نه برای گودو؛ برای خود انتظار | سجاد خلیل زاده

نه برای گودو؛ برای خود انتظار

نه برای گودو؛ برای خود انتظار

فصل اول
پیش از آنکه چراغ‌ها خاموش شوند

پیش از آنکه نخستین نور روی صحنه بیفتد، پیش از آنکه بازیگری قدم بر صحنه بگذارد و پیش از آنکه نخستین واژه در سکوت سالن شنیده شود، اتفاق مهم‌تری در حال وقوع است؛ جمعی از انسان‌ها، با گذشته‌های متفاوت، نگرانی‌های متفاوت و امیدهای متفاوت، تصمیم گرفته‌اند برای ساعتی کنار یکدیگر بنشینند و به چیزی چشم بدوزند که هنوز آغاز نشده است.
شاید تئاتر، پیش از آنکه هنر نمایش باشد، هنر همین تصمیم باشد؛ تصمیم به مکث کردن در جهانی که هر روز با شتاب بیشتری از کنار انسان عبور می‌کند.
در خیابان، زندگی با همان سرعت همیشگی جریان دارد.
چراغ‌های خودروها روشن و خاموش می‌شوند.
رهگذران، بی‌آنکه یکدیگر را بشناسند، از کنار هم عبور می‌کنند.
تلفن‌های همراه، بی‌وقفه خبرهای تازه می‌آورند.
زمان، فرصت ایستادن نمی‌دهد.
اما پشت درهای یک سالن تئاتر، قانون دیگری برقرار است.
اینجا هنوز می‌توان نشست.
هنوز می‌توان سکوت کرد.
هنوز می‌توان منتظر ماند.
شاید همین منتظر ماندن، آخرین تجربه‌ای باشد که انسان معاصر، کمتر برای خود باقی گذاشته است.
سال‌هاست که واژه انتظار در زندگی ما، معنای دیگری پیدا کرده است.
انتظار در صف.
انتظار پاسخ یک پیام.
انتظار نتیجه یک آزمون.
انتظار پایان یک بحران.
انتظار رسیدن قطار.
انتظار بهتر شدن اوضاع.
ما هر روز منتظریم، اما کمتر به خودِ انتظار فکر می‌کنیم.
انتظار، برای ما به فاصله‌ای میان دو اتفاق تبدیل شده است؛ فاصله‌ای که باید هرچه زودتر تمام شود.
اما آیا همیشه چنین بوده است؟
آیا انتظار، فقط زمانی بیهوده است که به نتیجه نرسد؟
یا گاهی، خود انتظار است که انسان را دگرگون می‌کند؟
همین پرسش است که مرا، نه فقط به سالن تئاتر، بلکه به مواجهه دوباره با یکی از ماندگارترین اجراهای سال‌های اخیر کشاند.
بیش از ششصد اجرا.
اگر این عدد را تنها به‌عنوان یک آمار بخوانیم، شاید اهمیتش در همان لحظه از میان برود.
اما کافی است لحظه‌ای مکث کنیم.
ششصد شب.
ششصد بار روشن شدن نور.
ششصد بار خاموش شدن آن.
ششصد بار ورود تماشاگرانی که هیچ‌کدام شبیه دیگری نبوده‌اند.
ششصد بار آغاز کردن نمایشی که پایانش از همان ابتدا معلوم است و با این حال، هر شب دوباره آغاز می‌شود.
در هنرهای دیگر، ماندگاری یک اثر را می‌توان در شمار نسخه‌های چاپ‌شده، میزان فروش یا تعداد بازدیدها جست‌وجو کرد.
اما تئاتر، هنری است که هر شب باید دوباره خودش را ثابت کند.
هیچ موفقیتی از شب گذشته، بلیت امشب را تضمین نمی‌کند.
هیچ تشویقی، جای تشویق فردا را نمی‌گیرد.
هر شب، آغاز دیگری است.
و شاید همین، بزرگ‌ترین شجاعت تئاتر باشد.
در روزگاری که بسیاری از آثار هنری، برای دیده شدن، ناچارند مدام خود را با سرعت زمانه هماهنگ کنند، ایستادن روی صحنه برای صدها شب، بیش از آنکه نشانه تکرار باشد، نشانه نوعی پایداری است.
پایداری در برابر فراموشی.
پایداری در برابر شتاب.
پایداری در برابر این تصور که هر چیز تازه‌ای، الزاماً ارزشمندتر از چیزی است که دوام آورده است.
دوام، در هنر، اتفاقی ساده نیست.
دوام، نتیجه تکرار نیست.
نتیجه آن است که هر بار، دلیلی تازه برای بازگشت وجود داشته باشد.
وقتی برای تماشای این اجرا وارد سالن شدم، بیش از آنکه به ساموئل بکت فکر کنم، به انسان‌هایی فکر می‌کردم که قرار بود چند دقیقه بعد، کنار من بنشینند.
هر کدام از آن‌ها، گودوی خود را با خود آورده بودند.
کسی شاید در انتظار خبری بود.
کسی در انتظار تغییری در زندگی.
کسی تنها برای دیدن یک نمایش آمده بود.
و شاید کسی، حتی بدون آنکه بداند، آمده بود تا برای ساعتی با خود انتظار روبه‌رو شود.
در آن لحظه، هنوز پرده بالا نرفته بود.
اما نمایش، پیش از آنکه روی صحنه آغاز شود، در ذهن تماشاگران آغاز شده بود.
شاید راز ماندگاری برخی اجراها نیز همین باشد.
آن‌ها پیش از آنکه داستانی را روایت کنند، پرسشی را در ذهن مخاطب بیدار می‌کنند.
پرسشی که پاسخ آن، نه در آخرین دیالوگ، بلکه در مسیر بازگشت به خانه، در سکوت مترو، پشت چراغ قرمز یا نیمه‌های شب، آرام‌آرام شکل می‌گیرد.
در انتظار گودو از همین جنس اجراهاست.
نمایشی که بیش از آنکه از آمدن کسی سخن بگوید، از زیستن در فاصله میان آمدن و نیامدن حرف می‌زند.
و شاید به همین دلیل است که پس از بیش از ششصد اجرا، هنوز چیزی در آن، برای مخاطب امروز، تازه باقی مانده است.
من این یادداشت را برای روایت داستان دو مرد زیر یک درخت نمی‌نویسم.
برای شرح دوباره نمایشنامه ساموئل بکت هم نمی‌نویسم.
این سطرها، تلاشی است برای ثبت تجربه‌ای که هر شب، در تاریکی یک سالن، میان صحنه و تماشاگر شکل می‌گیرد؛ تجربه‌ای که با خاموش شدن چراغ‌ها پایان نمی‌یابد و تا مدت‌ها در ذهن انسان ادامه پیدا می‌کند.
شاید ما، بیش از آنکه برای دیدن گودو به سالن برویم، برای دیدن خودمان می‌رویم؛ انسانی که هنوز، با همه شتاب جهان، توانایی ایستادن، نگاه کردن و منتظر ماندن را از دست نداده است.
و اگر چنین باشد، آنچه هر شب روی صحنه زنده می‌شود، تنها یک نمایش نیست؛ یادآوری آرام و مداومی است از اینکه هنوز می‌توان، در میان هیاهوی جهان، لحظه‌ای درنگ کرد و به پرسشی اندیشید که سال‌هاست بی‌پاسخ مانده است.

