ششصد شب انتظار

ششصد شب انتظار
روایتی از مسیر اجرای در انتظار گودو؛ نمایشی که هنوز منتظر مانده است
بعضی نمایشها با آخرین تشویق تماشاگر به پایان میرسند؛ بعضی دیگر اما تازه از همان لحظه آغاز میشوند. در انتظار گودو از آن دسته نمایشهایی است که سالها پس از نخستین اجرا، هنوز روی صحنه میایستد، هنوز تماشاگر تازه پیدا میکند و هنوز پرسشهای قدیمیاش را با صدایی تازه تکرار میکند. این گزارش، نه نقد اجراست و نه معرفی نمایشنامه ساموئل بکت؛ بلکه روایتی است از مسیری که یک گروه جوان تئاتری را از یک اجرای دانشجویی به آستانه ششصدمین اجرای عمومی رسانده است؛ روایتی از تجربه، تکرار، تغییر و انتظاری که ظاهراً قرار نیست پایان یابد.
فصل اول
ششصد شب؛ وقتی یک انتظار از یک اجرا بزرگتر میشود
چراغهای سالن هنوز خاموش نشدهاند. تماشاگران یکییکی وارد میشوند؛ بعضی با نمایشنامه ساموئل بکت آشنا هستند و بعضی تنها نامی را شنیدهاند که سالهاست در تاریخ تئاتر جهان تکرار میشود؛ در انتظار گودو. روی صحنه، همهچیز ساده به نظر میرسد؛ سادگیای که بیش از آنکه حاصل کمبود باشد، نتیجه انتخاب است. چند عنصر محدود، فضایی خالی و جهانی که قرار است تا دقایقی دیگر با حضور دو انسان شکل بگیرد؛ انسانهایی که قرار نیست قهرمان باشند، قرار نیست جهان را نجات دهند و حتی قرار نیست به مقصدی برسند. آنها فقط منتظرند.
اما این گزارش از جایی آغاز نمیشود که نور روی صحنه روشن میشود. داستان این اجرا سالها پیش آغاز شده است؛ زمانی که هنوز کسی تصور نمیکرد گروهی جوان، روزی به آستانه ششصدمین اجرای یکی از دشوارترین نمایشنامههای قرن بیستم برسد.
در تئاتر ایران، عمر بسیاری از اجراها به چند هفته یا چند ماه محدود میشود. گاهی نمایشی که برای تولید آن ماهها تمرین شده، تنها چند شب فرصت دیده شدن پیدا میکند و سپس از حافظه سالنها کنار میرود. در چنین شرایطی، رسیدن یک اثر به صدها اجرا، صرفاً یک عدد نیست؛ نشانه آن است که میان اثر، گروه و مخاطب رابطهای شکل گرفته که توانسته از محدودیت زمان عبور کند.
امیرحسین جوانی، کارگردان این اجرا، وقتی از آغاز مسیر سخن میگوید، روایتش را از سالنهای حرفهای شروع نمیکند. او به سالهایی بازمیگردد که هنوز دانشجوی تئاتر بود؛ سالهایی که در انتظار گودو تنها یک پروژه دانشجویی به نظر میرسید، نه اجرایی که سالها بعد در شهرهای مختلف ایران روی صحنه برود.
او میگوید نخستین اجرای این نمایش در قالب یک اجرای دانشجویی و برای جشنواره ثمر شکل گرفت؛ اجرایی که خودش نیز در آن بازی میکرد. همان تجربه نخست، مسیر تازهای پیش روی گروه گشود. نمایش توانست در جشنواره مورد توجه قرار گیرد و جوایزی به دست آورد؛ موفقیتی که باعث شد گروه به فکر اجرای عمومی اثر بیفتد.
بسیاری از اجراهای دانشجویی، پس از پایان جشنواره به خاطره تبدیل میشوند؛ اما گاهی یک تجربه کوتاه، ظرفیت آن را دارد که سالها ادامه پیدا کند. در انتظار گودو برای این گروه از همان دست تجربهها بود. نمایش از فضای دانشگاه خارج شد و در فروردین ۱۳۹۸ روی صحنه اجرای عمومی رفت. آن زمان شاید هیچکس تصور نمیکرد که این آغاز سفری باشد که سالها بعد هنوز ادامه داشته باشد.
اما مسیر، خطی و بدون وقفه نبود.
میان نخستین اجرای عمومی و بازگشت دوباره نمایش، سالهایی فاصله افتاد؛ سالهایی که شرایط اجتماعی، فرهنگی و اجرایی کشور نیز بارها تغییر کرد. بسیاری از گروهها در این فاصله از هم پاشیدند، پروژهها نیمهتمام ماندند و آثار متعددی فرصت بازگشت دوباره پیدا نکردند. در انتظار گودو نیز میتوانست به یکی دیگر از همین تجربههای ناتمام تبدیل شود؛ اما چنین نشد.
امیرحسین جوانی از مقطعی سخن میگوید که گفتوگو با سجاد افشاریان برای تهیهکنندگی نمایش آغاز شد؛ گفتوگویی که در نهایت به احیای پروژه انجامید. از سال ۱۴۰۳، گروه بار دیگر اجرای در انتظار گودو را آغاز کرد؛ اینبار نه به عنوان یک تجربه دانشجویی یا یک اجرای محدود، بلکه به عنوان پروژهای که قرار بود حیات تازهای پیدا کند.
شاید مهمترین نکته در روایت جوانی، نه تعداد اجراها، بلکه نوع نگاه او به استمرار باشد. او از ششصد اجرا به عنوان یک رکورد سخن نمیگوید. در روایتش، این عدد حاصل یک برنامهریزی از پیش تعیینشده نیست؛ بلکه نتیجه ادامه دادن در شرایطی است که هر بار امکان توقف وجود داشته است.
وقتی از او درباره تعداد اجراها پرسیده میشود، پاسخ میدهد که هر زمان شرایط کشور اجازه داده، هر زمان سالنها تعطیل نبودهاند و امکان اجرای تئاتر فراهم بوده، گروه روی صحنه رفته است. همین جمله کوتاه، بخشی از واقعیت سالهای اخیر تئاتر ایران را نیز بازتاب میدهد؛ واقعیتی که در آن استمرار، بیش از آنکه به خواست هنرمند وابسته باشد، به شرایط بیرونی گره خورده است.
امروز، این اجرا به آستانه ششصدمین شب خود رسیده است؛ عددی که در کنار خود، سفر به هفت شهر ایران را نیز ثبت کرده است. این یعنی در انتظار گودو دیگر تنها متعلق به یک سالن یا یک مخاطب مشخص نیست. هر شهر، هر اجرا و هر شب، بخشی از حافظه این نمایش را ساخته است.
اما شاید مهمتر از همه این باشد که این مسیر هنوز پایان نیافته است.
وقتی از کارگردان پرسیده میشود اگر بیست سال دیگر دوباره بخواهد همین نمایش را با همین گروه اجرا کند، چه چیزی را تغییر خواهد داد، او پاسخ قطعی نمیدهد. نه از بازطراحی میزانسن سخن میگوید، نه از تغییر بازیگران و نه از حذف صحنهای مشخص. پاسخ او بیش از آنکه درباره آینده اجرا باشد، درباره آینده خودش است. او میگوید نمیداند بیست سال دیگر با چه جهانبینی و چه زیباییشناسیای به جهان نگاه خواهد کرد و همین ندانستن، بخشی از صداقت این پاسخ است.
شاید همین ویژگی، دلیل ماندگاری چنین آثاری باشد؛ اینکه هر نسل، هر کارگردان و هر بازیگر، در انتظار گودو را دوباره کشف میکند، بیآنکه تصور کند به خوانش نهایی آن رسیده است.
در پایان این فصل، عدد ششصد دیگر فقط یک آمار نیست. پشت این عدد، سالهایی از تمرین، وقفه، بازگشت، تغییر گروه، تغییر شرایط اجتماعی، سفر، اجرا و تماشاگرانی قرار گرفتهاند که هر شب، داستان انتظار را از زاویهای تازه دیدهاند.
شاید به همین دلیل است که در انتظار گودو را نمیتوان صرفاً نمایشی با ششصد اجرا دانست؛ این اجرا، ششصد بار کوشیده است یک پرسش قدیمی را دوباره روی صحنه ببرد؛ پرسشی که پاسخ آن، هنوز مانند همان شب نخست، در تاریکی سالن باقی مانده است.
فصل دوم
نمایشی که زمان را پشت سر گذاشت
اگر از امیرحسین جوانی بخواهید در انتظار گودو را تنها با یک ویژگی معرفی کند، احتمالاً از تعداد اجراها، استقبال مخاطبان یا حتی دشواری اجرای ساموئل بکت آغاز نخواهد کرد. او ترجیح میدهد درباره ویژگی دیگری سخن بگوید؛ ویژگیای که به اعتقادش دلیل اصلی زنده ماندن این نمایشنامه است؛ اینکه در انتظار گودو به هیچ زمان و هیچ مکانی تعلق ندارد.
همین جمله، شاید مهمترین نقطه آغاز برای فهم مسیر این اجرا باشد.
نمایشهایی هستند که در زمانه خود معنا پیدا میکنند و با تغییر شرایط اجتماعی، آرامآرام به بخشی از تاریخ تئاتر تبدیل میشوند. نسلهای بعد آنها را مطالعه میکنند، دربارهشان مقاله مینویسند یا در دانشگاهها تحلیلشان میکنند، اما کمتر به صحنه بازمیگردند. در مقابل، گروه کوچکی از نمایشنامهها وجود دارند که هر نسل دوباره آنها را اجرا میکند؛ نه از سر نوستالژی، بلکه چون هنوز احساس میکند آن متن چیزی برای گفتن دارد.
در انتظار گودو از همین دسته آثار است.
وقتی جوانی درباره آینده این نمایش حرف میزند، پاسخ او بیش از آنکه به اجرای خودش مربوط باشد، به سرنوشت نمایشنامه اشاره دارد. او معتقد است همان لحظهای که این نمایش در تهران روی صحنه است، احتمالاً در دهها شهر دیگر جهان نیز اجرا میشود؛ با زبانهای مختلف، فرهنگهای مختلف و بازیگرانی که شاید هیچ شباهتی به گروه ایرانی نداشته باشند، اما همگی در حال روایت همان انتظارند.
در نگاه نخست، این حرف شاید تنها توصیفی از شهرت یک اثر کلاسیک به نظر برسد؛ اما در واقع، نکته دیگری را آشکار میکند؛ اینکه از نگاه این کارگردان، در انتظار گودو متعلق به هیچ نسل خاصی نیست. این نمایشنامه، هر بار که روی صحنه میرود، ناچار است با زمانهای تازه روبهرو شود؛ با انسانهایی که اضطرابهایشان تغییر کرده، امیدهایشان عوض شده و شکل انتظارشان دیگر همان انتظار دهههای گذشته نیست.
