کودک امروز را نمی‌شود با تصور قدیمی از مخاطب کودک به صحنه آورد | سجاد خلیل زاده

کودک امروز را نمی‌شود با تصور قدیمی از مخاطب کودک به صحنه آورد

گفت‌وگو با محیا مرادی، کارگردان پرده‌ی عجایب؛ درباره انتخاب متنی خیال‌انگیز، جدی گرفتن ذهن کودک و ساخت جهانی که قرار نیست همه چیز را برای تماشاگر توضیح دهد

در پرده‌ی عجایب تماشاگر کودک با شهری مواجه می‌شود که قواعدش با جهان روزمره تفاوت دارد؛ شخصیت‌هایی عجیب وارد صحنه می‌شوند، اتفاق‌ها از منطق معمول فاصله می‌گیرند و مرز میان واقعیت و خیال آرام‌آرام محو می‌شود. اما آنچه این اجرا را برای گفت‌وگو با محیا مرادی، کارگردان اثر، قابل توجه می‌کند فقط استفاده از فانتزی یا حضور بازیگران کودک و نوجوان نیست. پشت این انتخاب، تصوری مشخص از مخاطب امروز وجود دارد؛ مخاطبی که به تعبیر مرادی در جهانی سرشار از داده، تصویر و اطلاعات رشد کرده و دیگر نمی‌توان برای او همان نسخه‌ای را ساخت که سال‌ها پیش با عنوان تئاتر کودک شناخته می‌شد. مرادی در این گفت‌وگو از انتخاب متن مهرداد هنرمند، نسبت آن با اقتباس از پرده‌ی عجایب سروانتس و تلاشی می‌گوید که در جریان کارگردانی انجام داده تا کودک تماشاگر را نه دریافت‌کننده یک پیام آماده، بلکه همراه سفری قرار دهد که باید بخشی از آن را خودش کشف کند.

فصل اول
وقتی کودک را باید جدی گرفت

انتخاب متن برای یک اجرای کودک، در ظاهر می‌تواند ساده به نظر برسد؛ داستانی پرحادثه، شخصیت‌هایی متفاوت، فضایی رنگارنگ و موقعیت‌هایی که بتوانند توجه کودک را به خود جلب کنند. اما اگر قرار باشد تئاتر از سطح سرگرمی فراتر برود، انتخاب متن به تصمیمی تعیین‌کننده تبدیل می‌شود. کارگردان باید بداند قرار است چه جهانی را پیش روی مخاطب بگذارد و مهم‌تر از آن، این جهان قرار است با چه تصویری از کودک ساخته شود. محیا مرادی در انتخاب پرده‌ی عجایب نوشته مهرداد هنرمند، از همین نقطه حرکت کرده است؛ از این فرض که مخاطب کودک امروز دیگر همان مخاطبی نیست که شاید در ذهن بخشی از تولیدکنندگان تئاتر کودک باقی مانده باشد.
مرادی درباره دلیل انتخاب این متن می‌گوید گزینه‌های متعددی پیش روی گروه بوده، اما آنچه در پرده‌ی عجایب برای او اهمیت پیدا کرده، ترکیب جهان خیال‌انگیز و سویه انسانی اثر و ظرفیتی بوده که برای به چالش کشیدن ذهن کودک و نوجوان در اختیار می‌گذارد. او معتقد است کودک و نوجوان امروز در معرض حجم گسترده‌ای از داده، اطلاعات و تصویر زندگی می‌کند و همین تجربه، نوع نگاه او به جهان را تغییر داده است. بنابراین نمی‌توان با همان تصور قدیمی از کودک و نوجوان به سراغ او رفت و انتظار داشت یک ساختار تکراری همچنان همان اثر سابق را داشته باشد.
این نگاه، در واقع نقطه آغاز انتخاب متن بوده است. مرادی می‌خواسته اثری را روی صحنه ببرد که مخاطبش را ساده‌انگارانه فرض نکند؛ متنی که اجازه بدهد کودک فکر کند، سؤال بپرسد و بخشی از جهان نمایش را خودش کشف کند. به همین دلیل پرده‌ی عجایب برای او صرفاً داستانی درباره موجودات و شخصیت‌های عجیب یا سفری خیالی نبوده است. آنچه اهمیت داشته، امکان ساختن جهانی بوده که در آن کودک احساس نکند همه چیز از پیش برای او توضیح داده شده است.