فصل دوم
ششصد شب؛ وقتی تئاتر تصمیم می‌گیرد فراموش نشود

تئاتر، بیش از هر هنر دیگری، با زمان معامله می‌کند.
نه زمانی که در ساعت‌ها اندازه گرفته می‌شود؛ بلکه زمانی که در حافظه انسان می‌ماند.
یک فیلم را می‌توان بارها دید.
یک کتاب را می‌توان دوباره از قفسه برداشت.
یک قطعه موسیقی را می‌توان هزار بار شنید.
اما تئاتر، با پایان هر اجرا، از جهان حذف می‌شود.
چراغ‌ها خاموش می‌شوند.
صحنه خالی می‌شود.
بازیگران لباس‌های خود را عوض می‌کنند.
تماشاگران، سالن را ترک می‌کنند.
و آنچه باقی می‌ماند، نه خود نمایش، بلکه خاطره‌ای است که در ذهن انسان‌ها ادامه پیدا می‌کند.
شاید همین ویژگی است که تئاتر را آسیب‌پذیرترین و در عین حال، زنده‌ترین هنر می‌کند.
هر شب، همه چیز از نو آغاز می‌شود.
هیچ اجرایی، از موفقیت شب گذشته وام نمی‌گیرد.
هیچ تشویقی، تضمین تشویق فردا نیست.
هر شب، صحنه از بازیگران می‌پرسد:
آیا هنوز چیزی برای گفتن دارید؟
در روزگاری که سرعت، مهم‌ترین معیار ارزش‌گذاری شده است، دوام آوردن، خود به یک کنش فرهنگی تبدیل می‌شود.
ما در جهانی زندگی می‌کنیم که اخبار، پیش از آنکه خوانده شوند، قدیمی می‌شوند.
تصاویر، پیش از آنکه دیده شوند، جای خود را به تصویر بعدی می‌دهند.
و حتی حافظه جمعی نیز، زیر فشار انبوه اطلاعات، فرصت ماندن پیدا نمی‌کند.
در چنین جهانی، اجرای نمایشی برای چند شب، اتفاقی معمولی است.
اجرای همان نمایش برای چند ماه، نشانه موفقیت است.
اما ادامه یافتن آن در طول سال‌ها، دیگر تنها یک موفقیت اجرایی نیست؛ نوعی مقاومت است.
مقاومت در برابر فراموشی.
مقاومت در برابر مصرف شدن.
و شاید مهم‌تر از همه، مقاومت در برابر این تصور که هر چیز تازه، الزاماً از هر چیز ماندگار مهم‌تر است.
عدد بیش از ششصد اجرا را می‌توان در یک جمله نوشت.
اما هیچ عددی، وزن واقعی خود را حمل نمی‌کند.
پشت این عدد، صدها بار تمرین بدن است.
صدها بار مرور متن.
صدها بار اضطراب پیش از بالا رفتن نور.
صدها بار مواجهه با تماشاگرانی که هیچ‌گاه شبیه یکدیگر نبوده‌اند.
هر شب، انسانی تازه وارد سالن شده است.
با اندوهی تازه.
با امیدی تازه.
با پرسشی تازه.
و هر شب، نمایش ناچار بوده است دوباره خود را برای انسانی تازه تعریف کند.
این همان چیزی است که تئاتر را از تکرار نجات می‌دهد.
متن ثابت می‌ماند.
اما مخاطب، هرگز ثابت نمی‌ماند.
شاید به همین دلیل باشد که ارزش یک اجرای بلندمدت را نباید تنها با شمار شب‌های اجرای آن سنجید.
پرسش اصلی این نیست که یک نمایش چند بار اجرا شده است.
پرسش این است که آیا پس از صدها اجرا، هنوز توانایی برقراری گفت‌وگو با مخاطب امروز را دارد یا نه.
اگر پاسخ مثبت باشد، آنچه ادامه یافته، فقط یک برنامه اجرایی نیست.
گفت‌وگویی است که هنوز پایان نیافته است.
وقتی از در انتظار گودو سخن می‌گوییم، وسوسه می‌شویم که همه چیز را به ساموئل بکت نسبت دهیم؛ به نبوغ نویسنده، به جایگاه نمایشنامه در تاریخ تئاتر، یا به ظرفیت بی‌پایان متن برای خوانش‌های گوناگون.
همه این‌ها درست است.
اما اگر فقط به متن تکیه کنیم، بخش مهمی از واقعیت را نادیده گرفته‌ایم.
نمایشنامه، هرچقدر هم بزرگ باشد، به‌تنهایی نمی‌تواند ششصد شب روی صحنه بماند.
آنچه یک متن را به یک تجربه زنده تبدیل می‌کند، تصمیم انسان‌هایی است که هر شب، دوباره به آن جان می‌بخشند.
کارگردانی که حاضر است بار دیگر همان مسیر را طی کند.
بازیگرانی که از تکرار نمی‌ترسند و هر شب، نقش را از نو کشف می‌کنند.
گروهی که می‌داند استمرار، آسان‌تر از آغاز نیست.
و تماشاگرانی که هنوز حاضرند بخشی از زندگی خود را به دیدن اجرایی اختصاص دهند که شاید پاسخ قطعی هیچ پرسشی را ندهد.
تئاتر، برخلاف بسیاری از هنرها، هرگز محصول یک نفر نیست.
حتی اگر نام نویسنده بر جلد کتاب‌ها مانده باشد، حتی اگر نام کارگردان روی پوستر بزرگ‌تر نوشته شده باشد، آنچه روی صحنه شکل می‌گیرد، حاصل نوعی اعتماد جمعی است.
اعتمادی که در طول زمان ساخته می‌شود.
اعتمادی که با هر شب اجرا، آزموده می‌شود.
و اعتمادی که اگر از میان برود، هیچ متن بزرگی نمی‌تواند جای آن را پر کند.
شاید راز ماندگاری برخی اجراها نیز همین باشد.
آن‌ها تنها یک اثر هنری نیستند.
آن‌ها شاهدی هستند بر اینکه همکاری، هنوز می‌تواند بر فرسودگی زمان غلبه کند.
در پایان هر اجرا، تماشاگر سالن را ترک می‌کند.
اما گروه، هنوز در سالن می‌ماند.
نورها خاموش می‌شوند.
لباس‌ها جمع می‌شوند.
دکور، بی‌حرکت در تاریکی فرو می‌رود.
چند ساعت بعد، سالن دوباره خالی است؛ چنان‌که گویی هیچ اتفاقی در آن رخ نداده است.
اما حقیقت، درست در همین سکوت پنهان شده است.
فردا شب، همه چیز دوباره آغاز خواهد شد.
نه از سر عادت.
بلکه از سر باوری که می‌گوید بعضی روایت‌ها، تا زمانی که انسانی برای شنیدنشان وجود دارد، ارزش دوباره گفته شدن را دارند.
و شاید «در انتظار گودو» پس از بیش از ششصد اجرا، بیش از هر چیز، روایت همین باور باشد؛ باوری که تئاتر را از یک رویداد گذرا، به تجربه‌ای ماندگار در حافظه یک نسل تبدیل می‌کند.