در این میان، آنچه تغییر نمیکند، خودِ انتظار است.
شاید به همین دلیل باشد که وقتی از او پرسیده میشود اگر بیست سال دیگر دوباره همین نمایش را اجرا کند، چه چیزی را تغییر خواهد داد، پاسخ قطعی نمیدهد. او نه از حذف صحنهای سخن میگوید، نه از تغییر شخصیتها و نه حتی از بازنویسی میزانسن. پاسخش بیش از هر چیز اعتراف به ناپایداری نگاه یک هنرمند است. میگوید امروز تصور میکند بهترین خوانشی را که میتوانسته از این متن ارائه دهد، با همین گروه ساخته است؛ اما نمیداند بیست سال دیگر جهان را چگونه خواهد دید و دقیقاً همین ندانستن است که هر پاسخ قطعی را ناممکن میکند.
این پاسخ، بیش از آنکه درباره آینده اجرا باشد، درباره رابطه هنرمند با زمان است.
کارگردان، نمایشنامه را ثابت میبیند؛ اما خودش را نه.
جهان تغییر میکند، انسان تغییر میکند، تجربه زیسته تغییر میکند و طبیعتاً خوانش یک متن نیز تغییر خواهد کرد. شاید راز ماندگاری آثار کلاسیک دقیقاً همین باشد؛ اینکه هیچ کارگردانی آخرین خوانش را ارائه نمیدهد.
با این حال، مسیر این اجرا تنها در تهران شکل نگرفته است.
در انتظار گودو در سالهای اخیر، علاوه بر اجراهای مستمر در تهران، به هفت شهر دیگر ایران نیز سفر کرده است؛ تجربهای که برای هر گروه نمایشی، صرفاً جابهجایی جغرافیایی نیست. هر شهر، ریتم تماشاگر خودش را دارد؛ شیوه خندیدن، سکوت کردن، واکنش نشان دادن و حتی نوع مواجههاش با یک متن کلاسیک متفاوت است. خود این جابهجاییها، اجرا را وادار میکند هر بار از نو متولد شود.
هرچند در گفتوگوی حاضر، جوانی وارد جزئیات تفاوت واکنش مخاطبان شهرهای مختلف نمیشود، اما اشاره او به اجرای نمایش در هفت شهر، از تجربهای سخن میگوید که کمتر نصیب یک اجرای ایرانی میشود. نمایشی که تنها برای یک سالن یا یک گروه محدود اجرا نمیشود، ناچار است خود را در برابر تماشاگرانی قرار دهد که پیشفرضهای مشترکی ندارند.
در چنین وضعیتی، آنچه آزموده میشود، فقط کیفیت اجرا نیست؛ ظرفیت خود نمایشنامه نیز هست.
آیا متنی که دههها پیش در اروپا نوشته شده، میتواند برای مخاطبی در شهرهای مختلف ایران نیز پرسش ایجاد کند؟
ادامه این اجراها، دستکم از منظر گروه، پاسخی عملی به این پرسش بوده است.
اما شاید مهمترین بخش صحبتهای جوانی، نه درباره گذشته باشد و نه آینده؛ بلکه درباره اکنون.
او از در انتظار گودو به عنوان نمایشی یاد میکند که در هیچ زمان و مکانی محدود نمیشود. جملهای ساده که اگر کمی در آن مکث کنیم، معنایی فراتر از توصیف یک نمایشنامه پیدا میکند. بسیاری از آثار نمایشی، وابسته به یک بستر تاریخی مشخصاند؛ با تغییر آن بستر، بخش مهمی از معنا نیز از دست میرود. اما گودو از جنس دیگری است. انتظار، ناامیدی، امید، تردید، فراموشی و تکرار، مفاهیمی نیستند که به یک دهه یا یک کشور تعلق داشته باشند. همین ویژگی است که باعث میشود هر نسل، بیآنکه الزاماً تجربه نسل قبل را تکرار کند، بتواند خود را در آینه این نمایش ببیند.
شاید به همین دلیل باشد که امیرحسین جوانی، به جای آنکه از موفقیت اجرای خود سخن بگوید، از سرنوشت خود نمایشنامه حرف میزند. او مطمئن است همانطور که این اثر دههها پیش اجرا میشد، دههها بعد نیز اجرا خواهد شد؛ چه توسط او، چه توسط گروهی دیگر و چه در نقطهای دیگر از جهان.
در پایان این فصل، هنوز هیچکس نمیداند گودو کیست؛ همانگونه که در متن بکت نیز پاسخی قطعی وجود ندارد. اما شاید دلیل ماندگاری این نمایش، دقیقاً در همین ندانستن باشد. هر جامعه، هر نسل و هر انسان، گودوی خود را با خود به سالن میآورد و وقتی نمایش تمام میشود، همان گودو را دوباره با خود از سالن بیرون میبرد.
شاید به همین دلیل است که بعضی نمایشها پیر میشوند، اما بعضی دیگر، تنها سالهای بیشتری را تجربه میکنند؛ بیآنکه از زمانه خود عقب بمانند.
فصل سوم
هر شب، همان نمایش؛ هر شب، انسانی دیگر
ساعت اجرای نمایش فرقی نمیکند؛ شش عصر باشد یا هشت شب. سالن همان سالن است، نورها تقریباً همان مسیر همیشگی را طی میکنند، موسیقی از همان نقطه آغاز میشود و تماشاگرانی که روی صندلیها نشستهاند، باز هم منتظر ورود دو مردی هستند که سالهاست زیر درختی ایستادهاند و کسی را انتظار میکشند که هرگز نمیآید.
از بیرون، همهچیز شبیه شب قبل است.
اما اگر چند دقیقه پیش از آغاز اجرا به پشت صحنه بروید، متوجه میشوید هیچ شبی دقیقاً تکرار شب قبل نیست.
بازیگران لباسهایی را میپوشند که بارها پوشیدهاند، دیالوگهایی را مرور میکنند که صدها بار گفتهاند و مسیرهایی را طی میکنند که بدنشان سالهاست آنها را از بر شده است. با این حال، هیچکس درباره تکرار حرف نمیزند؛ انگار خود واژه تکرار، برای توصیف آنچه هر شب اتفاق میافتد، کافی نیست.
شاید بیرون از سالن، ششصد اجرا تنها یک عدد باشد؛ اما برای کسی که ششصد بار روی همان صحنه ایستاده، این عدد به معنای ششصد تجربه متفاوت است؛ ششصد مواجهه با تماشاگرانی که هیچکدام شبیه هم نبودهاند.
امیرمحمد رفیعخواه، بازیگر نقش استراگون، وقتی از تجربه این سالها سخن میگوید، از حفظ شدن دیالوگها یا عادت کردن به نقش صحبت نمیکند. او تأکید میکند که متن بکت ظرفیت عجیبی برای کشف دوباره دارد؛ ظرفیتی که باعث میشود هر بار اجرای نمایش، امکان خوانشی تازه را پیش روی بازیگر قرار دهد. به تعبیر او، این متن هر شب از زاویهای دیگر خودش را آشکار میکند و همین ویژگی، مانع از آن میشود که اجرا به عملی مکانیکی تبدیل شود.
این جمله، شاید در نگاه اول ساده به نظر برسد؛ اما اگر کمی در آن تأمل کنیم، به یکی از دشوارترین مسائل حرفه بازیگری میرسیم.
بازیگر تئاتر، برخلاف بازیگر سینما، فرصت ندارد نقش را یکبار اجرا کند و آن را به حافظه دوربین بسپارد. او باید هر شب همان مسیر را دوباره طی کند؛ همان دیالوگ را بگوید، همان سکوت را حفظ کند، همان نگاه را تکرار کند و در عین حال، اجازه ندهد این تکرار، به عادت تبدیل شود.
در چنین وضعیتی، آنچه روی صحنه زنده میماند، نه فقط متن، بلکه کیفیت حضور بازیگر است.
اگر حضور از میان برود، حتی دقیقترین اجرای دیالوگها نیز تنها بازتولید چیزی خواهد بود که شب قبل اتفاق افتاده است.
در طول گفتوگو با بازیگران، بیش از هر چیز، مسئله کشف تکرار میشود.
نه کشف متن، بلکه کشف خودِ نقش.
گویی شخصیتها، برخلاف تصور رایج، در نخستین روز تمرین به طور کامل شناخته نمیشوند. آنها آرامآرام و در طول اجراهای متعدد، خودشان را آشکار میکنند.
شخصیتی مانند استراگون، شاید در نخستین شب اجرا بیشتر به واسطه کلماتش شناخته شود؛ اما پس از ماهها حضور روی صحنه، بدن، سکوت، مکثها، خستگی و حتی نحوه ایستادن او نیز به بخشی از شخصیت تبدیل میشود؛ چیزهایی که در اتاق تمرین قابل پیشبینی نبودند و تنها در مواجهه مداوم با صحنه شکل گرفتهاند.
این تجربه، تنها محدود به یک بازیگر نیست.
حمید رحیمی نیز در روایت خود، از فرایندی سخن میگوید که در آن نقش، هر شب امکان تازهای برای تجربه شدن پیدا میکند. او اشاره میکند که در این اجرا، تماشاگر صرفاً مخاطب نیست؛ حضور، واکنش و حتی سکوت او بر کیفیت لحظه اثر میگذارد. به همین دلیل، هیچ شب را نمیتوان نسخهای دقیق از شب قبل دانست؛ زیرا کافی است ریتم تنفس سالن، زمان خندهها یا مکث تماشاگران تغییر کند تا بازیگر نیز ناچار شود نسبت خود را با صحنه از نو تنظیم کند.
شاید همینجا بتوان تفاوت میان اجرای دوباره و تکرار را دید.
تکرار، زمانی اتفاق میافتد که همهچیز از پیش تعیین شده باشد.
اما اجرای دوباره، یعنی ورود دوباره به موقعیتی که اگرچه متن آن ثابت است، اما زندگی درون آن، هر بار شکل دیگری پیدا میکند.
برای بسیاری از تماشاگران، آنچه روی صحنه دیده میشود، حاصل چند ساعت تمرین پیش از اجراست؛ اما بازیگران از حافظه دیگری سخن میگویند؛ حافظهای که در کتابهای بازیگری کمتر درباره آن نوشته میشود.
حافظه بدن.
بدنی که بعد از صدها اجرا، دیگر برای یافتن مسیر روی صحنه نیاز به فکر کردن ندارد. فاصلهها، میزانسنها، جای ایستادن، زمان حرکت، نحوه گرفتن دست، زاویه نگاه و حتی شدت قدمها، به بخشی از حافظه عضلانی تبدیل میشوند.
اما همین آشنایی، خطر دیگری را نیز به همراه دارد.