این مسئله وقتی اهمیت بیشتری پیدا می‌کند که بدانیم پرده‌ی عجایب ریشه در اثری از میگوئل د سروانتس دارد و قرار است مخاطبی کم‌سن‌وسال را با جهانی مواجه کند که بخشی از جذابیتش در فاصله گرفتن از منطق روزمره شکل می‌گیرد. مرادی در مواجهه با چنین متنی به جای آنکه پیچیدگی‌های احتمالی آن را با حذف و ساده‌سازی کنار بگذارد، تلاش کرده شکل ارائه اثر را متناسب با تجربه مخاطب امروز تغییر دهد.
او در توضیح این مسیر می‌گوید بخش‌هایی که ممکن بود برای کودک و نوجوان پیچیده یا دور از تجربه مستقیم او باشند، در فرایند کارگردانی از طریق حرکت، موسیقی، تصویر، بازی و ریتم بازطراحی شده‌اند. این تصمیم، یک نکته مهم درباره شیوه مواجهه او با تئاتر کودک را روشن می‌کند: قرار نیست هر چیزی که ممکن است کودک درک نکند، با چند جمله توضیح داده شود. بخشی از روایت می‌تواند از مسیر عناصر اجرایی منتقل شود؛ چیزی که تماشاگر ببیند، احساس کند و در جریان نمایش به آن برسد.
در اینجا مرز میان اقتباس و کارگردانی نیز مطرح می‌شود. مرادی تأکید دارد که در این بازطراحی، حفظ جهان و هویت اصلی متن برایش اهمیت داشته، اما شکل ارائه باید با ذهن و تجربه مخاطب امروز تناسب پیدا می‌کرده است. این تفاوت ظریفی است میان ساده کردن یک اثر برای کودک و قابل لمس کردن آن. در اولی ممکن است اثر بخشی از ظرفیت خود را از دست بدهد؛ در دومی، همان جهان با زبان دیگری در اختیار تماشاگر قرار می‌گیرد.
مرادی می‌گوید تلاشش این بوده که کودک احساس نکند چیزی صرفاً به دلیل سن پایین او ساده‌سازی شده است. این جمله را می‌توان یکی از کلیدهای خوانش پرده‌ی عجایب دانست، زیرا مسئله فقط انتخاب یک متن فانتزی نیست؛ مسئله نوع رابطه‌ای است که اجرا با مخاطب برقرار می‌کند. اگر کودک را مخاطبی بدانیم که باید صرفاً سرگرم شود، بسیاری از تصمیم‌های اجرایی به جذابیت لحظه‌ای محدود خواهند شد. اما اگر او را تماشگری بدانیم که می‌تواند درباره آنچه می‌بیند فکر کند و میان نشانه‌های مختلف رابطه برقرار کند، خود زبان اجرا نیز تغییر خواهد کرد.
در خوانش مرادی، هسته نمایش بر سه مفهوم مشخص استوار است: قدرت تخیل، شجاعت ورود به ناشناخته‌ها و امکان دیدن جهان از زاویه‌ای متفاوت. او نمی‌خواسته کودک فقط داستانی را از بیرون تماشا کند؛ هدفش این بوده که تماشاگر احساس کند خودش نیز وارد این سفر خیالی شده است. به همین دلیل، سفر در اینجا فقط یک اتفاق داستانی نیست. نوعی دعوت از تماشاگر است تا از جایگاه مشاهده‌گر صرف فاصله بگیرد و برای مدتی قواعد جهان نمایش را بپذیرد.
این رویکرد در پایان‌بندی تجربه‌ای که مرادی برای مخاطب تصور کرده نیز دیده می‌شود. او نمی‌خواهد کودک الزاماً با یک پیام مشخص سالن را ترک کند. آنچه برایش ارزشمندتر است، باقی ماندن یک تجربه در ذهن تماشاگر است؛ تجربه‌ای که شاید کودک را به خیال‌پردازی، پرسیدن، کشف کردن یا متفاوت دیدن ترغیب کند. اینجا پرده‌ی عجایب از یک نمایش صرفاً فانتزی فاصله می‌گیرد و مسئله اصلی آن به رابطه میان تخیل و تجربه تماشاگر نزدیک می‌شود.