فصل سوم
ششصد شب؛ وقتی صحنه پیر نمی‌شود

بعضی عددها را می‌توان شمرد، اما نمی‌توان فهمید.
ششصد، از همان عددهاست.
وقتی گفته می‌شود نمایشی بیش از ششصد بار روی صحنه رفته است، ذهن ناخودآگاه آن را به یک آمار تبدیل می‌کند؛ آماری که شاید در کنار تعداد تماشاگران، مدت اجرا یا فروش بلیت قرار بگیرد.
اما حقیقت این است که ششصد اجرا، یک عدد نیست.
ششصد بار آغاز است.
ششصد بار مواجهه دوباره با تاریکی سالن.
ششصد بار لحظه‌ای که بازیگر، درست پیش از ورود به صحنه، برای چند ثانیه از جهان بیرون جدا می‌شود و پا به جهانی می‌گذارد که اگرچه متنش ثابت مانده، اما هرگز تکرار نشده است.
تئاتر، برخلاف آنچه گاه تصور می‌شود، هنر بازتولید نیست.
هنر تولدهای مکرر است.
هر اجرا، تنها یک نسخه دیگر از اجرای شب گذشته نیست؛ حیاتی تازه است که در حضور تماشاگران همان شب شکل می‌گیرد و همان شب نیز پایان می‌یابد.
در این میان، بیش از همه، بدن بازیگر است که حافظه زمان را با خود حمل می‌کند.
نمایشنامه را می‌توان دوباره چاپ کرد.
دکور را می‌توان دوباره ساخت.
نور را می‌توان دوباره طراحی کرد.
اما بدن، آرشیو زنده تئاتر است.
هر حرکت، حاصل صدها بار آزمون و خطاست.
هر مکث، خاطره صدها شب اجرا را در خود دارد.
هر نگاه، نتیجه تجربه‌ای است که نه در کتاب نوشته شده و نه در کلاس درس آموزش داده می‌شود.
تماشاگر شاید تنها دو ساعت از این مسیر را ببیند.
اما آنچه بر صحنه اتفاق می‌افتد، محصول سال‌هایی است که در هیچ تقویمی ثبت نشده‌اند.
همین است که اجرای بلندمدت، معنایی فراتر از استمرار پیدا می‌کند.
در بسیاری از اجراها، بازیگران به مرور، نمایش را «بلد» می‌شوند.
اما در اجراهایی که عمر طولانی پیدا می‌کنند، اتفاق دیگری رخ می‌دهد.
نمایش، بازیگرانش را از بر می‌کند.
دیگر این انسان‌ها نیستند که صرفاً نقش را اجرا می‌کنند؛ نقش نیز در شیوه راه رفتن، در لحن صدا، در کیفیت سکوت و حتی در نگاه آن‌ها رسوب می‌کند.
مرزی میان زندگی و اجرا شکل می‌گیرد که نه کاملاً از میان می‌رود و نه کاملاً قابل تشخیص است.
شاید به همین دلیل است که بعضی اجراها، پس از سال‌ها، همچنان زنده به نظر می‌رسند.
زیرا متن، تنها روی کاغذ باقی نمانده است؛ در حافظه بدن انسان‌ها ادامه پیدا کرده است.
وقتی این اجرا را تماشا می‌کردم، بیش از آنکه به این فکر کنم که اکنون اجرای چندصدم است، به این فکر می‌کردم که چند نفر پیش از من، در همین صندلی‌ها نشسته‌اند.
چند هزار نگاه، همین قاب را دیده‌اند.
چند هزار نفر، با اضطراب‌ها و امیدهای شخصی خود، به همین سکوت گوش سپرده‌اند.
هر تماشاگر، تنها یک شب از زندگی نمایش را تجربه می‌کند.
اما نمایش، زندگی همه آن تماشاگران را از سر می‌گذراند.
این همان تفاوت بنیادین تئاتر با دیگر هنرهاست.
اثر، هر بار با انسانی تازه کامل می‌شود.
در اجرای در انتظار گودو، این استمرار، بیش از آنکه به رخ کشیده شود، زندگی می‌شود.
هیچ نشانه‌ای وجود ندارد که بخواهد مدام به مخاطب یادآوری کند با اجرایی تاریخی روبه‌روست.
نمایش، تلاش نمی‌کند وزن گذشته خود را بر دوش تماشاگر امروز بگذارد.
برعکس، هر شب، از نو آغاز می‌کند؛ گویی نخستین شب اجرای آن است.
و شاید راز ماندگاری همین باشد.
آثاری که بیش از اندازه به گذشته خود تکیه می‌کنند، آرام‌آرام به موزه تبدیل می‌شوند.
اما اجراهایی که هر شب، خود را در اکنون تعریف می‌کنند، همچنان نفس می‌کشند.
بیش از ششصد اجرا، تنها حاصل علاقه یک گروه یا استقبال یک مخاطب نیست.
در پس این عدد، نوعی انضباط وجود دارد که کمتر دیده می‌شود.
تمرین‌هایی که ادامه پیدا کرده‌اند.
جلسه‌هایی که پس از پایان اجرا برگزار شده‌اند.
بازبینی‌هایی که شاید هیچ‌گاه دیده نشده‌اند.
گفت‌وگوهایی که میان اعضای گروه شکل گرفته است.
تئاتر، فقط آن چیزی نیست که زیر نور دیده می‌شود.
بخش مهمی از آن، در همان لحظه‌هایی ساخته می‌شود که سالن خالی است و هیچ تماشاگری حضور ندارد.
بارها از خود پرسیده‌ام که اگر روزی این اجرا به پایان برسد، چه چیزی از آن باقی خواهد ماند؟
پاسخ را نه در پوسترها می‌توان یافت، نه در عکس‌های یادگاری و نه حتی در فیلم‌های ثبت اجرا.
آنچه باقی می‌ماند، تغییری است که این مسیر در انسان‌هایش ایجاد کرده است.
در بازیگرانی که سال‌ها با یک متن زندگی کرده‌اند.
در کارگردانی که هر شب، همان اثر را با چشمانی اندکی متفاوت دیده است.
در تماشاگرانی که شاید نام همه دیالوگ‌ها را فراموش کنند، اما احساس آن شب را هرگز از یاد نبرند.
شاید هنر، در نهایت، نه آن چیزی باشد که دیده می‌شود؛ بلکه آن چیزی باشد که پس از دیده شدن، در انسان باقی می‌ماند.
وقتی از سالن بیرون آمدم، عدد «ششصد» دیگر برایم یک آمار نبود.
به مجموعه‌ای از شب‌ها فکر می‌کردم که هرگز شبیه یکدیگر نبوده‌اند.
به انسان‌هایی که در فاصله میان روشن شدن و خاموش شدن چراغ‌ها، بخشی از زندگی خود را با یکدیگر سهیم شده‌اند.
و به این حقیقت ساده که تئاتر، اگر بتواند پس از سال‌ها هنوز مخاطبش را وادار به مکث کند، دیگر تنها یک اجرا نیست. به بخشی از حافظه فرهنگی یک جامعه تبدیل شده است.
و شاید در انتظار گودو امروز، بیش از آنکه روایت دو مردِ چشم‌انتظار باشد، روایت جامعه‌ای است که هنوز باور دارد بعضی تجربه‌های انسانی، ارزش آن را دارند که بارها و بارها، زیر همان نور، از نو زندگی شوند.

فصل چهارم
سکوت؛ جایی که نمایش نفس می‌کشد

در سالن‌های تئاتر، سکوت همیشه به یک معنا نیست.
گاهی سکوت، نشانه احترام است.
گاهی نشانه حیرت.
گاهی نشانه خستگی.
و گاهی، نشانه آن است که نمایش، راه خود را به جایی رسانده که دیگر زبان از همراهی با آن بازمانده است.
اما سکوتی که در در انتظار گودو جریان دارد، از جنس دیگری است.
این سکوت، فاصله میان دو دیالوگ نیست.
خود دیالوگ است.
ما معمولاً تئاتر را با آنچه گفته می‌شود به یاد می‌آوریم.
دیالوگی که در ذهن می‌ماند.
جمله‌ای که بارها نقل می‌شود.
تک‌گویی‌ای که به بخشی از حافظه تئاتر تبدیل می‌شود.
اما برخی نمایش‌ها، نه با کلمات، بلکه با فاصله میان کلمات در ذهن باقی می‌مانند.
در در انتظار گودو، آنچه بیش از هر چیز در حافظه من ماند، جمله‌ای خاص نبود.
لحظه‌ای بود که هیچ‌کس چیزی نمی‌گفت.
و با این حال، همه‌چیز در حال گفته شدن بود.
شاید راز بزرگ بکت نیز همین باشد.
او سکوت را حذف نمی‌کند.
به آن اجازه حضور می‌دهد.
در زندگی روزمره، ما از سکوت فرار می‌کنیم.
اگر آسانسور چند ثانیه بی‌صدا بماند، تلفن همراهمان را بیرون می‌آوریم.
اگر گفت‌وگویی متوقف شود، بی‌اختیار جمله‌ای پیدا می‌کنیم تا خلأ را پر کنیم.
اگر چند دقیقه تنها بمانیم، موسیقی یا اخبار را پخش می‌کنیم.
گویی انسان معاصر، بیش از هر چیز، از شنیدن سکوت خود می‌ترسد.
شاید به همین دلیل است که تئاتر هنوز ضروری است.
زیرا تنها جایی است که سکوت، به جای آنکه نقص ارتباط باشد، خود به زبان تبدیل می‌شود.
در طول اجرا، بارها احساس کردم سکوت سالن، از صدای بازیگران بلندتر است.
نه به این دلیل که کسی حرف نمی‌زد.
بلکه چون صدها نفر، هم‌زمان، در یک لحظه واحد نفس خود را نگه داشته بودند.
این تجربه را هیچ دوربینی نمی‌تواند ثبت کند.
فیلم، بازیگران را ضبط می‌کند.
اما سکوت مشترک تماشاگران را نه.
همین است که تئاتر را به هنری غیرقابل تکرار تبدیل می‌کند.
هر اجرا، سکوت مخصوص به خود را دارد.
جالب آنجاست که سکوت، در این نمایش، هرگز خالی نیست.
درون آن، اضطراب جریان دارد.
امید جریان دارد.
تردید جریان دارد.
انتظار جریان دارد.
تماشاگر، در این لحظه‌ها، ناچار است سهم خود را از نمایش ایفا کند.
دیگر بازیگر، به تنهایی روایت را پیش نمی‌برد.
این ذهن مخاطب است که فاصله میان دو جمله را پر می‌کند.
به همین دلیل، هیچ دو تماشاگری، دقیقاً یک نمایش واحد را تجربه نمی‌کنند.
آنچه میان دیالوگ‌ها رخ می‌دهد، در ذهن هر انسان، شکل متفاوتی پیدا می‌کند.
بارها گفته‌ایم که تئاتر، هنر حضور است.
اما شاید دقیق‌تر آن باشد که بگوییم تئاتر، هنر «حضور مشترک» است.
در سینما، می‌توان در سالنی نیمه‌خالی نشست و همان فیلم را دید.
در خانه نیز می‌توان همان فیلم را دوباره تماشا کرد.
اما سکوتی که در یک اجرای زنده، میان چند صد نفر شکل می‌گیرد، قابل بازتولید نیست.
آن سکوت، متعلق به همان شب است.
به همان صندلی‌ها.
به همان آدم‌ها.
و وقتی چراغ‌ها روشن می‌شود، برای همیشه از میان می‌رود.
شاید یکی از دلایل ماندگاری «در انتظار گودو» نیز همین باشد.
نمایش، تماشاگر را با پاسخ‌های آماده ترک نمی‌کند.
او را با سکوتی بدرقه می‌کند که تا بیرون سالن ادامه پیدا می‌کند.
بارها دیده‌ام که پس از پایان بعضی اجراها، مخاطبان با صدای بلند درباره نمایش حرف می‌زنند.
اما درباره بعضی اجراها، گفت‌وگو دیرتر آغاز می‌شود.
ابتدا همه راه می‌روند.
به خیابان می‌رسند.
چند دقیقه سکوت می‌کنند.
و بعد، نخستین جمله را می‌گویند.
این فاصله، شاید مهم‌ترین بخش نمایش باشد.
نه آنچه روی صحنه رخ داده است.
بلکه آنچه بعد از خاموش شدن نور، در ذهن انسان آغاز می‌شود.
برای من، در انتظار گودو بیش از آنکه نمایش واژه‌ها باشد، نمایش سکوت‌هاست.
سکوت‌هایی که نه از ناتوانی در سخن گفتن، بلکه از بزرگی پرسش‌ها زاده می‌شوند.
پرسش‌هایی که هیچ دیالوگی نمی‌تواند آن‌ها را به پایان برساند.
و شاید هنر، دقیقاً از همان‌جا آغاز می‌شود که زبان، دیگر برای توضیح جهان کافی نیست.
اگر چنین باشد، آنچه در این اجرا شنیده می‌شود، تنها صدای بازیگران نیست.
صدای سکوتی است که سال‌هاست در زندگی ما حضور دارد، اما کمتر فرصت کرده‌ایم به آن گوش دهیم.
و شاید به همین دلیل، وقتی از سالن بیرون می‌آییم، احساس می‌کنیم چیزی را با خود حمل می‌کنیم که نه دیده می‌شود و نه به آسانی قابل توضیح است؛ تجربه‌ای که تنها در تاریکی یک سالن تئاتر و در میان سکوت مشترک انسان‌ها امکان تولد پیدا می‌کند.