وقتی بدن همهچیز را از بر باشد، ذهن ممکن است از لحظه فاصله بگیرد.
شاید دشوارترین وظیفه بازیگر، نه حفظ دیالوگها، بلکه جلوگیری از همین فاصله گرفتن باشد؛ اینکه هر شب، با وجود آشنایی کامل با مسیر، دوباره شگفتزده شود.
در اجرای در انتظار گودو، سکوت به اندازه دیالوگ اهمیت دارد.
گاهی حتی بیشتر.
سکوت، در این نمایش، فقدان کلام نیست؛ بخشی از گفتوگوست. بازیگر باید بداند چگونه در سکوت بایستد، چگونه به همبازی خود نگاه کند و چگونه اجازه دهد زمان، روی صحنه جریان پیدا کند.
اما سکوت نیز مانند دیالوگ، اگر به عادت تبدیل شود، معنا را از دست میدهد.
شاید به همین دلیل است که بازیگران این اجرا، بیش از آنکه درباره حفظ متن سخن بگویند، از حفظ کیفیت حضور حرف میزنند؛ حضوری که باید هر شب دوباره ساخته شود، حتی اگر همهچیز از پیش شناخته شده باشد.
در پایان گفتوگوها، یک نکته بیش از هر چیز به چشم میآید.
هیچیک از بازیگران از تمام شدن نقش صحبت نمیکنند.
انگار بعد از صدها اجرا نیز شخصیتها هنوز چیزی را از خود پنهان کردهاند؛ چیزی که شاید در اجرای ششصد و یکم، یا حتی در اجرای هزارم، برای نخستین بار آشکار شود.
شاید راز دوام یک اجرای طولانی نیز همین باشد.
اینکه بازیگر، هر شب روی صحنه نمیرود تا چیزی را که میداند تکرار کند؛ بلکه میرود تا ببیند این بار، نقش چه چیزی را به او خواهد آموخت.
و شاید به همین دلیل است که وقتی چراغهای سالن خاموش میشود، نمایش برای تماشاگر پایان مییابد، اما برای بازیگری که فردا دوباره باید همان مسیر را طی کند، انتظار از نو آغاز میشود.
فصل چهارم
جایی که سکوت آغاز میشود
تماشاگر هنوز روی صندلی خود جابهجا میشود. نور سالن آرامآرام فرو مینشیند و همهمهای که چند لحظه پیش فضای سالن را پر کرده بود، جای خود را به سکوت میدهد. این همان لحظهای است که در بسیاری از نمایشها، روایت آغاز میشود؛ اما در در انتظار گودو، روایت از سکوت آغاز میشود.
شاید یکی از بزرگترین سوءتفاهمهایی که درباره این نمایش وجود دارد، همین باشد؛ بسیاری تصور میکنند سکوت در جهان بکت، صرفاً فاصلهای میان دو دیالوگ است، در حالی که برای بازیگران این اجرا، سکوت بخشی از متن است؛ بخشی که باید همان اندازه دقیق اجرا شود که یک جمله یا یک مونولوگ.
وقتی با بازیگران این اجرا گفتوگو میکنی، متوجه میشوی آنها کمتر درباره حفظ دیالوگها حرف میزنند و بیشتر از حضور سخن میگویند. حضوری که در بسیاری از لحظهها، نه با کلمات، بلکه با مکث، نگاه، فاصله میان دو بدن و کیفیت ایستادن روی صحنه معنا پیدا میکند.
در اجرای در انتظار گودو، تماشاگر ناچار است به چیزهایی نگاه کند که در زندگی روزمره معمولاً از کنارشان عبور میکند؛ سکوتی که طولانیتر از انتظار اوست، مکثی که پایانش را نمیداند و زمانی که برخلاف ریتم تند زندگی امروز، با شتاب حرکت نمیکند.
همین ویژگی است که رابطه میان اجرا و مخاطب را به رابطهای متفاوت تبدیل میکند.
در بسیاری از نمایشها، تماشاگر تنها روایت را دنبال میکند؛ میخواهد بداند چه اتفاقی خواهد افتاد، چه کسی پیروز میشود یا داستان چگونه پایان مییابد. اما در این اجرا، پرسش اصلی چیز دیگری است. نمایش از مخاطب نمیخواهد تنها داستان را دنبال کند؛ از او میخواهد زمان را تجربه کند.
و تجربه کردن زمان، شاید دشوارترین کاری باشد که میتوان از تماشاگر امروز انتظار داشت.
بازیگران نیز به همین تجربه اشاره میکنند.
در گفتوگوهایشان بارها تأکید میکنند که هر سالن، هر شب و هر مخاطب، کیفیت متفاوتی به اجرا میدهد. گاهی سکوت تماشاگر سنگینتر است، گاهی خندهها زودتر از انتظار شکل میگیرند و گاهی یک مکث، معنایی کاملاً تازه پیدا میکند. این تغییرها، هرچند از بیرون کوچک به نظر میرسند، اما برای بازیگری که روی صحنه ایستاده، مسیر اجرا را تغییر میدهند.
در چنین شرایطی، اجرا دیگر یک اثر از پیش بستهبندیشده نیست؛ بلکه گفتوگویی زنده میان صحنه و سالن است.
تماشاگر تنها شاهد نمایش نیست؛ او با کیفیت توجه، سکوت، خنده و حتی بیقراری خود، بخشی از ریتم اجرا را میسازد.
شاید به همین دلیل باشد که امیرحسین جوانی، وقتی از صدها اجرای نمایش سخن میگوید، کمتر به شباهت اجراها اشاره میکند و بیشتر از استمرار آنها حرف میزند. استمرار، در اینجا به معنای تکرار یک نسخه ثابت نیست؛ بلکه به معنای امکان زنده ماندن یک تجربه در مواجهه با انسانهای متفاوت است.
هر شب، سالن تغییر میکند.
هر شب، مخاطبان تازهای وارد میشوند.
و هر شب، نمایش باید دوباره اعتماد کسانی را به دست بیاورد که شاید برای نخستین بار نام گودو را شنیدهاند.
این آزمونی است که هیچ اجرای طولانی نمیتواند از آن فرار کند.
در پایان اجرا، چراغهای سالن دوباره روشن میشوند. تماشاگران از جا بلند میشوند، با یکدیگر گفتوگو میکنند و سالن را ترک میکنند. اما چیزی از آن سکوت، تا دقایقی بعد همچنان در فضای سالن باقی میماند؛ گویی نمایش، پیش از آنکه در دیالوگهایش به پایان برسد، در ذهن تماشاگر ادامه پیدا میکند.
شاید راز دوام چنین اجرایی نیز همین باشد.
نه اینکه همه تماشاگران با پاسخ از سالن بیرون میروند؛ بلکه بسیاری از آنها با همان پرسشهایی بازمیگردند که هنگام ورود با خود نداشتند.
و این، آغاز فصل دیگری از این روایت است؛ روایتی که دیگر نه فقط درباره یک اجرا، بلکه درباره رابطه میان تئاتر و حافظه جمعی مخاطبان خواهد بود.
فصل پنجم
ششصد شب ایستادن؛ چگونه یک اجرا زنده میماند؟
در تئاتر، عددها همیشه حقیقت را نمیگویند.
ممکن است نمایشی در بیست شب اجرا شود و اثری عمیق بر تاریخ یک جریان هنری بگذارد؛ همانطور که ممکن است اجرایی ماهها روی صحنه بماند، اما پس از پایان اجرا، حتی نامش نیز از حافظه مخاطبان پاک شود.
بنابراین، وقتی از بیش از ششصد اجرای در انتظار گودو سخن میگوییم، اهمیت ماجرا صرفاً در یک عدد نیست؛ پرسش اصلی این است که چه اتفاقی افتاده که یک گروه نمایشی توانسته سالها، بارها و بارها، همین جهان را دوباره بسازد و هر بار مخاطبان تازهای را به سالن بکشاند.
در فضای امروز تئاتر ایران، استمرار یک اجرا اتفاقی ساده نیست.
نمایشها با محدودیتهای فراوانی روبهرو هستند؛ از زمان محدود حضور در سالنها گرفته تا تغییر شرایط اقتصادی، افزایش هزینههای تولید، جابهجایی بازیگران، تغییر برنامههای اجرایی و حتی شرایط اجتماعی که گاه اجرای یک اثر را برای هفتهها یا ماهها متوقف میکند.
در چنین شرایطی، دوام آوردن یک اجرا، بیش از آنکه به شانس وابسته باشد، به توان یک گروه در حفظ انسجام خود مربوط میشود.
امیرحسین جوانی، وقتی درباره مسیر این نمایش سخن میگوید، از واژههایی مانند رکورد یا موفقیت تاریخی استفاده نمیکند. روایت او، بیشتر روایت ادامه دادن است؛ ادامه دادنی که بارها با وقفه روبهرو شده، اما هر بار دوباره از همان نقطه آغاز شده است. او اشاره میکند که هر زمان امکان اجرا فراهم بوده، گروه دوباره روی صحنه بازگشته است؛ گویی برای این اجرا، توقف پایان مسیر نبوده، بلکه بخشی از مسیر بوده است.
همین نگاه، تفاوت مهمی میان یک اجرای بلندمدت و یک اجرای طولانی ایجاد میکند.
اجرای طولانی، صرفاً به تعداد شبهای اجرا اشاره دارد؛ اما اجرای بلندمدت، یعنی نمایشی که بتواند در طول زمان، هویت خود را حفظ کند؛ نه آنقدر ثابت بماند که به عادت تبدیل شود و نه آنقدر تغییر کند که دیگر خود اثر نباشد.
پشت هر شب اجرا، شبکهای از تصمیمهای کوچک وجود دارد که هیچگاه از پشت صحنه به سالن منتقل نمیشوند.
تماشاگر تنها نود یا صد دقیقه از نتیجه این تلاش را میبیند؛ اما پیش از آن، ساعتها هماهنگی، تمرین، آمادهسازی، تنظیم نور، صدا، گریم، لباس و حضور گروهی قرار دارد که باید هر شب، با همان دقت شب اول، کار خود را آغاز کنند.
شاید یکی از ویژگیهای مهم این پروژه، همین وفاداری به کیفیت اجرا باشد.
برای گروهی که صدها بار یک نمایش را روی صحنه برده است، بزرگترین خطر نه فراموش کردن متن، بلکه عادی شدن اجراست.
عادت، آرام و بیصدا وارد تمرین میشود.
ابتدا در یک مکث کوتاه.
بعد در یک نگاه.
سپس در نحوه راه رفتن.
و سرانجام، در کیفیت حضور.
اگر گروهی نتواند هر شب با این فرسایش پنهان مقابله کند، حتی دقیقترین اجرای فنی نیز به مرور از درون تهی میشود.