اما انتخاب متن و تعریف مخاطب، تنها مرحله نخست این مسیر است. وقتی قرار است چنین جهانی با بازیگران کودک و نوجوان ساخته شود، مسئله دیگری پیش روی کارگردان قرار می‌گیرد: چگونه می‌توان از یک سو به آنها نظم، تمرکز و دقت صحنه‌ای آموخت و از سوی دیگر اجازه داد ویژگی‌هایی که به خودِ کودکی آنها مربوط است، زیر فشار تکنیک و میزانسن از بین نرود؟ پاسخ مرادی به این پرسش، بخش مهم دیگری از منطق اجرایی پرده‌ی عجایب را شکل می‌دهد.

فصل دوم
کودک، بازیگر صحنه است نه بزرگسال کوچک‌شده

اگر در فصل نخست، مسئله اصلی انتخاب متنی بود که کودک را مخاطبی جدی و صاحب تخیل بداند، در مرحله اجرا پرسش دشوارتری پیش روی کارگردان قرار می‌گیرد: وقتی همین کودک قرار است خودش روی صحنه بایستد، آیا باید او را در قالب قواعد از پیش تعیین‌شده بازیگری قرار داد یا باید اجازه داد ویژگی‌های طبیعی سن، تخیل و واکنش‌های شخصی‌اش بخشی از اجرا شود؟ این پرسش در پرده‌ی عجایب اهمیت بیشتری پیدا می‌کند، چون جهان نمایش قرار است بر پایه خیال، شگفتی و فاصله گرفتن از قواعد روزمره ساخته شود و بخش قابل توجهی از این جهان را کودکانی می‌سازند که هنوز در ابتدای مسیر تجربه صحنه قرار دارند.
محیا مرادی این مرحله را یکی از مهم‌ترین چالش‌های اجرای خود می‌داند و از همان ابتدا یک مرز برای کارگردانی‌اش تعیین کرده است: نمی‌خواسته بازیگران کودک به بزرگسال‌های کوچکی تبدیل شوند که فقط میزانسن‌های تعیین‌شده را اجرا می‌کنند. این تصمیم، اگرچه در حرف ساده به نظر می‌رسد، در عمل کارگردان را با تناقضی جدی مواجه می‌کند. نمایش روی صحنه به نظم، تمرکز، دقت، ریتم و تکرار نیاز دارد، اما کودکی که قرار است در چنین ساختاری بازی کند، دقیقاً با همان میزان آزادی و پیش‌بینی‌ناپذیری شناخته می‌شود که ممکن است در یک اجرای حرفه‌ای به‌سادگی قابل کنترل نباشد.
مرادی راه‌حل را در حذف تکنیک پیدا نکرده است. برعکس، او معتقد است کودکان باید اصول اولیه بازیگری، تمرکز، حضور صحنه‌ای، گوش دادن و اجرای میزانسن را یاد بگیرند، اما این آموزش نباید به قیمت از دست رفتن انرژی و صداقت آنها تمام شود. بنابراین مسیر تمرین را ترکیبی از بازیگری و بازی کودکانه تعریف کرده؛ یعنی کودک هم باید قواعد صحنه را بشناسد و هم فرصت داشته باشد پیشنهاد بدهد، تجربه کند و بخشی از تخیل و ویژگی‌های شخصی خود را وارد شخصیت کند.
این نقطه، یکی از بخش‌های قابل توجه روش مرادی در کار با گروه است. او برای همه بازیگران نسخه یکسانی در نظر نگرفته و در طول تمرین، با شناختی که از استعداد، توانایی و ظرفیت هر کودک به دست آورده، مسئولیت و نقش متناسب با همان فرد را تعیین کرده است. در چنین روشی، بازیگر کودک فقط عضوی از یک ترکیب از پیش طراحی‌شده نیست؛ توانایی فردی او نیز در شکل‌گیری ساختار اجرا دخالت دارد.