فصل پنجم
تماشاگر؛ بازیگری که نامش در بروشور نیست

در بروشور هر نمایش، نام بسیاری از آدم‌ها نوشته می‌شود.
نویسنده.
کارگردان.
بازیگران.
طراح صحنه.
طراح نور.
آهنگساز.
مدیر صحنه.
دستیاران.
تهیه‌کننده.
اما هر بار که چراغ‌های سالن خاموش می‌شود، مهم‌ترین بازیگر اجرا، همان کسی است که هیچ نامی از او در بروشور دیده نمی‌شود.
تماشاگر.
نه به این دلیل که روی صحنه قدم می‌گذارد.
بلکه چون بدون او، هیچ اجرایی کامل نمی‌شود.
گاهی تصور می‌کنیم تماشاگر فقط کسی است که بلیت خریده، روی صندلی نشسته و تا پایان اجرا سکوت کرده است.
اما حقیقت، بسیار پیچیده‌تر از این است.
تماشاگر، تنها شاهد یک نمایش نیست.
او بخشی از دستگاه تولید معناست.
نمایش، هر شب، با حضور او دوباره نوشته می‌شود.
همان دیالوگی که دیشب سکوتی طولانی در سالن ایجاد کرد، ممکن است امشب لبخندی کوتاه بر لب مخاطبی دیگر بنشاند.
همان مکثی که یک شب سنگین و نفس‌گیر بود، شبی دیگر رنگی از شوخی بگیرد.
نمایش تغییر نکرده است.
این تماشاگر است که جهان اجرا را دوباره می‌سازد.
شاید به همین دلیل باشد که هیچ بازیگری، حتی پس از صدها اجرا، نمی‌تواند ادعا کند دقیقاً می‌داند امشب چه اتفاقی خواهد افتاد.
او متن را می‌شناسد.
میزانسن را می‌شناسد.
نور را می‌شناسد.
اما سالن را نه.
زیرا سالن، هر شب، با انسان‌های دیگری پر می‌شود.
هر صندلی، داستانی را با خود حمل می‌کند که بازیگر هرگز آن را نخواهد دانست.
کسی در ردیف سوم شاید همان روز، عزیزی را از دست داده باشد.
کسی در بالکن، شاید نخستین بار است که به تئاتر آمده باشد.
کسی در ردیف آخر، شاید سال‌ها پیش همین نمایشنامه را خوانده باشد.
همه آن‌ها، در ظاهر، فقط تماشاگرند.
اما در حقیقت، هر یک، با جهان شخصی خود، بخشی از اجرای همان شب را شکل می‌دهند.
در اجرای در انتظار گودو، این حضور، بیش از بسیاری از نمایش‌های دیگر احساس می‌شود.
زیرا نمایش، کمتر از آنکه به دنبال اقناع مخاطب باشد، او را به مشارکت دعوت می‌کند.
در اینجا، تماشاگر تنها مصرف‌کننده روایت نیست.
او باید خلأها را پر کند.
باید میان سکوت‌ها معنا پیدا کند.
باید تصمیم بگیرد که با انتظار چه نسبتی دارد.
همین است که دو نفر، پس از خروج از یک سالن، ممکن است از دو نمایش کاملاً متفاوت سخن بگویند.
نه به این دلیل که چیزی را اشتباه دیده‌اند.
بلکه چون هر یک، بخشی از نمایش را در ذهن خود ساخته‌اند.
بارها دیده‌ام که پس از پایان اجرا، نگاه آدم‌ها با لحظه ورودشان تفاوت دارد.
نه همیشه به شکلی آشکار.
گاهی فقط چند ثانیه دیرتر از جای خود بلند می‌شوند.
گاهی پیش از دست زدن، مکث می‌کنند.
گاهی هنگام خروج، کمتر حرف می‌زنند.
این تغییرها، کوچک‌اند.
اما هنر، اغلب از همین تغییرهای کوچک آغاز می‌شود.
تئاتر، انسان را ناگهان دگرگون نمی‌کند.
تنها زاویه نگاه او را، حتی اگر برای چند دقیقه باشد، اندکی جابه‌جا می‌کند.
شاید بزرگ‌ترین موفقیت یک اجرا، نه تشویق طولانی پایان آن باشد و نه نقدهای تحسین‌آمیز.
موفقیت واقعی، در آن لحظه‌ای رخ می‌دهد که تماشاگر، بی‌آنکه متوجه باشد، نمایش را با خود به خانه می‌برد.
وقتی در آسانسور، هنوز به یکی از صحنه‌ها فکر می‌کند.
وقتی در مسیر بازگشت، ناگهان سکوتی از اجرا را به یاد می‌آورد.
وقتی چند روز بعد، بی‌هیچ دلیلی، جمله‌ای از نمایش در ذهنش زنده می‌شود.
از آن لحظه به بعد، نمایش دیگر روی صحنه نیست.
در حافظه انسان ادامه پیدا می‌کند.
شاید به همین دلیل است که تئاتر، بیش از هر هنر دیگری، به اعتماد نیاز دارد.
اعتماد میان بازیگر و تماشاگر.
بازیگر، خود را در برابر نگاه صدها انسان آسیب‌پذیر می‌کند.
تماشاگر نیز، زمان، توجه و بخشی از زندگی خود را به اجرای آن شب می‌سپارد.
اگر این اعتماد شکل نگیرد، اجرا پایان می‌یابد، اما تجربه‌ای مشترک به وجود نمی‌آید.
و اگر شکل بگیرد، حتی پس از خاموش شدن چراغ‌ها نیز ادامه خواهد داشت.
وقتی از سالن بیرون آمدم، به بروشور نمایش دوباره نگاه کردم.
همه نام‌ها همان‌جا بودند.
اما احساس می‌کردم یک نام، هنوز جایی نوشته نشده است.
نام صدها انسانی که در طول بیش از ششصد اجرا، هر شب، بخشی از این نمایش را کامل کرده‌اند.
شاید اگر قرار بود بروشور این اجرا واقعاً کامل باشد، باید در صفحه آخر تنها یک جمله نوشته می‌شد:
این نمایش، هر شب، با حضور شما دوباره نوشته می‌شود.
و شاید همین، بزرگ‌ترین ویژگی تئاتر باشد؛ هنری که شاهکارهایش را نه فقط نویسندگان و بازیگران، بلکه تماشاگرانی می‌آفرینند که نامشان هرگز بر هیچ پوستری چاپ نمی‌شود.