در گفتوگو با بازیگران، بارها میتوان نشانههای این مبارزه را دید.
آنها از کشفهای تازه، تغییر کیفیت ارتباط با تماشاگر و تجربه متفاوت هر شب سخن میگویند؛ نشانههایی که نشان میدهد اجرای مداوم، تنها به معنای تکرار یک نسخه ثابت نیست. هر شب، بازیگران دوباره باید به صحنه اعتماد کنند؛ دوباره به همبازی خود گوش بدهند و دوباره نسبت خود را با مخاطبی که هرگز او را ندیدهاند، پیدا کنند.
همین ویژگی است که باعث میشود یک اجرا، با وجود ثبات متن، همچنان زنده باقی بماند.
در این میان، نقش تهیهکننده نیز کمتر دیده میشود. نام تهیهکننده معمولاً روی پوسترها و بروشورها ثبت میشود، اما سهم او در استمرار یک پروژه، برای تماشاگران نامرئی است.
بازگشت در انتظار گودو به صحنه، پس از وقفه چندساله، با همراهی سجاد افشاریان در مقام تهیهکننده ممکن شد؛ همکاریای که به گفته کارگردان، زمینه آغاز دوباره این مسیر را فراهم کرد. این نکته، تنها یک خبر تولید نیست؛ بخشی از تاریخ این اجراست، زیرا بدون آن، روایت ششصد شب نیز شکل دیگری پیدا میکرد.
اما شاید مهمترین ویژگی یک اجرای ماندگار، نه در تعداد اجراها، بلکه در رابطهای باشد که با حافظه مخاطبان برقرار میکند. نمایشی که تنها دیده شود، با پایان آخرین اجرا نیز پایان مییابد.
اما نمایشی که به تجربه مشترک گروهی از تماشاگران تبدیل شود، پس از پایین آمدن پرده نیز به زندگی خود ادامه میدهد؛ در گفتوگوها، در خاطرهها و در توصیههایی که از یک تماشاگر به تماشاگر دیگر منتقل میشود.
در انتظار گودو در طول این سالها، تنها روی صحنه اجرا نشده است؛ در ذهن صدها و شاید هزاران مخاطب نیز بارها بازسازی شده است.
شاید به همین دلیل باشد که امروز، این اجرا دیگر فقط متعلق به گروه سازنده آن نیست.
هر تماشاگر، بخشی از حافظه این نمایش را با خود حمل میکند. و شاید راز ماندگاری یک اثر نمایشی نیز دقیقاً همین باشد؛
اینکه عمر آن، با خاموش شدن آخرین نور صحنه اندازهگیری نمیشود، بلکه با تعداد انسانهایی سنجیده میشود که هنوز، مدتها پس از خروج از سالن، درباره آن فکر میکنند.
فصل ششم
آنهایی که منتظر نبودند؛ اما منتظر از سالن بیرون رفتند
پیش از آغاز هر اجرا، تماشاگران با دنیای متفاوتی وارد سالن میشوند.
کسی نمایشنامه ساموئل بکت را سالها پیش خوانده و میخواهد ببیند این گروه ایرانی چگونه آن را تفسیر کرده است. دیگری تنها نام در انتظار گودو را شنیده و از سر کنجکاوی بلیت تهیه کرده است. نفر سوم همراه دوستی آمده که بارها این نمایش را دیده و اصرار داشته است که این اجرا را نباید از دست بدهی.
هیچکدام از آنها، تجربهای یکسان را با خود به سالن نمیآورند.
اما وقتی چراغها خاموش میشود، تفاوت تجربههای پیشین، بهتدریج جای خود را به تجربهای مشترک میدهد؛ تجربه حضور در جهانی که قانونهایش با بیرون از سالن فرق دارد.
در این جهان، زمان مانند ساعت حرکت نمیکند.
دیالوگها همیشه برای پیش بردن داستان گفته نمیشوند.
سکوت، جای خالی کلمات نیست.
و انتظار، نه حادثهای گذرا، بلکه وضعیت دائمی انسان است.
شاید یکی از ویژگیهای مهم اجرای در انتظار گودو همین باشد که از همان دقایق نخست، مخاطب را وادار میکند تا ریتم زندگی روزمره خود را کنار بگذارد.
بیرون از سالن، همهچیز بر سرعت استوار است.
پیامها باید فوری پاسخ داده شوند.
خبرها هر چند دقیقه تغییر میکنند.
تصویرها با سرعت از مقابل چشم عبور میکنند.
اما روی صحنه، زمان شکل دیگری پیدا میکند.
اینجا کسی برای رسیدن به پایان عجله ندارد.
حرکتها گاه کند میشوند، مکثها طولانی میشوند و سکوت، بخشی از روایت را بر عهده میگیرد.
تماشاگر، اگر بخواهد با این جهان همراه شود، ناچار است سرعت خود را تغییر دهد.
این شاید نخستین آزمون نمایش باشد.
در گفتوگو با عوامل اجرا، بارها به تفاوت مخاطبان اشاره میشود.
هر شب، انسانهای تازهای وارد سالن میشوند.
هر شب، کیفیت واکنشها تغییر میکند.
گاهی سالن زودتر میخندد.
گاهی دیرتر.
گاهی سکوتی سنگین بر فضا حاکم میشود و گاهی همان سکوت، با یک سرفه یا جابهجا شدن روی صندلی شکسته میشود.
از نگاه بازیگران، این تفاوتها صرفاً واکنش تماشاگر نیست؛ بخشی از خود اجراست. آنها تأکید میکنند که هر شب، حضور مخاطبان کیفیت تازهای به بازی میدهد و همین است که باعث میشود هیچ اجرایی، نسخه تکراری اجرای شب قبل نباشد.
این رابطه، رابطهای یکطرفه نیست.
همانقدر که بازیگر بر تماشاگر اثر میگذارد، تماشاگر نیز بر بازیگر اثر میگذارد.
نمایش، در میانه این رفتوآمد دائمی شکل میگیرد.
اما شاید مهمترین اتفاق، نه هنگام اجرا، بلکه پس از پایان آن رخ میدهد.
چراغهای سالن روشن میشوند.
بازیگران برای تعظیم نهایی روی صحنه میآیند.
تشویقها آغاز میشود.
تماشاگران از سالن خارج میشوند.
در ظاهر، همهچیز تمام شده است.
اما کافی است چند دقیقه کنار خروجی سالن بایستید.
گفتوگوها تازه شروع میشود.
کسی درباره شخصیتها حرف میزند.
دیگری میپرسد آیا واقعاً قرار بود گودو بیاید؟
دو نفر درباره معنای پایان نمایش با هم اختلاف نظر دارند.
شخص دیگری تنها سکوت کرده و هنوز درگیر چیزی است که نمیتواند برایش واژه پیدا کند.
نمایش، در حقیقت، از همین لحظه وارد مرحله دیگری میشود.
از صحنه، به ذهن تماشاگر.
شاید یکی از دلایل دوام بیش از ششصد اجرای این اثر نیز همین باشد.
بسیاری از نمایشها، همه پاسخهای خود را روی صحنه ارائه میکنند.
وقتی پرده پایین میآید، چیزی برای ادامه دادن باقی نمیماند.
اما در انتظار گودو برعکس عمل میکند.
پرسشهایش را با خود به بیرون از سالن میآورد.
هر تماشاگر، نمایش را در ذهن خود ادامه میدهد.
نه به این دلیل که داستان ناتمام مانده، بلکه چون تجربه ناتمام است.
هرکس، بخشی از آن را با زندگی شخصی خود پیوند میزند.
یکی انتظار را در روابط انسانی پیدا میکند.
دیگری در سالهایی که پشت سر گذاشته است.
سومی در آیندهای که هنوز نیامده است.
و شاید همین تفاوت تجربههاست که باعث میشود دو تماشاگر، با وجود دیدن یک اجرای مشترک، دو روایت کاملاً متفاوت از آن تعریف کنند.
امیرحسین جوانی در بخشی از گفتوگوی خود، به جهانشمول بودن این نمایش اشاره میکند؛ اینکه این اثر در کشورهای مختلف، با زبانها و فرهنگهای متفاوت اجرا میشود و همچنان با مخاطبان ارتباط برقرار میکند. این ویژگی، تنها به متن ساموئل بکت مربوط نیست؛ به مخاطبانی نیز مربوط است که هر بار، تجربه زیسته خود را به سالن میآورند و در برابر صحنه قرار میدهند.
شاید اگر تمام تماشاگران، انسانهایی یکسان بودند، در انتظار گودو نیز پس از چند اجرا تازگی خود را از دست میداد.
اما هیچ دو تماشاگری شبیه هم نیستند.
و دقیقاً به همین دلیل، هیچ دو اجرای این نمایش نیز کاملاً شبیه یکدیگر نیستند.
در پایان شب، سالن آرامآرام خالی میشود.
صندلیهایی که ساعتی پیش پر از نگاه و انتظار بودند، دوباره خاموش و بیصدا میشوند.
نورها یکییکی خاموش میشوند.
درخت، دوباره تنها میماند.
اما انتظار، در سالن باقی نمیماند.
همراه تماشاگران از در خروجی بیرون میرود.
شاید به خانه.
شاید به خیابان.
شاید به فردایی که هنوز نرسیده است.
و درست از همین لحظه است که میتوان فهمید چرا بعضی اجراها، حتی پس از پایان آخرین دیالوگ، هنوز تمام نشدهاند.
فصل هفتم
آنسوی نور؛ جایی که نمایش هر شب از نو متولد میشود
تماشاگر، آنچه را روی صحنه میبیند، نمایش مینامد.
اما برای گروهی که هر شب این جهان را میسازد، نمایش بسیار زودتر از روشن شدن نورها آغاز شده است.
ساعتها پیش از آنکه نخستین تماشاگر وارد سالن شود، پشت درهای بسته، جهان دیگری جریان دارد؛ جهانی که مخاطب هرگز آن را نمیبیند، اما اگر تنها یک جزء آن از کار بیفتد، آنچه روی صحنه رخ میدهد دیگر همان اجرایی نخواهد بود که بلیتش فروخته شده است.
پشت هر شب اجرای در انتظار گودو، مجموعهای از آیینهای کوچک وجود دارد؛ آیینهایی که شاید در ظاهر، تکراری به نظر برسند، اما برای اعضای گروه، بخشی از آماده شدن برای ورود به جهانی دیگرند.
یکی زودتر از همه به سالن میآید.
دیگری بار دیگر وسایل صحنه را بررسی میکند.
نورها امتحان میشوند.
صداها یک بار دیگر شنیده میشوند.
لباسها، گریم، وسایل و حتی سکوت پشت صحنه، آرامآرام همه را به یک نقطه مشترک نزدیک میکند؛ لحظهای که دیگر کسی در زندگی روزمره خود نیست.