البته اینجا یک خطر هم وجود دارد. سپردن بیش از اندازه اجرا به ویژگی‌های فردی کودکان می‌تواند انسجام نمایش را از بین ببرد و آن را به مجموعه‌ای از لحظه‌های دوست‌داشتنی اما پراکنده تبدیل کند. از سوی دیگر، کنترل کامل کودک و تحمیل دقیق میزانسن‌ها می‌تواند همان چیزی را از بین ببرد که حضور کودک روی صحنه را جذاب می‌کند. مرادی تلاش کرده میان این دو قطب حرکت کند؛ تکنیک را وارد کار کند، اما تکنیک را جایگزین کودک نکند.
از نگاه او، تکنیک بازیگری باید به کودک کمک کند تا خود واقعی‌اش را آگاهانه‌تر روی صحنه نشان دهد، نه اینکه او را مجبور کند شبیه یک بازیگر بزرگسال رفتار کند. این تفاوت، در تئاتر کودک اهمیت زیادی دارد. بازیگر بزرگسال معمولاً سال‌ها آموزش دیده تا بدن، صدا، تمرکز و واکنش خود را تحت کنترل بگیرد؛ اما کودک هنوز در حال کشف همین ابزارهاست. بنابراین آموزش او اگر صرفاً بر بازتولید فرم متمرکز شود، ممکن است به جای پرورش بازیگر، به ساختن اجرایی تصنعی منجر شود.
در پرده‌ی عجایب این مسئله با خودِ ماهیت اثر نیز ارتباط پیدا می‌کند. جهانی که قرار است مرز واقعیت و خیال را جابه‌جا کند، نمی‌تواند تنها با لباس و دکور عجیب ساخته شود. بخشی از باورپذیری آن به این وابسته است که بازیگران بتوانند در آن جهان حضور داشته باشند و تماشاگر نیز احساس کند اتفاقی زنده در برابر او در حال شکل گرفتن است. اگر کودک صرفاً حرکات حفظ‌شده را تکرار کند، ممکن است ظاهر فانتزی باقی بماند، اما آن کیفیت زنده‌ای که قرار است تماشاگر را وارد جهان نمایش کند، ضعیف شود.
مرادی در طراحی کلی اجرا نیز به همین مسئله توجه داشته است. او فانتزی را یک ویژگی ظاهری نمی‌داند و تأکید می‌کند که برایش کافی نبوده شخصیت‌ها لباس‌های عجیب بپوشند یا ظاهر متفاوتی داشته باشند. هدف این بوده که خود صحنه منطق دیگری پیدا کند؛ گویی تماشاگر برای مدتی وارد مکانی شده که قوانینش با جهان روزمره تفاوت دارد.
به همین دلیل، طراحی صحنه، لباس، نور، موسیقی و حرکت در نگاه او عناصر جداگانه‌ای نبوده‌اند که هرکدام وظیفه مستقلی را انجام دهند. قرار بوده همه این عناصر در ساخت یک جهان واحد مشارکت کنند. موسیقی و صدا در ایجاد فضای نمایش نقش داشته‌اند، نور امکان تغییر مرز میان واقعیت و خیال را فراهم کرده و حرکت بازیگران نیز از یک جابه‌جایی ساده در صحنه فراتر رفته و به بخشی از روایت تبدیل شده است.
این نگاه، فانتزی را از سطح تزئینات بیرونی به سطح زبان اجرایی منتقل می‌کند. اگر شخصیت عجیب فقط به واسطه لباس عجیب باشد، با عوض کردن لباس، بخش مهمی از ویژگی او از میان می‌رود؛ اما اگر شیوه ورود، حرکت، رابطه با فضا، ریتم حضور و واکنش او نیز با منطق جهان نمایش هماهنگ باشد، عجیب بودن تبدیل به بخشی از رفتار صحنه‌ای می‌شود. مرادی دقیقاً همین را دنبال کرده است: تماشاگر باید بعد از چند دقیقه احساس کند قواعد این جهان با دنیای بیرون یکسان نیست و به‌تدریج خودش را با این قواعد تازه هماهنگ کند.
