصله می‌گیرد. اگر قرار باشد اجرای فعلی در ادامه مسیر فشرده‌تر شود، بیشترین امکان بهبود احتمالاً همین‌جاست؛ نه در افزودن عناصر تازه، بلکه در دقیق‌تر کردن نسبت میان آنچه باید گفته شود و آنچه می‌تواند فقط روی صحنه دیده شود.

فصل سوم

آنچه از کورش می‌ماند، نام یک فاتح نیست

شاید مهم‌ترین آزمون یک نمایش تاریخی نه در میزان شباهت لباس‌ها به تصاویر باقی‌مانده از یک دوره، نه در تعداد بازیگران و نه حتی در حجم اطلاعاتی که درباره شخصیت اصلی به تماشاگر منتقل می‌کند، بلکه در لحظه‌ای اتفاق بیفتد که نمایش تمام شده و تماشاگر از ساختمان داستان فاصله گرفته است. کورش در این نقطه، پرسش خود را نسبتاً روشن طرح می‌کند: قدرت با انسان چه می‌کند و انسان در برابر قدرت چه امکانی برای انتخاب دارد؟ این همان پرسشی است که نادر برهانی‌مرند در معرفی اثر نیز بر آن تأکید کرده و نمایش را بیشتر جست‌وجویی درباره انسان ماندن در موقعیت قدرت دانسته است.

اهمیت این انتخاب در آن است که کورش نمی‌کوشد صرفاً یک قهرمان تاریخی را دوباره به مخاطب معرفی کند. چنین روایتی، اگر تنها به فتوحات، جنگ‌ها و شکوه یک پادشاه محدود شود، خیلی زود به تصویری ایستا از گذشته تبدیل می‌شود. نمایش زمانی برای امروز معنا پیدا می‌کند که گذشته را به موقعیتی برای سنجش رفتار انسان تبدیل کند. آستیاگ با ترس از آینده، هارپاگ با تعارض میان فرمان و وجدان و کورش با مواجهه تدریجی با قدرت، سه مسیر متفاوت در برابر یک مسئله می‌سازند. در اینجا تاریخ بیشتر شبیه آزمایشگاهی برای رفتار انسان است تا کتابی که قرار است روی صحنه خوانده شود.

این رویکرد البته نمایش را از مسئولیت تاریخی معاف نمی‌کند. اتفاقاً هرچه اثر به یک شخصیت شناخته‌شده نزدیک می‌شود، حساسیت نسبت میان سند، روایت و تخیل بیشتر می‌شود. کورش خود را یک بازسازی مستند تاریخی معرفی نمی‌کند و از ابتدا قرار است درامی درباره یک شخصیت تاریخی باشد؛ با این حال، تماشاگر ناگزیر بخشی از آنچه می‌بیند را با تصویری که از کورش در ذهن دارد مقایسه می‌کند. در چنین شرایطی، انتخاب‌های دراماتیک باید آن‌قدر روشن باشند که مخاطب بداند با تاریخ روی صحنه مواجه است، نه با ادعای بازسازی بی‌واسطه تاریخ.

یکی از دستاوردهای اجرا این است که برای ساختن شکوه، تمام بار خود را روی دکور نمی‌گذارد. مجموعه‌ای بزرگ از بازیگران و عوامل در این پروژه حضور دارند و کورش از نظر مقیاس تولید، یک اجرای کوچک و جمع‌وجور نیست؛ اطلاعات منتشرشده درباره گروه نیز گستردگی این پروژه را نشان می‌دهد. با این حال، آنچه در صحنه بیشتر به چشم می‌آید رابطه میان بازیگر، تصویر، نور و فضای خالی است. این تصمیم به اجرا اجازه می‌دهد از بازسازی موزه‌ای فاصله بگیرد، اما هم‌زمان آن را در برابر یک مسئولیت دشوار قرار می‌دهد: وقتی قرار نیست عظمت تاریخ را با حجم دکور اثبات کنید، باید آن را در کنش بازیگر و معماری صحنه بسازید.