در آن لحظه، گروه از جهان بیرون فاصله میگیرد.
وقتی درباره بیش از ششصد اجرا صحبت میکنیم، شاید نخستین چیزی که به ذهن میرسد، توان جسمی بازیگران باشد؛ اما واقعیت، پیچیدهتر از این است.
آنچه بیش از بدن فرسوده میشود، رابطه میان آدمهاست.
کار کردن کنار یکدیگر در چند هفته تمرین، تجربهای آشناست.
اما ایستادن کنار یکدیگر در صدها شب اجرا، آزمونی کاملاً متفاوت است.
در چنین مسیری، اختلافنظرها، خستگیها، فشارهای روانی، تغییر شرایط زندگی، مشکلات اقتصادی و فراز و فرودهای حرفهای، همگی میتوانند گروه را از هم دور کنند.
اینکه گروهی بتواند سالها کنار هم بماند، فقط نتیجه علاقه به یک نمایش نیست؛ نتیجه اعتماد متقابلی است که بهتدریج میان اعضا شکل گرفته است.
شاید این اعتماد، همان چیزی باشد که روی صحنه دیده نمیشود، اما در کیفیت اجرا حضور دارد.
در گفتوگو با امیرحسین جوانی، بیش از آنکه بر فردیت کارگردان تأکید شود، بر استمرار یک مسیر مشترک تأکید دیده میشود. روایت او از آغاز پروژه، تنها روایت تصمیمهای شخصی نیست؛ بلکه روایت گروهی است که از یک اجرای دانشجویی آغاز کرد، وقفهای چندساله را پشت سر گذاشت و دوباره توانست همان جهان را احیا کند.
همین استمرار، نشان میدهد که در انتظار گودو تنها حاصل نگاه یک کارگردان نیست؛ بلکه محصول همکاری گروهی است که در طول زمان، زبان مشترک خود را پیدا کرده است.
در تئاتر، این زبان مشترک بهسادگی به دست نمیآید.
اعتماد، چیزی نیست که در اتاق تمرین و با چند جلسه گفتوگو شکل بگیرد.
اعتماد، حاصل صدها بار اشتباه کردن، جبران کردن، شنیدن، سکوت کردن و دوباره کنار هم ایستادن است.
شاید به همین دلیل باشد که پس از صدها اجرا، بازیگران دیگر تنها همکار یکدیگر نیستند.
آنها به حافظه هم تبدیل شدهاند.
هر حرکت کوچک، هر مکث کوتاه، هر تغییر جزئی در تن صدا یا ریتم نفس کشیدن، برای دیگری معنا دارد.
در چنین گروهی، ارتباط تنها از طریق دیالوگ برقرار نمیشود.
گاهی یک نگاه کافی است تا بازیگر مقابل بداند باید زمان سکوت را کمی طولانیتر کند.
گاهی تغییری بسیار کوچک در کیفیت حضور، به همبازی میگوید که امشب ریتم اجرا اندکی متفاوت خواهد بود.
این سطح از هماهنگی، نه حاصل تمرینهای فشرده، بلکه نتیجه زمان است.
زمان، در این گروه، تنها از شخصیتهای نمایش عبور نکرده؛ از میان روابط اعضای آن نیز گذشته است.
اما شاید مهمترین ویژگی یک گروه ماندگار، نه هماهنگی، بلکه ظرفیت تغییر باشد.
اگر گروهی نتواند با تغییر شرایط، تغییر مخاطب و حتی تغییر نگاه اعضای خود کنار بیاید، دیر یا زود به نسخهای از گذشته تبدیل خواهد شد.
آنچه در روایت عوامل در انتظار گودو به چشم میآید، تلاش برای حفظ تعادل میان ثبات و تغییر است.
متن همان متن است.
شخصیتها همان شخصیتها هستند.
اما تجربه هر شب، تازه است.
همین تازگی است که اجازه نمیدهد نمایش، زیر وزن موفقیتهای گذشته متوقف شود.
پشت صحنه، چند دقیقه مانده به آغاز اجرا، دوباره آرام میشود.
صدای تماشاگران از پشت دیوارها شنیده میشود.
چراغ راهروها کمنورتر میشوند.
کسی آخرین جمله را زیر لب مرور میکند.
کسی دیگر، بیآنکه حرفی بزند، تنها نفس عمیقی میکشد.
در چند ثانیه بعد، همه وارد صحنه خواهند شد.
تماشاگر، تنها آغاز نمایش را خواهد دید.
اما آنچه نمیبیند، این است که اجرای امشب، بسیار پیشتر از بالا رفتن پرده آغاز شده است.
شاید راز دوام یک گروه نیز دقیقاً همین باشد؛
نمایش، برای آنها هرگز از لحظه روشن شدن نور شروع نمیشود.
نمایش، از لحظهای آغاز میشود که تصمیم میگیرند یک بار دیگر، کنار یکدیگر بایستند.
فصل هشتم
سفر یک نمایش؛ وقتی گودو از تهران عبور میکند
هر نمایش، جغرافیای خودش را دارد.
بعضی نمایشها، به سالنی وابسته میشوند که در آن متولد شدهاند. دکور، ابعاد صحنه، فاصله بازیگران با ردیف اول و حتی بوی راهروهای آن سالن، به بخشی از هویت اجرا تبدیل میشود؛ تا جایی که تصور اجرای همان اثر در مکانی دیگر، دشوار به نظر میرسد.
اما بعضی نمایشها، با نخستین سفر، هویت تازهای پیدا میکنند.
دیگر فقط متعلق به یک سالن یا یک شهر نیستند.
در انتظار گودو نیز در طول مسیر خود، تنها در تهران نماند. این اجرا در شهرهای مختلف ایران نیز روی صحنه رفت؛ تجربهای که به گفته کارگردان، بخشی از مسیر طبیعی زندگی این پروژه بود، نه رویدادی حاشیهای.
این نکته، شاید در نگاه نخست تنها یک خبر اجرایی به نظر برسد؛ اما اگر کمی دقیقتر به آن نگاه کنیم، معنای گستردهتری پیدا میکند.
زیرا هر سفر، نمایش را ناچار میکند دوباره خود را بیازماید.
سفر برای یک گروه تئاتری، تنها جابهجا کردن دکور و لباس و تجهیزات نیست.
هر شهر، ریتم خودش را دارد.
هر سالن، معماری متفاوتی دارد.
هر تماشاگر، با پیشفرضهای فرهنگی و تجربههای زیسته متفاوت وارد سالن میشود.
آنچه در یک شب تهران، خندهای کوتاه برمیانگیزد، ممکن است در شهری دیگر با سکوتی طولانی همراه شود.
مکثی که در یک سالن، سنگین و معنادار به نظر میرسد، در سالنی دیگر شاید به شکل دیگری تجربه شود.
گروه، ناچار است با این تفاوتها زندگی کند.
نه با تغییر دادن متن.
بلکه با دوباره شنیدن آن از خلال نگاه مخاطبان تازه.
در گفتوگو با عوامل اجرا، بارها بر جهانشمول بودن متن ساموئل بکت تأکید میشود؛ جهانی که به یک فرهنگ یا یک زبان محدود نمیشود. اما همین جهانشمولی، هنگامی معنا پیدا میکند که در برابر تجربههای متفاوت مخاطبان قرار گیرد. اجرای یک متن واحد، در شهرهای مختلف، به گروه این امکان را میدهد که هر بار، بازتاب تازهای از همان اثر را مشاهده کند.
به بیان دیگر، سفر فقط نمایش را به شهرهای دیگر نمیبرد. شهرها نیز چیزی از خود به نمایش اضافه میکنند. برای بازیگران، هر اجرای خارج از سالن همیشگی، نوعی آغاز دوباره است.
بدنی که به فاصلههای یک صحنه عادت کرده، باید خود را با ابعاد تازهای هماهنگ کند.
صدایی که به آکوستیک سالنی خاص خو گرفته، باید در فضای دیگری شنیده شود.
حتی سکوت، در هر سالن کیفیت متفاوتی دارد.
آنچه از بیرون، تنها تغییر محل اجرا به نظر میرسد، در عمل، بازآفرینی ظریف همه آن چیزی است که طی صدها شب به حافظه گروه تبدیل شده است.
اما شاید مهمترین دستاورد این سفرها، نه در تجربه گروه، بلکه در گستردهتر شدن جامعه مخاطبان باشد. تئاتر، هنری وابسته به حضور است.
اگر نمایش به شهری نرود، مخاطب آن شهر نیز هرگز تجربه مستقیم آن را نخواهد داشت.
از این منظر، سفر یک اجرا، تنها گسترش تقویم اجرایی نیست؛ گسترش امکان گفتوگو است.
گفتوگویی که هر بار، در جغرافیایی تازه شکل میگیرد و با پایان اجرا نیز پایان نمییابد.
شاید به همین دلیل است که مسیر در انتظار گودو را نمیتوان تنها با شمار اجراهایش توصیف کرد.
این مسیر، تنها از شبهای اجرا تشکیل نشده است.
از جادههایی نیز ساخته شده که گروه برای رسیدن به سالنهای تازه پیموده است.
از سالنهایی که هر یک، خاطرهای مستقل به این پروژه افزودهاند.
از مخاطبانی که هرگز یکدیگر را ندیدهاند، اما در تجربه دیدن یک نمایش، به شکلی نادیدنی با هم پیوند خوردهاند.
وقتی گروه پس از هر سفر، دوباره به تهران بازمیگردد، در ظاهر همهچیز همان است.
همان صحنه.
همان درخت.
همان نور.
اما هیچ بازگشتی، بازگشت به نقطه آغاز نیست. هر سفر، چیزی را تغییر داده است.
شاید نه در متن.
نه در میزانسن.
بلکه در نگاه کسانی که هر شب دوباره روی همان صحنه قدم میگذارند.
و همین تغییرهای کوچک است که باعث میشود در انتظار گودو، حتی پس از صدها اجرا، همچنان در حال حرکت باشد؛ نه فقط بر صحنه، بلکه در حافظه شهرهایی که از آن عبور کرده است.
فصل نهم
بکت؛ مردی که هنوز از ما سؤال میپرسد
کمتر نمایشنامهای در تاریخ تئاتر وجود دارد که بتواند همزمان دو ویژگی متضاد را در خود حفظ کند؛ از یک سو، آنقدر شناختهشده باشد که نامش حتی برای کسانی که تئاتر را بهطور جدی دنبال نمیکنند آشنا به نظر برسد، و از سوی دیگر، آنقدر رازآلود باقی بماند که هر نسل، ناچار شود دوباره آن را بخواند.
در انتظار گودو از همین دست آثار است.
نمایشنامهای که دههها از نخستین اجرای آن میگذرد، اما هنوز درباره آن، بیش از آنکه پاسخ وجود داشته باشد، پرسش وجود دارد.