در این میان، مسئله مخاطب نیز دوباره به صحنه بازمی‌گردد. مرادی معتقد است تئاتر کودک نباید میان سرگرمی و مفهوم یکی را انتخاب کند. اگر ساختار و مفاهیم بیش از ظرفیت سنی مخاطب پیچیده شوند، ارتباط قطع می‌شود؛ اما اگر نمایش فقط به سرگرمی تقلیل پیدا کند، امکان تجربه و فکر کردن از کودک گرفته خواهد شد. برای همین تلاش کرده مضمون از دل اتفاق، انتخاب شخصیت‌ها و روابط آنها بیرون بیاید، نه از دل شعار.
این تصمیم، شکل رابطه کارگردان با تماشاگر را نیز تغییر می‌دهد. مرادی در جریان اجرا به واکنش کودک و نوجوان توجه داشته است؛ اینکه کجا هیجان‌زده می‌شود، کجا کنجکاو است، کجا ارتباطش را از دست می‌دهد و کجا نیاز دارد فقط چند لحظه نگاه کند. برای یک اجرای کودک، این واکنش‌ها بخشی از اطلاعاتی هستند که در هیچ متن مکتوبی به‌طور کامل نمی‌توان آنها را پیش‌بینی کرد. تئاتر در لحظه اجرا اتفاق می‌افتد و تماشاگر کودک نیز با واکنش‌های مستقیم و بی‌واسطه خود، کیفیت این اتفاق را تغییر می‌دهد.
از همین‌جا می‌توان به یکی از ویژگی‌های مهم پرده‌ی عجایب رسید: نمایش قرار نیست کودک را با یک پیام مشخص بدرقه کند. مرادی ترجیح داده تماشاگر با یک تجربه از سالن خارج شود و اگر چیزی از آن تجربه در ذهنش باقی ماند، آن را ارزشمندتر از انتقال یک نتیجه‌گیری آماده می‌داند.
اما این شیوه نگاه، کارگردان را از ارزیابی انتقادی اجرای خودش معاف نمی‌کند. اتفاقاً در پایان این مسیر، مرادی برخلاف بسیاری از اظهارنظرهای معمول درباره اجرای کودک، از نقاطی صحبت می‌کند که هنوز با تصور اولیه‌اش فاصله دارند؛ جزئیاتی در ریتم، میزانسن و هماهنگی عناصر اجرایی که از نظر او می‌توانستند دقیق‌تر و پخته‌تر شوند. همین اعتراف، مسیر فصل سوم را باز می‌کند: فاصله میان تصویری که کارگردان در آغاز در ذهن داشته و اجرایی که در نهایت روی صحنه شکل گرفته است؛ و اینکه پرده‌ی عجایب برای خود او قرار است پایان یک پروژه باشد یا بخشی از مسیر حرفه‌ای‌اش در تئاتر کودک و نوجوان.

فصل سوم
پرده‌ی عجایب؛ اجرایی که هنوز برای کارگردان تمام نشده است

شاید یکی از دشوارترین لحظه‌ها برای یک کارگردان، زمانی باشد که باید اثر خودش را نه از جایگاه سازنده، بلکه مانند یک اثر مستقل نگاه کند. در این نقطه، رضایت از نتیجه دیگر کافی نیست؛ کارگردان باید بتواند میان آنچه روی صحنه اتفاق افتاده و تصویری که پیش از آغاز تمرین در ذهن داشته فاصله بگذارد و درباره هر دو حرف بزند. محیا مرادی نیز در ارزیابی پرده‌ی عجایب از همین زاویه به اجرا نگاه می‌کند؛ اجرایی که برای او فقط محصول چند ماه تمرین و تولید نیست، بلکه بخشی از تجربه حرفه‌ای خودش و مسیری است که بازیگران کودک و نوجوان گروه نیز در آن رشد کرده‌اند.
مرادی مهم‌ترین دستاورد اجرا را در این می‌داند که توانسته‌اند تخیل و انرژی واقعی کودکان و نوجوانان را درون یک ساختار نمایشی منسجم قرار دهند، بدون اینکه تلاش کنند آنها را شبیه بازیگران بزرگسال کنند. این نکته در امتداد همان روشی است که در تمرین دنبال کرده؛ کودک قرار نبوده ماده خامی باشد که کارگردان آن را مطابق یک فرم از پیش تعیین‌شده شکل دهد. قرار بوده او همچنان کودک بماند، اما در عین حال با قواعد صحنه، تمرکز، مسئولیت و کار گروهی آشنا شود.