فصل ششم
دو مرد زیر یک درخت؛ یا روایتی از همه ما

بعضی شخصیت‌های نمایشی را می‌توان با نامشان به خاطر آورد.
بعضی دیگر را با جمله‌ای مشهور.
اما شخصیت‌هایی هم هستند که پیش از آنکه نام داشته باشند، به یک وضعیت تبدیل می‌شوند.
ولادیمیر و استراگون، بیش از آنکه دو شخصیت نمایشی باشند، دو امکان زیستن‌اند.
دو شیوه ماندن.
دو شیوه امید داشتن.
دو شیوه دوام آوردن.
شاید به همین دلیل است که پس از دهه‌ها، هنوز هر نسلی می‌تواند بخشی از خود را در آن‌ها پیدا کند.
در اجرای در انتظار گودو، بیش از هر چیز، رابطه این دو انسان است که نگاه را به خود جلب می‌کند.
نه به این دلیل که همیشه یکدیگر را می‌فهمند.
اتفاقاً بسیاری از لحظه‌ها، سوءتفاهم میان آن‌هاست که روایت را پیش می‌برد.
گاهی حرف هم را قطع می‌کنند.
گاهی فراموش می‌کنند.
گاهی دلخور می‌شوند.
گاهی تصمیم به رفتن می‌گیرند و چند لحظه بعد، دوباره کنار هم می‌مانند.
این رابطه، بیش از آنکه بر منطق استوار باشد، بر ماندن استوار است.
و شاید زندگی نیز، بیش از آنکه با پاسخ‌های روشن ادامه پیدا کند، با همین ماندن‌های بی‌دلیل پیش می‌رود.
تماشای این دو شخصیت، بیش از آنکه یادآور یک داستان باشد، یادآور آدم‌هایی است که هر روز از کنارشان عبور می‌کنیم.
دو دوستی که سال‌هاست بحثی قدیمی را ادامه می‌دهند.
دو همکار که هر روز، بی‌آنکه تغییری در شرایطشان رخ دهد، دوباره کنار هم کار می‌کنند.
دو عضو یک خانواده که سال‌هاست امید و ناامیدی را با هم قسمت کرده‌اند.
قدرت بکت، و قدرت این اجرا، در همین است که شخصیت‌هایش را به نمادهای دور از دسترس تبدیل نمی‌کند.
آن‌ها آن‌قدر به زندگی نزدیک‌اند که گاهی فراموش می‌کنیم روی صحنه‌اند.
در طول اجرا، بارها به این فکر کردم که اگر یکی از این دو نفر نباشد، چه اتفاقی می‌افتد؟
آیا دیگری همچنان منتظر خواهد ماند؟
آیا انتظار، بدون همراه، همان معنا را دارد؟
شاید یکی از ظریف‌ترین لایه‌های این نمایش، همین باشد.
انتظار، در تنهایی، به انزوا تبدیل می‌شود.
اما وقتی دو انسان، هرچند با همه اختلاف‌هایشان، کنار یکدیگر می‌مانند، انتظار به تجربه‌ای مشترک بدل می‌شود.
گویی انسان، حتی برای انتظار کشیدن نیز، به حضور دیگری نیاز دارد.
در جهان امروز، که فردگرایی بیش از هر زمان دیگری ستایش می‌شود، این دو شخصیت، بی‌آنکه شعار بدهند، چیز دیگری را یادآوری می‌کنند.
اینکه دوام آوردن، همیشه حاصل قدرت فردی نیست.
گاهی حاصل همراهی است.
همراهی‌ای که کامل نیست.
بی‌نقص نیست.
حتی آرام هم نیست.
اما وجود دارد.
شاید به همین دلیل، مخاطب، بیش از آنکه گفت‌وگوهای آن‌ها را دنبال کند، به فاصله میانشان نگاه می‌کند.
به لحظه‌هایی که از هم دور می‌شوند.
و به لحظه‌هایی که دوباره، بی‌آنکه کسی از آن‌ها خواسته باشد، کنار هم قرار می‌گیرند.
در این اجرا، رابطه ولادیمیر و استراگون، نه به‌عنوان دو قهرمان، بلکه به‌عنوان دو انسان عادی شکل می‌گیرد.
همین عادی بودن، بزرگ‌ترین امتیاز آن‌هاست.
آن‌ها قرار نیست جهان را نجات دهند.
قرار نیست حقیقتی بزرگ را کشف کنند.
قرار نیست پاسخ پرسش‌های بشر را پیدا کنند.
تنها قرار است کنار یکدیگر بمانند.
و گاهی، همین ماندن، از هر قهرمانی دشوارتر است.
بارها گفته شده است که در انتظار گودو درباره انتظار است.
اما شاید این تنها نیمی از حقیقت باشد.
نیم دیگر، درباره رفاقت است.
درباره انسانی که حتی وقتی هیچ راه‌حلی ندارد، هنوز حاضر است کنار انسان دیگری بایستد.
نه برای آنکه او را نجات دهد.
فقط برای آنکه او تنها نباشد.
این، شاید ساده‌ترین تصویر نمایش باشد.
و در عین حال، انسانی‌ترین تصویر آن.
وقتی اجرای آن شب به پایان رسید، بیش از آنکه به گودو فکر کنم، به این دو نفر فکر می‌کردم.
به اینکه اگر روزی گودو واقعاً از راه برسد، شاید مهم‌ترین اتفاق، آمدن او نباشد.
مهم این باشد که در تمام این سال‌ها، دو انسان، با همه تردیدها، با همه خستگی‌ها و با همه میل به رفتن، تصمیم گرفتند کنار هم بمانند.
و شاید راز ماندگاری این نمایش نیز در همین تصویر نهفته باشد.
نه در آن کسی که هرگز نمی‌آید.
بلکه در آن دو نفری که، با وجود همه دلایل برای رفتن، هنوز صحنه را ترک نکرده‌اند.

فصل هفتم
درخت؛ تنها کسی که همه انتظارها را دیده است

اگر روزی تمام دیالوگ‌های در انتظار گودو را از حافظه تئاتر پاک کنیم، اگر نام شخصیت‌ها را فراموش کنیم، اگر حتی ندانیم نویسنده این نمایش چه کسی بوده است، احتمالاً هنوز یک تصویر باقی خواهد ماند.
درختی تنها.
ایستاده در میان صحنه.
نه آن‌قدر باشکوه که نگاه را با عظمت خود تسخیر کند و نه آن‌قدر بی‌اهمیت که بتوان از کنارش عبور کرد.
فقط هست.
و همین بودن، شاید مهم‌ترین کنش او باشد.
ما معمولاً درخت را نشانه زندگی می‌دانیم.
بهار را با شکوفه‌هایش می‌شناسیم.
پاییز را با برگ‌هایش.
سایه‌اش را پناه می‌دانیم و ریشه‌هایش را استعاره‌ای برای ماندن.
اما درختی که در این اجرا پیش روی تماشاگر قرار می‌گیرد، بیش از آنکه طبیعت باشد، حافظه است.
او شاهد است.
شاهد آمدن‌ها.
شاهد نرفتن‌ها.
شاهد وعده‌هایی که داده می‌شوند.
و شاهد روزهایی که هیچ اتفاقی در آن‌ها رخ نمی‌دهد.
در سالن، بارها نگاهم از بازیگران جدا می‌شد و روی همان درخت می‌ایستاد.
نه به این دلیل که چیزی انجام می‌داد.
دقیقاً به این دلیل که هیچ کاری انجام نمی‌داد.
در جهانی که همه چیز با حرکت تعریف می‌شود، گاهی آنچه بی‌حرکت مانده است، بیش از هر چیز دیگری دیده می‌شود.
درخت، نمی‌دود.
اعتراض نمی‌کند.
امید نمی‌دهد.
ناامید هم نمی‌شود.
فقط ایستاده است.
و شاید همین ایستادن، سنگین‌ترین دیالوگ نمایش باشد.
در زندگی نیز، بعضی چیزها همین‌گونه‌اند.
خانه‌ای که سال‌ها هر روز از کنار آن عبور کرده‌ایم.
نیمکتی در یک پارک.
دیواری که کودکی ما را دیده است.
آن‌ها حرف نمی‌زنند.
اما هر بار که دوباره می‌بینیمشان، چیزی در درون ما جابه‌جا می‌شود.
نه به خاطر خودشان.
به خاطر خاطره‌ای که در آن‌ها رسوب کرده است.
درخت گودو نیز، از همین جنس است.
او خاطره‌ای است که شکل جسم به خود گرفته است.
در اجرای امشب، این درخت، دیگر تنها بخشی از طراحی صحنه نبود.
احساس می‌کردم زمان، روی شاخه‌هایش نشسته است.
هر شبی که گذشته، هر نوری که بر آن تابیده، هر سکوتی که پیرامونش شکل گرفته، چیزی بر آن افزوده است که با چشم دیده نمی‌شود.
اگر این اجرا را در نخستین شب دیده باشید و سال‌ها بعد دوباره به سالن بازگردید، شاید همان درخت را ببینید.
اما یقین دارم آنچه در ذهن شما ایستاده است، دیگر همان درخت نخستین نیست.
چون در این فاصله، خود شما تغییر کرده‌اید.
شاید راز نشانه‌های بزرگ هنری نیز همین باشد.
آن‌ها تغییر نمی‌کنند.
این ما هستیم که با هر دیدار، معنای تازه‌ای در آن‌ها کشف می‌کنیم.
بیش از ششصد اجرا، فقط بازیگران را تغییر نمی‌دهد.
صحنه را نیز دگرگون می‌کند.
نه از نظر فیزیکی.
از نظر حافظه.
صحنه، آرام‌آرام به آرشیوی از حضور انسان‌ها تبدیل می‌شود.
هر شب، چیزی نامرئی بر آن افزوده می‌شود.
تشویقی که دیگر شنیده نمی‌شود.
نگاهی که دیگر وجود ندارد.
نفسی که سال‌ها پیش، در تاریکی سالن فرو رفت.
همه این‌ها، در هیچ فیلمی ثبت نشده‌اند.
اما گویی در سکوت صحنه باقی مانده‌اند.
و درخت، بیش از هر عنصر دیگری، حامل این حافظه است.
گاهی با خود فکر می‌کنم اگر این درخت می‌توانست سخن بگوید، از چه چیزی حرف می‌زد؟
از بکت؟
از ولادیمیر؟
از استراگون؟
شاید نه.
شاید از تماشاگرانی می‌گفت که هر شب آمده‌اند و رفته‌اند.
از چهره‌هایی که تنها برای یک شب دیده است.
از کودکانی که امروز بزرگ شده‌اند.
از هنرمندانی که دیگر در میان ما نیستند.
از آدم‌هایی که آن شب، با اندوهی بزرگ وارد سالن شدند و با سکوتی متفاوت بیرون رفتند.
شاید درخت، بیش از همه، حافظ زندگی تماشاگران باشد.
در جهان امروز، همه چیز برای جلب توجه طراحی شده است.
تابلوها بزرگ‌تر می‌شوند.
نورها شدیدتر.
رنگ‌ها تندتر.
صداها بلندتر.
اما این درخت، هیچ تلاشی برای دیده شدن نمی‌کند.
همین بی‌ادعایی، او را ماندگار کرده است.
برخی تصویرها، نه با فریاد، بلکه با سکوت در حافظه می‌مانند.
وقتی چراغ‌های سالن روشن شد، آخرین چیزی که از صحنه در ذهنم باقی ماند، نه چهره بازیگران بود و نه حتی آخرین دیالوگ.
درخت بود.
همان درختی که احتمالاً فردا شب نیز، بی‌هیچ اعتراضی، دوباره در همان نقطه خواهد ایستاد.
شاید انسان‌ها تغییر کنند.
شاید بازیگران روزی دیگر روی این صحنه نباشند.
شاید نسل تازه‌ای این نمایش را اجرا کند.
اما تا زمانی که آن درخت، در میانه صحنه ایستاده باشد، گویی چیزی از حافظه این اجرا همچنان زنده است.
و شاید راز ماندگاری در انتظار گودو نیز نه در آمدن یا نیامدن کسی باشد، بلکه در ایستادن چیزی باشد که سال‌هاست، بی‌آنکه سخنی بگوید، شاهد عبور انسان‌ها از کنار انتظار است.