شاید به همین دلیل است که گفتوگو با گروه اجرایی این نمایش، خیلی زود از روایت یک تولید نمایشی فراتر میرود و به گفتوگویی درباره خود متن میرسد.
امیرحسین جوانی، در بخشهایی از گفتوگوی خود، تأکید میکند که یکی از دلایل انتخاب دوباره این اثر، ظرفیت پایانناپذیر آن برای خوانشهای تازه است. از نگاه او، در انتظار گودو نمایشی نیست که یکبار خوانده شود و معنایش پایان یابد؛ هر بازگشت به متن، امکان کشف لایهای تازه را فراهم میکند.
در این روایت، بکت نه یک نویسنده متعلق به گذشته، بلکه نویسندهای است که متنش همچنان امکان گفتوگو با اکنون را حفظ کرده است.
نکته جالب اینجاست که هیچیک از اعضای گروه، از نمایشنامه بکت بهعنوان متنی حلشده سخن نمیگویند.
برعکس، هرچه تعداد اجراها بیشتر شده، احساس قطعیت کمتر شده است.
امیرمحمد رفیعخواه، در روایت خود از تجربه بازی در نقش استراگون، توضیح میدهد که متن، هر بار از زاویهای تازه خود را آشکار میکند و همین ویژگی، اجازه نمیدهد بازیگر احساس کند به نقطه پایان رسیده است.
این گفته، شاید یکی از مهمترین یافتههای این پرونده باشد.
زیرا نشان میدهد استمرار اجرا، به تکرار معنا منجر نشده است؛ بلکه به گسترش میدان معنا انجامیده است.
در بسیاری از آثار نمایشی، گروه پس از مدتی احساس میکند متن را بهطور کامل در اختیار گرفته است.
اما در گفتوگوهای این پروژه، رابطهای معکوس دیده میشود.
هرچه تجربه اجرا بیشتر شده، احترام به پیچیدگی متن نیز بیشتر شده است.
گویی بازیگران و کارگردان، بهجای آنکه نمایشنامه را تسخیر کنند، هر شب دوباره وارد قلمرویی میشوند که هنوز همه راههای آن را نمیشناسند.
این نگاه، کیفیتی پژوهشگرانه به فرایند اجرا میدهد؛ فرایندی که در آن، هر اجرا نه تکرار پاسخهای گذشته، بلکه آزمودن پرسشهای تازه است.
از خلال مصاحبهها، میتوان دریافت که برای این گروه، در انتظار گودو تنها داستان دو انسان منتظر نیست.
متن، به ابزاری برای گفتوگو با تماشاگر امروز تبدیل شده است؛ تماشاگری که با تجربههای شخصی خود وارد سالن میشود و هر بار، معنایی متفاوت از همان صحنهها دریافت میکند. این ظرفیت چندلایه بودن متن، یکی از دلایلی است که کارگردان بر جهانشمول بودن اثر تأکید میکند.
شاید مهمترین ویژگی آثار بزرگ، همین باشد که در برابر زمان مقاومت نمیکنند؛ با زمان گفتوگو میکنند.
گروه اجرایی در انتظار گودو نیز در روایت خود، این نمایشنامه را نه اثری متعلق به دههای خاص، بلکه متنی زنده توصیف میکند؛ متنی که با تغییر تجربههای انسانی، خوانشهای تازهای پیدا میکند، بیآنکه هویت خود را از دست بدهد.
از این منظر، آنچه در این سالها روی صحنه ادامه یافته، تنها اجرای یک نمایشنامه نبوده است.
ادامه یافتن گفتوگویی بوده که ساموئل بکت سالها پیش آغاز کرد و اکنون، در هر شب اجرا، با صدا و تجربه گروهی دیگر، بار دیگر شنیده میشود.
وقتی چراغهای سالن روشن میشود، نمایش به پایان میرسد؛ اما متن، نه.
متن، همراه بازیگران به اتاق گریم بازمیگردد.
همراه تماشاگر به خیابان میرود.
همراه کارگردان، به تمرین فردا فکر میکند.
و شاید راز ماندگاری در انتظار گودو نیز همین باشد؛
این نمایشنامه، برای کسانی که سالها با آن زندگی کردهاند، پاسخی آماده فراهم نکرده است.
بلکه هر بار، پرسشی تازه پیش رویشان گذاشته است.
و شاید همین پرسشهای بیپایان است که سبب شده پس از بیش از ششصد اجرا، این گروه هنوز احساس کند راهی برای ادامه دادن باقی مانده است.
فصل دهم
حافظهای که روی صحنه ساخته شد
اگر شبی، درست پیش از آغاز اجرا، روی یکی از صندلیهای خالی سالن بنشینی و هیچکس را روی صحنه نبینی، شاید تصور کنی با فضایی کاملاً خاموش روبهرو هستی.
صحنه خالی است.
درخت، بیحرکت ایستاده است.
نورها هنوز روشن نشدهاند.
سالن، چیزی بیش از چند دیوار، چند ردیف صندلی و سکوت نیست.
اما برای کسانی که صدها بار همین مسیر را طی کردهاند، این صحنه هرگز خالی نیست.
هر گوشه آن، حافظهای را در خود نگه داشته است.
جایی که بازیگری، سالها پیش، برای نخستین بار دیالوگی را با تردید ادا کرد.
جایی که در یکی از اجراها، سکوتی چند ثانیه طولانیتر شد و همان چند ثانیه، معنای صحنه را تغییر داد.
جایی که یک خنده غیرمنتظره از میان تماشاگران، ریتم کل اجرا را عوض کرد.
هیچیک از این لحظهها در بروشور نمایش نوشته نشدهاند.
اما همه آنها، در حافظه گروه باقی ماندهاند.
شاید یکی از ویژگیهای اجرای بلندمدت، همین انباشته شدن تجربه باشد.
نمایشی که تنها ده شب اجرا میشود، هنوز فرصت ندارد حافظهای برای خود بسازد.
اما وقتی یک اثر، صدها بار روی صحنه میرود، دیگر فقط متن اجرا نمیشود.
خود اجرا نیز تاریخ پیدا میکند.
هر شب، لایهای تازه بر لایههای قبلی مینشیند.
و در پایان، چیزی شکل میگیرد که نمیتوان آن را تنها با واژه تجربه توصیف کرد.
این، حافظه جمعی یک گروه است.
در گفتوگو با بازیگران، بارها به کشفهای تازه اشاره میشود.
اگر این گفتهها را کنار یکدیگر بگذاریم، تصویری شکل میگیرد که فراتر از تجربه فردی هر بازیگر است.
گویی خود نمایش، در طول این سالها تغییر کرده است.
نه متن عوض شده است.
نه شخصیتها.
بلکه رابطه گروه با اثر، هر شب اندکی دگرگون شده است.
این تغییر، از بیرون دیده نمیشود.
تماشاگری که برای نخستین بار نمایش را میبیند، طبیعتاً نمیتواند اجرای امشب را با اجرای دویستم مقایسه کند.
اما برای گروه، این تفاوت کاملاً ملموس است.
آنها نه فقط متن را به یاد دارند، بلکه تمام مسیر رسیدن به متن را نیز با خود حمل میکنند.
حافظه، تنها در بدن بازیگران شکل نمیگیرد.
صحنه نیز حافظه دارد.
هر سالن، کیفیت خاص خود را به اجرا اضافه میکند.
نورها، فاصلهها، ارتفاع صحنه، جنس کف، حتی صدایی که از دیوارها بازمیگردد، به مرور بخشی از تجربه اجرا میشوند.
وقتی گروه، در انتظار گودو را در شهرهای مختلف ایران روی صحنه برد، در واقع تنها مکان اجرا تغییر نکرد.
نمایش، هر بار با حافظه تازهای روبهرو شد.
هر سالن، خاطره خودش را ساخت.
هر شهر، واکنش خودش را به نمایش اضافه کرد.
و این خاطرهها، بهتدریج درون اجرای تهران نیز رسوب کردند.
شاید به همین دلیل باشد که امیرحسین جوانی، هنگام صحبت از آینده نمایش، با قطعیت سخن نمیگوید.
او نمیگوید اگر بیست سال دیگر دوباره این نمایش را اجرا کند، همهچیز همان خواهد بود.
برعکس، میپذیرد که تجربه زیسته انسان، نگاه او را تغییر میدهد.
این پاسخ، تنها درباره یک کارگردان نیست.
درباره خود حافظه است.
حافظه، چیزی نیست که گذشته را دستنخورده نگه دارد.
حافظه، گذشته را هر بار دوباره تفسیر میکند.
در تئاتر، برخلاف سینما، هیچ اجرای نهایی وجود ندارد.
فیلم، پس از تدوین، نسخه نهایی خود را پیدا میکند.
اما نمایش، هر شب دوباره متولد میشود.
شاید به همین دلیل، هر اجرا بخشی از اجراهای قبلی را با خود حمل میکند.
بازیگر، هنگام گفتن یک دیالوگ، تنها به جمله بعدی فکر نمیکند.
بدن او، صدها اجرای پیشین را نیز به یاد دارد.
نه برای تکرار آنها.
برای عبور از آنها.
اگر روزی این نمایش، پس از سالها، آخرین اجرای خود را پشت سر بگذارد، چیزی بیش از خاموش شدن چراغهای یک سالن اتفاق خواهد افتاد.
صدها شب، صدها تجربه، هزاران نگاه و هزاران لحظه کوتاه، دیگر هرگز به همان شکل تکرار نخواهند شد.
اما آیا آن حافظه از بین میرود؟
احتمالاً نه.
بخشی از آن، در بدن بازیگران باقی میماند.
بخشی در ذهن تماشاگران.
بخشی در روایتهایی که بعدها از این اجرا نقل خواهد شد.
و شاید مهمتر از همه، بخشی در خود تئاتر ایران؛ جایی که در انتظار گودو دیگر تنها نام یک نمایشنامه نیست، بلکه نام تجربهای است که طی سالها، شب به شب، روی صحنه ساخته شده است.
و نگاهی دیگر…
اگر یک سالن تئاتر میتوانست حرف بزند، شاید روایتش هیچ شباهتی به روایت تماشاگران نداشت.
تماشاگر، تنها یک اجرا را میبیند.
بازیگر، اجرای همان شب را زندگی میکند.
کارگردان، مجموعهای از تصمیمها را به یاد میآورد.
اما سالن…
سالن همه آن شبها را در سکوت خود نگه میدارد.
صدای نخستین تشویق.
اولین اشتباهی که هیچ تماشاگری متوجه آن نشد.
نخستین سکوتی که طولانیتر از همیشه ادامه پیدا کرد.
آخرین شبی که گروه، خستهتر از همیشه، باز هم روی صحنه ایستاد.
هیچکدام از این لحظهها در جایی ثبت نشدهاند.