از این منظر، حضور کودکان روی صحنه برای مرادی تنها یک انتخاب اجرایی یا امتیاز ظاهری نمایش نیست. او این حضور را بخشی از هویت اثر می‌داند. اینکه کودک بتواند یک جهان نمایشی را بسازد، در قبال آن مسئولیت بپذیرد و در یک فرآیند جدی و حرفه‌ای قرار بگیرد، برای او به خودی خود یک اتفاق مهم است. در طول تمرین نیز بازیگران فقط متن را حفظ نکرده‌اند یا دستورهای کارگردان را اجرا نکرده‌اند؛ آنها با صحنه، گروه، تمرکز، مسئولیت و مفهوم کار جمعی مواجه شده‌اند و بخشی از تخیل و ویژگی‌های شخصی خود را وارد تجربه کرده‌اند.
این نگاه البته به معنای آن نیست که مرادی نتیجه نهایی را بی‌نقص می‌داند. اتفاقاً یکی از صریح‌ترین بخش‌های ارزیابی او جایی است که از فاصله میان اجرای نهایی و تصویری که در آغاز در ذهن داشته صحبت می‌کند. او معتقد است هنوز بخش‌هایی از پرده‌ی عجایب وجود دارد که می‌توانستند دقیق‌تر و پخته‌تر باشند؛ به‌خصوص در جزئیاتی مربوط به ریتم، میزانسن و هماهنگی برخی عناصر اجرایی.
این اعتراف، از منظر نقد یک اجرا اهمیت دارد، چون اجازه نمی‌دهد گفت‌وگو درباره پرده‌ی عجایب به گزارشی صرفاً ستایش‌آمیز از یک کار کودک تبدیل شود. اجرای کودک، به‌خصوص وقتی بازیگران در سنین پایین هستند، با مجموعه‌ای از محدودیت‌ها و امکان‌های هم‌زمان روبه‌روست. آنچه برای یک گروه حرفه‌ای بزرگسال ممکن است با چند تکرار تثبیت شود، برای کودکی که هم‌زمان در حال یادگیری اصول حضور صحنه‌ای است، می‌تواند به زمان و تجربه بیشتری نیاز داشته باشد. بنابراین بخشی از فاصله میان ایده اولیه و اجرای نهایی را باید در همین واقعیت جست‌وجو کرد؛ بدون آنکه این مسئله بهانه‌ای برای نادیده گرفتن کیفیت اجرایی باشد.
اتفاقاً خود مرادی نیز چنین نگاهی دارد. او نمی‌خواهد اجرای پرده‌ی عجایب را نقطه پایان تلقی کند و معتقد است هر اجرا امکان تولد دوباره اثر را فراهم می‌کند. در تئاتر، نمایش پس از نخستین اجرا متوقف نمی‌شود؛ ریتم می‌تواند تغییر کند، رابطه بازیگر با فضا دقیق‌تر شود، ورودها و خروج‌ها اصلاح شوند و هماهنگی میان نور، موسیقی، حرکت و میزانسن به تدریج شکل کامل‌تری پیدا کند. از این منظر، چیزی که روی صحنه دیده می‌شود پایان فرایند نیست، بلکه مرحله‌ای از آن است.
همین نگاه باعث می‌شود پرده‌ی عجایب برای مرادی صرفاً یک محصول تولیدی نباشد. او این نمایش را بخشی از مسیر رشد بازیگران کودک و نوجوان و هم‌زمان بخشی از مسیر رشد خودش به‌عنوان کارگردان تئاتر کودک و نوجوان می‌داند. این دو مسیر نیز از یکدیگر جدا نیستند. کارگردانی کودکان فقط انتقال تکنیک از سوی کارگردان به بازیگر نیست؛ کارگردان نیز در مواجهه با ویژگی‌های این گروه سنی ناچار است شیوه‌های خود را دوباره ارزیابی کند. میزان کنترلی که در یک اجرای بزرگسال ممکن است نتیجه مطلوب بدهد، لزوماً در کار با کودک همان نتیجه را ایجاد نمی‌کند. گاهی باید فرصت داد، گاهی باید ساختار را دقیق‌تر کرد و گاهی باید پذیرفت که بخشی از انرژی غیرقابل پیش‌بینی کودک، به جای آنکه خطای اجرایی تلقی شود، می‌تواند بخشی از زندگی صحنه باشد.