از این منظر، بازی‌های اصلی نمایش مهم‌ترین سرمایه آن هستند. روزبه حصاری در نقش کورش، شخصیت را به سمت یک قهرمان پرهیاهو نمی‌برد و همین خویشتن‌داری، با تصویری که متن از قدرت مطلوب ارائه می‌کند، تناسب دارد. مرتضی اسماعیل‌کاشی در نقش آستیاگ نیز یکی از پیچیده‌ترین شخصیت‌های اثر را از مسیر جزئیات بازی می‌سازد. حمیدرضا آذرنگ، محمودرضا رحیمی و باران نیکراه نیز هرکدام در جایگاه خود به شکل‌گیری جهان انسانی نمایش کمک می‌کنند. حتی امین میری با حضور در چند نقش، امکان مقایسه کیفیت‌های مختلف حضور یک بازیگر را در یک اجرا فراهم می‌کند.

اما درست در همین نقطه باید از ستایش کلی فاصله گرفت. کورش در سطح بازیگری و طراحی، اجرایی حرفه‌ای و حساب‌شده است، اما حرفه‌ای بودن همه اجزای یک اجرا لزوماً به معنای بی‌نقص بودن ساختمان درام نیست. مسئله اصلی اثر بیشتر در نسبت میان حجم روایت و زمان صحنه خود را نشان می‌دهد. نمایش در حال حاضر حدود دو ساعت و پانزده دقیقه زمان دارد و این زمان به‌طور رسمی نیز برای اجرا اعلام شده است. این مدت زمانی برای یک روایت تاریخی الزاماً طولانی نیست؛ مشکل زمانی شکل می‌گیرد که برخی اطلاعات تاریخی بدون آنکه به تنش تازه‌ای در روابط شخصیت‌ها تبدیل شوند، روی صحنه باقی می‌مانند.

به همین دلیل، اگر قرار باشد در ادامه اجراها تغییری بیشترین تأثیر را بر کیفیت نهایی بگذارد، احتمالاً باید در ساختار متن و ریتم جست‌وجو شود، نه در افزودن جلوه‌های تازه. کورش به اندازه کافی تصویر، بازیگر، موسیقی، نور و حرکت دارد. آنچه در بعضی بخش‌ها کم می‌شود، فشردگی درام است. هرجا شخصیت ناچار است تصمیم بگیرد، چیزی را از دست بدهد، بترسد یا با دیگری درگیر شود، نمایش جان بیشتری می‌گیرد؛ اما هرجا اطلاعات جای کنش را می‌گیرد، زمان برای تماشاگر سنگین‌تر می‌شود.

این مسئله به‌خصوص درباره بخش‌های ابتدایی اهمیت دارد. کودکی کورش و زمینه‌های شکل‌گیری شخصیت او برای فهم ادامه داستان ضروری است، اما ضرورت اطلاعات با ضرورت حضور تمام آن اطلاعات روی صحنه یکسان نیست. تئاتر می‌تواند بخش‌هایی از گذشته را حذف کند، فشرده کند یا از طریق یک نشانه منتقل کند؛ زیرا قرار نیست تمام مسیر زندگی شخصیت را به اندازه یک زندگینامه روایت کند. اگر کورش در آینده بخواهد از یک اجرای خوب به اجرایی ماندگارتر نزدیک شود، یکی از راه‌ها می‌تواند اعتماد بیشتر به تماشاگر و حذف بخشی از توضیحات باشد.

در کنار این مسئله، کیفیت شنیده‌شدن دیالوگ‌ها نیز موضوعی است که نمی‌توان از کنار آن گذشت. چند روایت از تماشاگران به از دست رفتن بخش‌هایی از دیالوگ‌ها اشاره کرده‌اند؛ موضوعی که در یک نمایش متکی بر متن، اهمیت بیشتری پیدا می‌کند. اگر تماشاگر نتواند جمله‌ای را بشنود که بعداً کنش شخصیت بر اساس آن شکل می‌گیرد، مسئله صرفاً یک نقص فنی کوچک نیست؛ زنجیره علت و معلولی صحنه آسیب می‌بیند. البته این موضوع می‌تواند از مجموعه‌ای از عوامل فنی، آکوستیک سالن، جایگاه تماشاگر و شیوه بیان ناشی شود و نمی‌توان همه آن را به بازیگر نسبت داد. اما در نمایشی که بخش مهمی از معنا را بر دوش دیالوگ گذاشته، اصلاح این مسئله ارزش اجرایی دارد.