فصل هشتم
راه؛ نمایش از اینجا آغاز می‌شود

هیچ نمایشی، با آخرین دیالوگ به پایان نمی‌رسد.
دست‌کم برای تماشاگر، پایان نمایش، جایی میان صندلی‌های سالن و خیابان اتفاق می‌افتد.
چراغ‌ها روشن می‌شوند.
تشویق‌ها آرام می‌گیرند.
جمعیت، بی‌آنکه کسی فرمانی داده باشد، از جای خود بلند می‌شود.
همه به سمت خروجی حرکت می‌کنند؛ اما عجیب است که هیچ‌کس با شتابی که هنگام ورود داشت، سالن را ترک نمی‌کند.
گویی هر اجرا، سرعت قدم‌های تماشاگر را اندکی تغییر می‌دهد.
این تغییر، شاید نخستین نشانه اثرگذاری تئاتر باشد.
آن شب، هنگام خروج، به جای آنکه مستقیم از سالن بیرون بروم، چند لحظه کنار در ایستادم.
نه برای آنکه کسی را ببینم.
برای آنکه آدم‌ها را نگاه کنم.
تماشاگران، هر کدام، نمایش متفاوتی را با خود حمل می‌کردند.
دو نفر با هیجان درباره یکی از صحنه‌ها بحث می‌کردند.
چند نفر، سکوت کرده بودند.
کسی، بروشور را دوباره ورق می‌زد.
زوجی جوان، آرام راه می‌رفتند، بی‌آنکه حرفی بزنند.
در آن لحظه، فهمیدم نمایش، دیگر روی صحنه نیست.
در میان همین آدم‌ها ادامه پیدا کرده است.
تئاتر، برخلاف بسیاری از هنرها، اثر خود را در لحظه‌ای آشکار نمی‌کند.
گاهی بهترین اجراها، هنگام تماشا، بیش از آنکه پاسخ بدهند، سؤال ایجاد می‌کنند.
پرسش‌ها، آرام‌آرام، در مسیر بازگشت شکل می‌گیرند.
پشت چراغ قرمز.
در ایستگاه مترو.
در تاکسی.
در پیاده‌رویی که شاید هر روز از آن عبور کرده‌ایم.
صحنه، دیگر دیده نمی‌شود؛ اما ذهن، هنوز در سالن مانده است.
بارها پس از دیدن نمایش‌های مختلف، از خود پرسیده‌ام که چرا بعضی اجراها را همان شب فراموش می‌کنیم و بعضی دیگر، سال‌ها بعد، هنوز در ذهنمان زنده‌اند.
پاسخ را نه در پیچیدگی داستان یافته‌ام و نه در شهرت نویسنده.
آنچه ماندگار می‌شود، معمولاً چیزی است که نمایش، از زندگی روزمره ما وام گرفته و دوباره به خودمان بازگردانده است.
در انتظار گودو نیز از همین جنس است.
نمایش، چیزی به زندگی ما اضافه نمی‌کند که از پیش وجود نداشته باشد.
بلکه ما را وادار می‌کند به چیزهایی نگاه کنیم که هر روز از کنارشان عبور کرده‌ایم؛ بی‌آنکه فرصت دیدنشان را پیدا کنیم.
راه بازگشت از سالن، برای من همیشه بخشی از خود نمایش بوده است.
در آن مسیر، ذهن، آرام‌آرام، آنچه را دیده است مرتب می‌کند.
بعضی تصویرها حذف می‌شوند.
بعضی جمله‌ها فراموش می‌شوند.
اما ناگهان، یک سکوت، یک نگاه یا حتی نحوه ایستادن یک بازیگر، دوباره در ذهن زنده می‌شود.
این انتخاب، انتخاب آگاهانه ما نیست.
حافظه، خودش تصمیم می‌گیرد چه چیزی را نگه دارد.
شاید به همین دلیل است که دو تماشاگر، حتی اگر کنار هم نشسته باشند، هرگز با یک نمایش یکسان از سالن بیرون نمی‌آیند.
در اجرای آن شب، بیش از آنکه دیالوگی را با خود ببرم، ریتم نمایش را با خود بردم.
ریتمی که نه شتاب داشت و نه تعجیل.
ریتمی که انگار در برابر سرعت جهان امروز، تصمیم گرفته بود مقاومت کند.
وقتی دوباره وارد خیابان شدم، صدای بوق خودروها، نور تابلوهای تبلیغاتی و رفت‌وآمد بی‌وقفه آدم‌ها، ناگهان بیش از همیشه پرشتاب به نظر می‌رسید.
گویی سالن، برای دو ساعت، زمان دیگری ساخته بود.
زمانی که در آن، مکث کردن، نه اتلاف وقت، بلکه بخشی از تجربه زیستن بود.
شاید بزرگ‌ترین دستاورد تئاتر، همین باشد.
اینکه جهان بیرون را تغییر نمی‌دهد.
اما نسبت ما را با جهان بیرون تغییر می‌دهد.
خیابان همان خیابان است.
درختان همان درختان‌اند.
آدم‌ها همان آدم‌ها هستند.
اما نگاه تماشاگر، دیگر همان نگاه پیش از ورود به سالن نیست.
هنر، اگر کاری از دستش برآید، شاید همین باشد؛ نه ساختن جهانی تازه، بلکه تغییر دادن شیوه دیدن همین جهان.
وقتی از محوطه سالن دور شدم، برای لحظه‌ای برگشتم و به ساختمان تئاتر نگاه کردم.
در آن لحظه، گروه احتمالاً هنوز در پشت صحنه بود.
شاید لباس‌ها را جمع می‌کردند. شاید درباره اجرای امشب حرف می‌زدند. شاید خود را برای فردا آماده می‌کردند. و من، در آن سوی در، تازه فهمیدم که نمایش، برای من، تازه آغاز شده است.
شاید راز ماندگاری بعضی اجراها نیز همین باشد.
آن‌ها هنگام پایین آمدن پرده به پایان نمی‌رسند.
بلکه از همان لحظه، زندگی دیگری را در ذهن تماشاگر آغاز می‌کنند.
و در انتظار گودو، پس از بیش از ششصد اجرا، هنوز این توانایی را دارد که بخشی از راه بازگشت انسان را به ادامه نمایش تبدیل کند؛ راهی که دیگر نه روی صحنه، بلکه در حافظه و زندگی روزمره هر تماشاگر ادامه پیدا می‌کند.