پرده‌ی عجایب از همین منظر، تجربه‌ای است میان کنترل و آزادی؛ میان متنی که باید ساختار خود را حفظ کند و بازیگرانی که هنوز در حال کشف امکانات بدن، صدا و تخیل خود هستند؛ میان جهانی فانتزی که باید برای تماشاگر باورپذیر شود و مخاطبی که قرار نیست همه چیز را به زبان توضیح دریافت کند. ارزش اجرای مرادی را می‌توان تا حدی در همین تلاش برای نگه داشتن این تعادل دید.
تماشاگر کودک نیز در این میان فقط دریافت‌کننده نتیجه نهایی نیست. واکنش‌های او بخشی از فرایند شکل‌گیری اجراست. کودکی که در سالن ناگهان هیجان‌زده می‌شود، با یک اتفاق کنجکاو می‌شود، لحظه‌ای از دنبال کردن نمایش بازمی‌ماند یا در سکوت به صحنه نگاه می‌کند، اطلاعاتی به کارگردان می‌دهد که در هیچ متن اولیه‌ای وجود ندارد. مرادی نیز بر اهمیت همین واکنش زنده تأکید دارد. برای او مهم است که تئاتر بتواند کودک را وارد تجربه کند، نه اینکه صرفاً یک مفهوم را به او تحویل دهد.
شاید به همین دلیل، پرده‌ی عجایب را بهتر باشد با معیارهای یک تئاتر کودک صرفاً سرگرم‌کننده نسنجیم. در این اجرا، فانتزی قرار نیست فقط مجموعه‌ای از رنگ‌ها، لباس‌ها و شخصیت‌های عجیب باشد و کودک نیز قرار نیست تنها به دلیل حضور هم‌سن‌وسالانش روی صحنه سرگرم شود. تلاش گروه این بوده که جهان نمایش از درون عناصر اجرایی ساخته شود و تماشاگر در مواجهه با آن، بخشی از مسیر را خودش طی کند.
در عین حال، اجرای چنین ایده‌ای با بازیگران کودک، طبیعتاً امکان لغزش و ناتمامی را هم با خود دارد. مرادی این بخش را پنهان نمی‌کند و اتفاقاً آن را بخشی از واقعیت کار می‌داند. اگر قرار باشد کودک واقعاً در فرایند تولید یک اثر سهم داشته باشد، نتیجه الزاماً نباید شبیه اجرای گروهی از بازیگران بزرگسال باشد. مسئله مهم‌تر این است که تکنیک به تجربه کودک کمک کند و آن را تحت‌الشعاع قرار ندهد.
در مواجهه با پرده‌ی عجایب شاید همین نکته، مهم‌ترین خط میان ایده و اجرا باشد. نمایش می‌خواهد جهانی بسازد که قواعدش با جهان بیرون متفاوت است؛ جهانی که کودک بتواند در آن تخیل کند، از ناشناخته نترسد و امکان دیگری برای دیدن اطرافش پیدا کند. کارگردان نیز در مسیر ساختن این جهان تلاش کرده از کودکان بازیگرانی دقیق بسازد، بی‌آنکه کودکی آنها را از بین ببرد.
مرادی در پایان، نمایش را نتیجه یک فرآیند تمام‌شده نمی‌داند. پرده‌ی عجایب برای او هنوز ادامه دارد؛ هم در خود اجرا و هم در تجربه‌ای که از کار با این گروه به دست آورده است. شاید این نگاه، صادقانه‌ترین نقطه پایان برای پرونده نمایشی باشد که اساساً درباره خیال و کشف کردن است: اینکه حتی کارگردان هم پس از پایان تمرین‌ها و آغاز اجرا، هنوز همه پاسخ‌ها را در اختیار نداشته باشد و اثر را همچنان عرصه‌ای برای آزمون، اصلاح و کشف بداند.

سجاد خلیل‌زاده
روایتگر مرز میان صحنه، انسان و اندیشه

دیدگاه خود را بیان کنید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.