اما اگر از اعضای این گروه بپرسید که این نمایش برایشان چیست، پاسخ تنها یک متن یا یک نقش نخواهد بود.
آنها از سالهایی حرف میزنند که درون این اجرا گذشته است.
در تئاتر، حافظه، شبیه حافظه کتابخانه نیست.
هیچ قفسهای وجود ندارد.
هیچ آرشیوی کامل نیست.
هر اجرا، با پایان شب، از میان میرود.
آنچه باقی میماند، در بدن انسانها ذخیره میشود.
در شیوه راه رفتن یک بازیگر.
در مکثی که دیگر نیازی به فکر کردن ندارد.
در لحظهای که دو بازیگر، بدون نگاه کردن به یکدیگر، دقیقاً میدانند زمان گفتن جمله بعدی فرا رسیده است.
این همان حافظهای است که در هیچ فیلمی دیده نمیشود.
در هیچ متن مکتوبی ثبت نمیشود.
و تنها کسانی آن را میشناسند که بارها یک نمایش را زندگی کردهاند.
در گفتوگو با بازیگران، بارها از کشف دوباره سخن به میان میآید.
در ظاهر، این تعبیر درباره متن است؛ اما اگر پاسخها را کنار هم بگذاریم، روشن میشود که موضوع فقط متن نیست.
آنچه تغییر میکند، رابطه انسان با متن است.
نمایشنامه همان است.
دیالوگها هماناند.
اما انسانی که امشب آنها را بر زبان میآورد، دیگر همان انسان شب اول نیست.
او در این فاصله، زندگی کرده است.
شکست خورده است.
چیزی آموخته است.
کسی را از دست داده یا کسی را یافته است.
و همه این تجربهها، بیآنکه حتی یک کلمه از متن تغییر کند، کیفیت اجرای همان جمله را تغییر میدهند.
شاید راز اجرای بلندمدت نیز همین باشد.
بسیاری تصور میکنند گروهی که ششصد بار یک نمایش را اجرا کرده، دیگر همه چیز را از بر است.
اما واقعیت، دقیقاً برعکس است.
بعد از ششصد اجرا، آنچه از بر شده، متن نیست.
اعتماد است.
اعتمادی که میان اعضای گروه شکل گرفته است.
اعتمادی که باعث میشود بازیگر، حتی اگر لحظهای از ریتم معمول فاصله بگیرد، مطمئن باشد همبازیاش او را تنها نخواهد گذاشت.
اعتمادی که حاصل صدها شب حضور کنار یکدیگر است.
این اعتماد، بخشی از حافظه نمایش است.
در یکی از پاسخهای امیرحسین جوانی، نکتهای ظریف وجود دارد.
او از آینده نمایش با قطعیت سخن نمیگوید.
برعکس، میپذیرد که اگر سالها بعد دوباره به در انتظار گودو بازگردد، احتمالاً نگاهش دیگر همان نگاه امروز نخواهد بود.
این جمله، تنها درباره آینده یک اجرا نیست.
درباره ماهیت حافظه است.
حافظه، گذشته را حفظ نمیکند.
حافظه، گذشته را هر بار دوباره میخواند.
شاید به همین دلیل است که هیچ اجرای دویستمی، نسخهای از اجرای اول نیست.
همانطور که هیچ اجرای ششصدمی، نسخهای از اجرای پانصدم نیست.
در سالن، اشیاء نیز حافظه پیدا میکنند.
درختی که هر شب زیر نور ایستاده است.
صندلیای که ولادیمیر روی آن مکث میکند.
طنابی که بارها در دستها جابهجا شده است.
لباسی که چینهایش دیگر نتیجه طراحی لباس نیست؛ نتیجه سالها استفاده است.
این اشیاء، برای تماشاگر، تنها بخشی از صحنهاند.
اما برای گروه، هر کدام تاریخچهای دارند.
هر کدام، شاهد لحظههایی بودهاند که تنها خود اعضای گروه آنها را به یاد میآورند.
وقتی صحبت از بیش از ششصد اجرا میشود، معمولاً نخستین چیزی که دیده میشود، عدد است.
اما عدد، تنها پوسته ماجراست.
درون این عدد، صدها شب زندگی جریان دارد.
صدها بار اضطراب پیش از بالا رفتن نور.
صدها بار آرام شدن ضربان قلب، پس از نخستین دیالوگ.
صدها بار تشویق.
و شاید، گاهی نیز شبهایی که سالن آنگونه که گروه انتظار داشت، واکنش نشان نداده است.
همه این لحظهها، کنار هم، حافظهای را ساختهاند که دیگر به یک نفر تعلق ندارد.
این، حافظه مشترک یک گروه است.
وقتی امشب چراغهای سالن روشن شود، تماشاگر تنها اجرای شمارهای دیگر را خواهد دید.
شاید ششصد و یکم.
شاید ششصد و پنجاهم.
شاید هفتصدم.
اما برای کسانی که روی صحنه قدم میگذارند، هر شب، تمام شبهای پیش از خود را نیز با خود حمل میکند.
نه برای آنکه در گذشته بمانند.
بلکه برای آنکه بدانند هر اجرای تازه، بر شانه همه اجراهای پیش از خود ایستاده است.
و شاید همین باشد آن حافظهای که نه در آرشیوها ثبت میشود، نه در فیلمها، نه در عکسها؛
بلکه تنها در نفس کشیدن کسانی باقی میماند که سالها، شب به شب، زیر همان نور ایستادهاند.
فصل یازدهم
ششصد شب در برابر فراموشی
تئاتر، بیش از هر هنر دیگری، با فراموشی زندگی میکند.
نمایش، برخلاف فیلم یا کتاب، پس از پایان هر اجرا از میان میرود. آنچه باقی میماند، نه خود اثر، بلکه خاطره آن است؛ خاطرهای که در ذهن تماشاگر، در بدن بازیگر، در دفتر کارگردان و گاهی در چند عکس و چند صفحه نقد پراکنده میشود.
شاید به همین دلیل است که بسیاری از اجراهای مهم تئاتر، امروز تنها در حافظه کسانی وجود دارند که روزی آنها را دیدهاند.
اگر آن حافظه خاموش شود، گویی خود اجرا نیز خاموش شده است.
در چنین هنری، دوام آوردن تنها به معنای ادامه اجرا نیست؛ بلکه نوعی مقاومت در برابر فراموش شدن است.
در انتظار گودو در این سالها، تنها روی صحنه نمانده است.
این اجرا، در فاصله میان حافظههای گوناگون حرکت کرده است.
تماشاگری که آن را در نخستین ماه اجرای عمومی دیده، اکنون شاید سالها از آن شب فاصله گرفته باشد.
دانشجویی که نخستین بار در جشنواره ثمر نام این اجرا را شنیده بود، امروز ممکن است خود به یکی از فعالان تئاتر تبدیل شده باشد.
بازیگری که در نخستین تمرینها با اضطراب روی صحنه میایستاد، امروز با بدنی وارد اجرا میشود که صدها شب این مسیر را تجربه کرده است.
در این میان، خود نمایش نیز پیر نشده است.
بلکه تاریخ پیدا کرده است.
تاریخی که نه در کتابها، بلکه در تداوم اجرا شکل گرفته است.
امیرحسین جوانی، هنگامی که از مسیر این پروژه سخن میگوید، بارها به آغاز آن در یک اجرای دانشجویی، وقفه چندساله و سپس آغاز دوباره در سال ۱۴۰۳ اشاره میکند. این روایت، بیش از آنکه یک خط زمانی ساده باشد، نشان میدهد که حیات یک اثر نمایشی، همیشه پیوسته و بدون گسست نیست؛ گاهی برای ادامه یافتن، ناچار است از دل توقف عبور کند.
همین گسستها، بخشی از هویت این اجرا شدهاند.
اگر امروز از ششصد شب سخن میگوییم، باید به یاد داشته باشیم که این عدد، حاصل ششصد شبِ پیوسته نیست؛ حاصل بازگشتهای مکرر است.
و شاید همین بازگشتها، معنای واقعی استمرار را روشن میکنند.
در تئاتر ایران، کمتر اجرایی فرصت آن را پیدا میکند که به یک مرجع نسلی تبدیل شود.
بیشتر نمایشها، حتی اگر موفق باشند، پس از پایان اجرا جای خود را به آثار بعدی میدهند.
اما برخی اجراها، آرامآرام از مرز یک تولید نمایشی عبور میکنند و به بخشی از حافظه حرفهای جامعه تئاتر بدل میشوند.
دانشجویان درباره آنها حرف میزنند.
بازیگران جوان آنها را به یکدیگر پیشنهاد میکنند.
کارگردانان، اجرای آنها را دنبال میکنند تا ببینند چگونه در طول زمان تغییر کردهاند.
این وضعیت، با تبلیغات به دست نمیآید.
بلکه محصول استمرار است.
یکی از نکات قابل توجه در گفتوگوهای انجامشده، این است که هیچیک از اعضای گروه، از پایان سخن نمیگویند.
حتی وقتی درباره آینده پرسیده میشود، پاسخها بیشتر حول تغییر، کشف و ادامه میگردند تا خاتمه.
این لحن، شاید ناخواسته، با خود جهان بکت نیز همخوان است.
جهانی که در آن، پایان هر انتظار، آغاز انتظار دیگری است.
اما این همخوانی را نباید بهعنوان نتیجهگیری تفسیری تلقی کرد؛ آنچه در این گزارش اهمیت دارد، این است که گروه نیز پروژه خود را نه بهعنوان یک رویداد کوتاهمدت، بلکه بهعنوان مسیری در حال امتداد روایت میکند.
ششصد اجرا، در نهایت، تنها ششصد بار بالا رفتن پرده نیست.
ششصد بار اعتماد دوباره تماشاگر است.
ششصد بار آغاز کردن، حتی وقتی میدانی متن همان متن است.
ششصد بار ایستادن زیر نوری که هیچ تضمینی نمیدهد شب بعد نیز روشن خواهد شد.
شاید همین ویژگی است که این اجرا را از بسیاری از تجربههای مشابه متمایز میکند.
نه صرفاً به خاطر عدد ششصد.
بلکه به این دلیل که پشت هر یک از این شبها، تصمیمی برای ادامه دادن وجود داشته است.
وقتی آخرین تماشاگر از سالن خارج میشود، سالن دوباره به سکوت بازمیگردد.
صندلیها خالی میشوند.
نورها خاموش میشوند.
درخت، دوباره تنها میایستد.
اما این تنهایی، دیگر همان تنهایی شب اول نیست.
اکنون، صدها شب در حافظه این صحنه رسوب کرده است.
صدها بار انتظار.
صدها بار خنده.
صدها بار سکوت.
و صدها بار نوری که روشن شد، خاموش شد و دوباره روشن شد.