فصل نهم
کفش‌ها؛ روایت انسان‌هایی که ایستادن را انتخاب کرده‌اند

پیش از آنکه نگاه تماشاگر به چهره بازیگران برسد، به زمین می‌افتد.
نه از سر تصادف.
از سر عادت.
انسان، پیش از آنکه دیگری را بشناسد، ایستادنش را می‌بیند.
راه رفتنش را.
تعادلش را.
تردیدش را.
و شاید به همین دلیل است که یکی از نخستین چیزهایی که در «در انتظار گودو» به چشم می‌آید، نه صورت‌ها، بلکه کفش‌هاست.
کفش‌هایی که از همان آغاز، بیش از آنکه یک وسیله باشند، بخشی از روایت می‌شوند.
کفش، در زندگی روزمره، چیزی است که کمتر به آن فکر می‌کنیم.
آن را می‌پوشیم.
راه می‌رویم.
فرسوده می‌شود.
عوضش می‌کنیم.
اما در تئاتر، هیچ شیئی بی‌دلیل روی صحنه نیست.
هر چیزی، حتی اگر کاملاً عادی به نظر برسد، حامل معنایی است که از دل اجرا زاده می‌شود.
کفش‌های این نمایش نیز، بیش از آنکه وسیله‌ای برای راه رفتن باشند، نشانه راه‌هایی هستند که پیموده شده‌اند و راه‌هایی که هرگز آغاز نشده‌اند.
تماشاگر، شاید در همان دقایق نخست، هنوز نداند این دو مرد چه گذشته‌ای دارند.
از کجا آمده‌اند.
چند سال است منتظرند.
اصلاً چرا مانده‌اند
اما چیزی را می‌فهمد که نیازی به دیالوگ ندارد.
بدن آن‌ها، خستگی را روایت می‌کند.
ایستادنشان، سال‌های گذشته را روایت می‌کند.
و کفش‌هایشان، سفری را روایت می‌کنند که مقصدش هنوز پیدا نشده است.
در سالن، لحظه‌ای بود که نگاهم، برخلاف انتظار، نه به چهره بازیگران، بلکه به پاهایشان دوخته شد.
به فاصله‌ای که میان آن‌ها و زمین وجود داشت.
به نحوه ایستادنشان.
به وزن بدن.
به مکثی که پیش از هر قدم اتفاق می‌افتاد.
همان‌جا بود که فهمیدم این نمایش، بیش از آنکه درباره حرکت باشد، درباره دشواری حرکت کردن است.
راه رفتن، وقتی مقصدی وجود ندارد، دیگر یک عمل ساده نیست.
به تصمیم تبدیل می‌شود.
شاید به همین دلیل است که بسیاری از لحظه‌های این اجرا، نه با دویدن، بلکه با ایستادن معنا پیدا می‌کنند.
ایستادنی که از ناتوانی نیست.
از انتخاب هم نیست.
از وضعیتی است که انسان، میان رفتن و ماندن، معلق مانده است.
این تعلیق، تنها در دیالوگ‌ها نیست.
در بدن بازیگران نیز حضور دارد.
در شیوه قرار گرفتن پاها روی زمین.
در قدم‌هایی که برداشته می‌شوند و گاه، نیمه‌راه، متوقف می‌مانند.
اگر از تماشاگران بخواهیم پس از پایان اجرا، تنها یک تصویر را به خاطر بیاورند، احتمالاً پاسخ‌ها متفاوت خواهد بود.
کسی از درخت خواهد گفت.
کسی از سکوت.
کسی از دیالوگی کوتاه.
اما آنچه همه این تصویرها را به هم پیوند می‌دهد، حضور انسانی است که هنوز، با همه تردیدهایش، روی پا ایستاده است.
نه پیروز.
نه شکست‌خورده.
فقط ایستاده.
و گاهی، همین ایستادن، دشوارترین کنش ممکن است.
در جهان امروز، حرکت، به یک ارزش مطلق تبدیل شده است.
همیشه باید سریع‌تر بود.
بیشتر دوید.
زودتر رسید.
اما در انتظار گودو ارزش دیگری را پیش روی ما می‌گذارد.
اینکه گاهی، مهم‌ترین تصمیم انسان، نه دویدن، بلکه دوام آوردن است.
نه رسیدن، بلکه نریختن. نه فتح کردن، بلکه باقی ماندن.
وقتی اجرا به پایان رسید و تماشاگران از سالن بیرون رفتند، صدای قدم‌هایشان در راهرو پیچید.
برای لحظه‌ای، همه آن کفش‌ها، همه آن قدم‌ها، انگار ادامه همان نمایش بودند.
هر کسی، به سویی می‌رفت. هر کسی، مقصد خود را داشت.
اما شاید همه، چیزی مشترک را با خود حمل می‌کردند؛ تجربه مواجهه با انسان‌هایی که تمام دارایی‌شان، نه یقین، بلکه توان ادامه دادن بود.
شاید راز ماندگاری در انتظار گودو همین باشد.
نمایش، به ما یادآوری نمی‌کند که چگونه باید به مقصد برسیم.
فقط نشان می‌دهد که انسان، حتی وقتی مقصد را نمی‌بیند، هنوز می‌تواند روی پاهای خود بایستد و قدم بعدی را، هرچند با تردید، بردارد.

فصل دهم
ساعت‌هایی که جلو نمی‌روند

یکی از عجیب‌ترین تجربه‌های تماشای در انتظار گودو این است که پس از مدتی، دیگر نمی‌توانی با ساعت مچی‌ات نمایش را اندازه بگیری.
نه به این دلیل که زمان متوقف شده است.
بلکه چون کیفیت زمان تغییر کرده است.
در زندگی روزمره، ما زمان را با کارهایی که انجام داده‌ایم می‌سنجیم.
امروز چند جلسه داشتیم.
چند تماس گرفتیم.
چند کیلومتر راه رفتیم.
چند نامه نوشتیم.
زمان، همیشه با حرکت تعریف می‌شود.
اما در این نمایش، حرکت، معیار زمان نیست.
انتظار است.
شاید به همین دلیل باشد که بسیاری از تماشاگران، پس از پایان اجرا، نمی‌توانند دقیقاً بگویند چه مقدار زمان گذشته است.
نمایش، ساعت را از دیوار برنمی‌دارد.
بلکه آن را از ذهن مخاطب برمی‌دارد.
ناگهان، دقیقه‌ها دیگر شبیه دقیقه‌های بیرون از سالن نیستند.
مکث‌ها کش می‌آیند.
گفت‌وگوها، بدون عجله، در فضای صحنه می‌نشینند.
سکوت، زمان را می‌بلعد.
و تماشاگر، آرام‌آرام، وارد ریتمی می‌شود که دیگر به ضربان شهر شباهتی ندارد.
وقتی از سالن بیرون می‌آییم، نخستین چیزی که دوباره به ما هجوم می‌آورد، زمان است.
پیام‌های خوانده‌نشده.
قرار بعدی.
ساعت.
ترافیک.
مترو.
اما در طول اجرا، برای ساعتی کوتاه، جهان بیرون موفق نشده بود ما را تعقیب کند.
این، شاید یکی از بزرگ‌ترین دستاوردهای تئاتر باشد.
اینکه برای مدتی کوتاه، انسان را از تقویم روزانه‌اش بیرون می‌آورد.
در اجرای در انتظار گودو، زمان، شخصیت نامرئی نمایش است.
او روی صحنه دیده نمی‌شود.
دیالوگی ندارد.
اما همه چیز را هدایت می‌کند.
ولادیمیر و استراگون، بیش از آنکه با یکدیگر گفت‌وگو کنند، با زمان زندگی می‌کنند.
زمانی که وعده می‌دهد.
زمانی که ناامید می‌کند.
زمانی که می‌گذرد، بی‌آنکه چیزی را تغییر دهد.
و همین، شاید آشناترین تجربه انسان امروز باشد.
چند بار با خود گفته‌ایم:
فقط بگذار این هفته بگذرد.
فقط این ماه تمام شود.
فقط این سال…
گویی همیشه امید داریم که زمان، خودش مسئله را حل کند.
اما گاهی، همان‌طور که این نمایش یادآوری می‌کند، زمان تنها می‌گذرد.
و این ما هستیم که باید تصمیم بگیریم در دل این گذر، چگونه زندگی کنیم.
شاید راز آنکه در انتظار گودو پس از دهه‌ها هنوز کهنه نشده، همین باشد.
نمایش درباره سیاست روز نیست. درباره حادثه‌ای تاریخی هم نیست.
درباره بنیادی‌ترین تجربه مشترک انسان است؛ تجربه زیستن در زمانی که پاسخ‌هایش دیر می‌رسند، یا هرگز نمی‌رسند.به همین دلیل، هر نسل، زمان خودش را در این نمایش پیدا می‌کند.
تماشاگر دهه چهل، گودوی خودش را داشته است. تماشاگر امروز نیز گودوی خودش را دارد.
اما آنچه تغییر نکرده، کیفیت انتظار است.
در سالن، لحظه‌ای بود که به جای نگاه کردن به صحنه، ناخودآگاه به ساعت مچی خود نگاه کردم.
نه برای آنکه بدانم اجرا چقدر دیگر ادامه دارد.
بلکه از روی عادتی که جهان بیرون در ما ساخته است. چند ثانیه بعد، دوباره نگاهم را از ساعت گرفتم و به صحنه دوختم.
همان لحظه، به نظرم رسید که شاید این نمایش، پیش از هر چیز، تلاشی است برای بازپس گرفتن توجه انسان.
توجهی که جهان مدام آن را میان اعلان‌ها، خبرها و اضطراب‌ها تقسیم می‌کند.
در این سالن، برای ساعتی کوتاه، زمان دیگر فرمانروای مطلق نبود؛ تجربه بود که زمان را شکل می‌داد.
وقتی اجرای آن شب پایان یافت، عقربه‌های ساعت همان‌قدر جلو رفته بودند که همیشه.
اما احساس من از زمان، دیگر همان نبود. این تفاوت، نه معجزه تئاتر است و نه شعبده صحنه.
نتیجه مواجهه با اجرایی است که جرئت می‌کند برخلاف شتاب جهان حرکت کند.
شاید به همین دلیل است که در انتظار گودو هنوز معاصر به نظر می‌رسد.
نه چون درباره امروز نوشته شده است.
بلکه چون هر بار که جهان تندتر می‌دود، این نمایش، آرام‌تر راه می‌رود و از ما می‌پرسد:
در تمام این دویدن‌ها، آخرین بار چه زمانی واقعاً ایستادی و گذر زمان را نه روی صفحه ساعت، که در درون خودت احساس کردی؟