از سوی دیگر، واکنش تماشاگران به نمایش نشان می‌دهد کورش توانسته با گروهی از مخاطبان رابطه عاطفی برقرار کند؛ کسانی که از همراه شدن با داستان، بازی‌ها و فضای بصری گفته‌اند و حتی زمان نسبتاً طولانی اجرا را مانع ارتباط خود با اثر ندانسته‌اند. در مقابل، بخشی از تماشاگران نیز دقیقاً همین زمان و کندی بخش‌هایی از روایت را محل نقد قرار داده‌اند. این دو واکنش متناقض نیستند؛ آنها دو نوع مواجهه با یک ویژگی واحد را نشان می‌دهند. مخاطبی که به روایت تاریخی و جزئیات شخصیت‌ها علاقه بیشتری دارد، ممکن است از این مکث‌ها بهره ببرد و مخاطبی که انتظار کشمکش دراماتیک فشرده‌تری دارد، همان بخش را کند احساس کند.

یک نکته دیگر نیز بیرون از ساختمان خود نمایش قرار دارد اما نمی‌توان آن را کاملاً بی‌ربط دانست: شرایط تماشای اثر. در برخی بازخوردها، از روشن کردن تلفن همراه، گفت‌وگو در سالن و حضور کودک کم‌سن در اجرای دو ساعت و پانزده دقیقه‌ای سخن گفته شده است. این موارد البته ایرادهای اجرایی اثر نیستند، اما در تئاتری که بر دیالوگ و سکوت تکیه دارد، مستقیماً بر تجربه دریافت اثر اثر می‌گذارند. خود صفحه نمایش نیز حضور کودکان زیر ۱۲ سال را توصیه نکرده است. تماشاگر در چنین اجرایی فقط دریافت‌کننده نیست؛ بخشی از کیفیت شنیدن و دیدن نمایش به رفتار او وابسته است.

با همه اینها، ارزش کورش را باید در این واقعیت دید که در شرایطی که اجرای تاریخی می‌تواند به سرعت به بازنمایی تصویری، شعار یا نمایش صرف شکوه تبدیل شود، این اثر تلاش کرده مسئله‌ای انسانی را در مرکز نگه دارد. موفقیت کامل در این مسیر به یکدستی تمام بخش‌ها وابسته نیست؛ به این بستگی دارد که نمایش در لحظات اصلی بتواند میان تاریخ و اکنون رابطه برقرار کند. کورش هرجا چنین رابطه‌ای می‌سازد، از یک روایت تاریخی فراتر می‌رود؛ و هرجا در انباشت اطلاعات متوقف می‌شود، دوباره به همان تاریخی بازمی‌گردد که قرار بود از آن عبور کند.

شاید به همین دلیل، بهترین راه مواجهه با این نمایش نه ستایش آن به دلیل موضوعش است و نه رد کردنش به دلیل فاصله داشتن با یک تصویر ایده‌آل از تاریخ. کورش را باید در نسبت میان آنچه می‌خواهد بگوید و آنچه واقعاً روی صحنه ساخته است سنجید. اینجا یک گروه حرفه‌ای، مجموعه‌ای قابل توجه از بازیگران و طراحان و یک کارگردان باتجربه گرد هم آمده‌اند تا درباره قدرت و انسان حرف بزنند؛ نتیجه در بخش‌هایی به تئاتری جدی، دیدنی و متکی بر بازی نزدیک می‌شود و در بخش‌هایی هنوز زیر بار حجم روایت تاریخی و زمان اجرا کند می‌شود.

اما پایان نمایش، اگرچه به فتح هگمتانه می‌رسد، مسئله اصلی را در همان‌جا تمام نمی‌کند. آنچه می‌ماند خود فتح نیست؛ پرسشی است درباره اینکه قدرت پس از پیروزی با انسان چه می‌کند. اگر تماشاگر از سالن بیرون بیاید و به جای فقط به یاد آوردن نام‌ها و نبردها، درباره این پرسش فکر کند که یک انسان در لحظه‌ای که می‌تواند بر دیگری غلبه کند چه انتخابی پیش روی خود دارد، کورش توانسته از گذشته فاصله بگیرد و به اکنون برسد. این شاید مهم‌ترین دستاورد نمایشی باشد که در ظاهر درباره یک پادشاه باستانی است، اما می‌خواهد موضوعش چیزی بسیار نزدیک‌تر به زندگی امروز باشد: انتخاب انسان در برابر قدرت.

سجاد خلیل‌زاده

روایتگر مرز میان صحنه، انسان و اندیشه

دیدگاه خود را بیان کنید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.