شاید راز ماندگاری تئاتر نیز همین باشد؛
این هنر، هر شب از میان میرود تا بتواند شب بعد، دوباره متولد شود.
فصل دوازدهم
فردای گودو
هیچ نمایشی، از نخستین روز تمرین، به آخرین اجرای خود فکر نمیکند.
گروهها معمولاً درباره افتتاحیه حرف میزنند؛ درباره شب اول، استقبال مخاطبان، نقدها، فروش بلیت و روزهایی که پیش رو دارند.
کمتر کسی در آغاز مسیر، به این فکر میکند که اگر سالها بعد دوباره به همین نمایش بازگردد، چه چیزی تغییر کرده خواهد بود.
اما در انتظار گودو، از همان آثاری است که ناگزیر، دیر یا زود، این پرسش را پیش روی سازندگانش قرار میدهد.
اگر روزی دوباره به این متن بازگردید، آیا همان نمایش را خواهید ساخت؟
در گفتوگوی امیرحسین جوانی، پاسخ به این پرسش، بیش از آنکه درباره یک اجرای آینده باشد، درباره خود انسان است.
او میگوید اگر بیست سال دیگر دوباره در انتظار گودو را کارگردانی کند، نگاهش دیگر همان نگاه امروز نخواهد بود؛ زیرا تجربه زیسته، انسان را تغییر میدهد و این تغییر، ناگزیر در مواجهه او با متن نیز اثر خواهد گذاشت.
این پاسخ، شاید یکی از صادقانهترین بخشهای گفتوگو باشد.
نه وعدهای برای تکرار گذشته میدهد.
نه ادعا میکند که امروز، آخرین و کاملترین خوانش ممکن از بکت روی صحنه آمده است.
برعکس، میپذیرد که هنر، همراه با زندگی تغییر میکند.
این نگاه، تنها به کارگردان محدود نمیشود.
در خلال گفتوگو با بازیگران نیز میتوان نشانههایی از همین اندیشه را دید.
آنها از نقشهایی سخن میگویند که هنوز، پس از صدها اجرا، امکان کشف دوباره دارند.
از لحظههایی که هر شب، معنای تازهای پیدا میکنند.
از سکوتهایی که هنوز میتوانند غافلگیرکننده باشند.
اگر امروز، پس از بیش از ششصد اجرا، هنوز از کشف سخن گفته میشود، شاید به این دلیل است که آینده این نمایش، نه در تقویم اجراها، بلکه در همین امکان بازخوانی مداوم نهفته است.
شاید بزرگترین سرمایه یک اجرای بلندمدت، تعداد شبهای اجرا نباشد.
سرمایه واقعی، تجربهای است که در طول این سالها میان اعضای گروه انباشته شده است.
تجربهای که میتواند در پروژههای بعدی ادامه پیدا کند.
در همکاریهای تازه.
در نسل جدید بازیگرانی که به این گروه اضافه خواهند شد.
در دانشجویانی که امروز این اجرا را میبینند و فردا، خود روی صحنه خواهند ایستاد.
از این منظر، آینده در انتظار گودو تنها به این وابسته نیست که چند شب دیگر اجرا خواهد شد.
بخش مهمی از آینده آن، در تأثیری است که بر مسیر حرفهای انسانهایی خواهد گذاشت که امروز با آن روبهرو میشوند.
در تاریخ تئاتر، بعضی اجراها با آخرین شب، پایان میپذیرند.
اما برخی دیگر، پس از پایین آمدن پرده، وارد مرحله دیگری از حیات خود میشوند.
در کلاسهای درس.
در گفتوگوهای هنرمندان.
در حافظه تماشاگرانی که سالها بعد، هنوز صحنهای از آن را به یاد میآورند.
در انتظار گودو نیز اکنون در نقطهای ایستاده است که آیندهاش تنها با تعداد اجراهای بعدی سنجیده نخواهد شد.
پرسش اصلی این است که این تجربه، چگونه در حافظه تئاتر معاصر ایران ادامه خواهد یافت.
شاید روزی بازیگران این گروه، دیگر روی همین صحنه نایستند.
شاید کارگردان، خوانشی کاملاً متفاوت از همین نمایشنامه ارائه کند.
شاید نسل تازهای از بازیگران، در انتظار گودو را با زبان و تجربه زمانه خود اجرا کنند.
و شاید هیچیک از این اتفاقها رخ ندهد.
اما آنچه تاکنون شکل گرفته است، دیگر تنها به یک اجرای مشخص تعلق ندارد.
این تجربه، بخشی از گفتوگوی مداوم تئاتر ایران با یکی از مهمترین نمایشنامههای جهان شده است.
فردای گودو، در حقیقت، فقط فردای یک اجرا نیست.
فردای گروهی است که آموخته چگونه در طول زمان، بدون آنکه از متن فاصله بگیرد، نگاه خود را تغییر دهد.
فردای بازیگرانی است که فهمیدهاند نقش، با تکرار فرسوده نمیشود؛ با توقف در کشف فرسوده میشود.
فردای تماشاگرانی است که شاید سالها بعد، وقتی نام این نمایش را دوباره بشنوند، نه فقط داستان دو مرد زیر یک درخت، بلکه تجربه یک شب از زندگی خود را به یاد بیاورند.
شاید هیچکس نداند در انتظار گودو تا کجا ادامه خواهد یافت.
اما از خلال گفتوگوهای این پرونده، یک نکته روشن میشود.
برای اعضای این گروه، آینده نه وعدهای قطعی است و نه تصویری از پیش تعیینشده.
آینده، ادامه همان گفتوگویی است که سالها پیش با یک متن آغاز شد؛ گفتوگویی که هر بار با ورود تماشاگران تازه، بار دیگر از نو شکل میگیرد.
و شاید معنای واقعی فردای گودو نیز همین باشد.
نه رسیدن به ایستگاهی نهایی.
بلکه حفظ توانایی آغاز کردن، حتی پس از صدها شب انتظار.
فصل سیزدهم
چراغها دوباره خاموش میشوند
چند دقیقه مانده به آغاز اجرا، سالن دوباره آرام است.
ردیفهای صندلی، هنوز تماشاگران خود را انتظار میکشند.
روی صحنه، درخت همانجاست.
نه بزرگتر شده است.
نه کوچکتر.
نه شکوفه داده است.
نه از میان رفته است.
همان درختی که سالها پیش، نخستین شب اجرای این گروه نیز زیر نور ایستاده بود، امشب نیز در سکوت، پیش از ورود بازیگران، سهم خود را از انتظار آغاز میکند.
اگر کسی تنها همین چند دقیقه را ببیند، شاید تصور کند امشب نخستین اجرای این نمایش است.
هیچ نشانی از ششصد شب گذشته روی صحنه دیده نمیشود.
نه رد پای بازیگران.
نه صدای تشویق صدها شب.
نه خاطره خندهها.
نه سکوتهای طولانی.
صحنه، راز خود را حفظ کرده است.
اما آنچه دیده نمیشود، الزاماً وجود ندارد.
در این سالها، هزاران نفر روی همین صندلیها نشستهاند.
هر کدام، با جهان خود.
یکی با شوق دیدن یکی از مشهورترین نمایشنامههای قرن بیستم.
دیگری با کنجکاوی.
کسی با پیشزمینهای دانشگاهی.
کسی بدون آنکه حتی نام ساموئل بکت را پیش از خرید بلیت شنیده باشد.
همه از یک در وارد شدهاند.
اما هیچکس دقیقاً با همان انسانی که وارد سالن شده بود، از آن خارج نشده است.
نه به این معنا که نمایش، پاسخ روشنی برای زندگی آنها داشته باشد.
بلکه به این دلیل که پرسشی را پیش رویشان گذاشته است که شاید پیش از آن، به شکل دیگری وجود نداشت.
در این پرونده، از آغاز یک اجرای دانشجویی گفتیم.
از وقفهای که میتوانست پایان راه باشد و به بازگشتی انجامید که مسیر نمایش را تغییر داد.
از جهانی سخن گفتیم که به تعبیر کارگردان، محدود به زمان و مکان نیست و میتواند همزمان در سالنهای مختلف جهان زنده بماند.
از بازیگرانی نوشتیم که هر شب، با وجود ثبات متن، دوباره نقشهای خود را کشف میکنند.
از گروهی که استمرار را نه در تکرار، بلکه در بازآفرینی هر شب معنا کرده است.
از تماشاگرانی که بخشی از اجرای هر شب شدهاند.
از حافظهای که آرامآرام، در بدن بازیگران، در فضای سالن و در ذهن مخاطبان رسوب کرده است.
اما شاید اگر همه این فصلها را کنار هم بگذاریم، یک واژه بیش از هر چیز تکرار شده باشد.
ادامه.
ادامه دادن یک گروه.
ادامه دادن یک اجرا.
ادامه دادن یک گفتوگو میان صحنه و سالن.
و ادامه دادن انتظاری که هیچگاه خود را به پایان قطعی نمیرساند.
شاید راز ماندگاری برخی اجراها، نه در تعداد شبهایی باشد که روی صحنه میمانند و نه در شمار تماشاگرانی که آنها را دیدهاند.
برخی اجراها، به این دلیل در حافظه میمانند که بخشی از زمانه خود میشوند.
به نشانی تبدیل میشوند که بعدها، وقتی درباره یک دوره از تئاتر سخن گفته میشود، نمیتوان از کنار آنها بیتفاوت عبور کرد.
این گزارش، تلاشی بود برای ثبت بخشی از همین مسیر.
نه برای آنکه اجرای در انتظار گودو را به اسطورهای دستنیافتنی تبدیل کند.
و نه برای آنکه از آن تصویری بینقص بسازد.
بلکه برای آنکه لحظهای از تاریخ یک اجرای زنده را، پیش از آنکه به خاطرهای دور تبدیل شود، ثبت کند؛ با صدای کسانی که آن را ساختهاند و با رد پای شبهایی که دیگر تکرار نخواهند شد.
چراغهای سالن خاموش میشوند.
بازیگران از صحنه بیرون میروند.
تماشاگران، آرامآرام خیابان را در پیش میگیرند.
سالن، دوباره خالی میشود.
درخت، همچنان زیر نور کمرنگ ایستاده است.
شاید فردا شب، دوباره کسانی روبهروی آن بنشینند.
شاید دوباره کسی بپرسد:
گودو خواهد آمد؟
و شاید، درست مانند ششصد شب گذشته، پاسخ نه در آمدن باشد و نه در نیامدن.
بلکه در خود ایستادن.
در خود ادامه دادن.
در خود بازگشتن به صحنه، حتی وقتی هیچ تضمینی برای شب بعد وجود ندارد.
چراغ آخر خاموش میشود.
اما انتظار، نه.
گزارش و گفتوگو: سجاد خلیلزاده
دیدگاه خود را بیان کنید