فصل یازدهم
شاید مسئله، آمدن گودو نیست

در تمام سال‌هایی که در انتظار گودو روی صحنه‌های جهان اجرا شده است، احتمالاً میلیون‌ها نفر از سالن بیرون آمده‌اند و یک سؤال را با خود برده‌اند:
گودو چه کسی بود؟
پرسشی که آن‌قدر تکرار شده است که گاهی خود نمایش را زیر سایه برده است.
اما آن شب، هنگام خروج از سالن، سؤال دیگری ذهنم را رها نمی‌کرد.
اگر روزی گودو واقعاً بیاید، آیا چیزی تغییر خواهد کرد؟
شاید انسان، بیش از آنکه به پاسخ نیاز داشته باشد، به امیدِ پاسخ نیاز دارد.
زندگی ما پر از چیزهایی است که هنوز نرسیده‌اند.
شغلی که قرار است پیدا شود.
صلحی که قرار است برقرار شود.
عدالتی که قرار است اجرا شود.
نامه‌ای که قرار است برسد.
تماسی که قرار است گرفته شود.
فرصتی که قرار است از راه برسد.
ما نام‌های مختلفی بر آن‌ها می‌گذاریم.
اما شاید همه آن‌ها، شکل‌های مختلف یک انتظار باشند.
شکل‌های مختلف یک «گودو».
قدرت این نمایش، در آن نیست که هویت گودو را پنهان می‌کند.
قدرتش در این است که نشان می‌دهد انسان، حتی بدون شناختن او، زندگی‌اش را بر محور آمدنش تنظیم می‌کند.
این، تجربه‌ای آشناست.
چند بار زندگی خود را به آینده‌ای موکول کرده‌ایم که هنوز نیامده است؟
چند بار گفته‌ایم:
وقتی آن اتفاق بیفتد، تازه زندگی شروع می‌شود.
وقتی شرایط بهتر شود…
وقتی فرصت پیدا کنم…
وقتی…
این وقتی، همان جایی است که گودو آرام‌آرام متولد می‌شود.
تماشای این اجرا، بیش از آنکه مرا به فکر شخصیت غایب نمایش بیندازد، به فکر آدم‌های حاضر در سالن انداخت.
هر کسی، با گودوی خودش آمده بود.
برای یکی، شاید نامش آینده بود.
برای دیگری، سلامتی.
برای یکی، آرامش.
برای دیگری، بخشش.
هیچ‌کدام روی صحنه دیده نمی‌شدند.
اما همه، در سالن حضور داشتند.
نمایش، آن‌ها را دعوت نکرده بود.
تماشاگران، خودشان با خود آورده بودند.
شاید به همین دلیل است که هیچ دو نفری، گودوی یکسانی ندارند.
متن نمایش، برای همه یکی است.
اما انتظار، شخصی‌ترین تجربه هر انسان است.
هیچ‌کس دقیقاً نمی‌تواند جای دیگری منتظر بماند.
همان‌گونه که هیچ‌کس نمی‌تواند امید دیگری را دقیقاً زندگی کند.
در طول اجرا، بارها احساس کردم نمایش، کمتر درباره کسی است که نمی‌آید و بیشتر درباره کسانی است که با وجود نیامدن او، هنوز زندگی را ادامه می‌دهند.
آن‌ها حرف می‌زنند.
دلخور می‌شوند.
می‌خندند.
فراموش می‌کنند.
به یاد می‌آورند.
دعوا می‌کنند.
آشتی می‌کنند.
و فردا، دوباره همان‌جا حاضر می‌شوند.
زندگی، برخلاف تصور ما، همیشه در لحظه تحقق آرزوها جریان ندارد.
بیشتر زندگی، در فاصله میان آرزوها سپری می‌شود.
و این نمایش، درست همین فاصله را روی صحنه می‌آورد.
اگر بخواهم بزرگ‌ترین دستاورد این اجرای ایرانی را در یک جمله خلاصه کنم، آن جمله این نخواهد بود که گودو را بهتر فهمیدم.
بلکه این خواهد بود:
فهمیدم که انتظار، اگرچه می‌تواند انسان را فرسوده کند، اما گاهی همان چیزی است که او را سرپا نگه می‌دارد.
این، تناقضی است که نمایش آن را حل نمی‌کند.
تنها پیش روی ما می‌گذارد.
بی‌آنکه اصراری برای نتیجه‌گیری داشته باشد.
وقتی چراغ‌های سالن روشن شد، برای لحظه‌ای با خود فکر کردم که شاید اگر گودو واقعاً آمده بود، این نمایش هرگز چنین عمری پیدا نمی‌کرد.
شاید اگر پاسخ داده می‌شد، پرسش زنده نمی‌ماند.
و شاید اگر انتظار به پایان می‌رسید، دیگر چیزی برای بازگشت هر شب تماشاگر به سالن باقی نمی‌ماند.
در این معنا، غیبت گودو، شکست نمایش نیست.
شرط ادامه یافتن آن است.
شاید در نهایت، مسئله این نباشد که گودو چه کسی است.
شاید مسئله این باشد که هر جامعه، هر نسل و هر انسان، چگونه گودوی خود را می‌سازد؛ چگونه زندگی‌اش را حول امیدی سامان می‌دهد که هنوز تحقق نیافته، و چگونه با وجود همه تأخیرها، همه تردیدها و همه ناامیدی‌ها، صبح روز بعد دوباره از خواب برمی‌خیزد و مسیرش را ادامه می‌دهد.
اگر چنین باشد، در انتظار گودو نه داستان نیامدن یک نفر، بلکه داستان توانایی شگفت‌انگیز انسان برای ادامه دادن است؛ حتی زمانی که هیچ تضمینی برای رسیدن وجود ندارد.
و شاید همین است که پس از بیش از ششصد اجرا، هنوز این نمایش را به تجربه‌ای زنده تبدیل می‌کند؛ نه چون پاسخ تازه‌ای عرضه می‌کند، بلکه چون هر بار، پرسش کهنه‌ای را با زبانی تازه پیش روی ما می‌گذارد.

فصل دوازدهم
آخرین تشویق؛ لحظه‌ای که نمایش سالن را ترک می‌کند

پایان هر اجرای تئاتر، با پایین آمدن پرده مشخص نمی‌شود.
حتی با خاموش شدن نورها هم نه.
پایان واقعی، لحظه‌ای است که آخرین صدای دست زدن در سالن خاموش می‌شود.
لحظه‌ای کوتاه، اما سرنوشت‌ساز.
چند ثانیه پیش، صدها نفر با ریتمی مشترک کف می‌زدند؛ گویی همه بر سر یک احساس به توافق رسیده بودند.
اما ناگهان، صداها یکی‌یکی فرو می‌نشینند.
کسی دست از تشویق می‌کشد.
بعد نفر کناری.
بعد ردیف‌های عقب.
و در نهایت، سالن دوباره به همان سکوتی بازمی‌گردد که نمایش از دل آن متولد شده بود.
شاید تئاتر، در همین رفت‌وآمد میان سکوت و صدا زندگی می‌کند.
تشویق، برخلاف آنچه گاه تصور می‌شود، تنها پاداش بازیگران نیست.
تشویق، اعتراف تماشاگر است.
اعتراف به اینکه دو ساعت از زندگی خود را با جهان دیگری قسمت کرده است.
این دست‌ها، فقط برای بازیگر به هم نمی‌خورند.
برای خود تماشاگر هم هستند.
برای لحظه‌ای که توانسته است از هیاهوی بیرون فاصله بگیرد.
برای لحظه‌ای که جرئت کرده است به پرسشی نگاه کند که شاید پاسخ روشنی ندارد.
در اجرای در انتظار گودو، تشویق، معنای دیگری پیدا می‌کند.
نه به این دلیل که اجرا طولانی بوده است.
نه به این دلیل که بیش از ششصد شب روی صحنه مانده است.
بلکه چون مخاطب، هنگام دست زدن، تنها از یک اجرای موفق قدردانی نمی‌کند.
از استمرار قدردانی می‌کند.
از وفاداری گروهی که هر شب، دوباره همین مسیر را آغاز کرده‌اند.
از هنری که برخلاف منطق مصرف، هنوز به تکرار به چشم فرسودگی نگاه نمی‌کند، بلکه آن را فرصتی برای تولدی دیگر می‌داند.
همیشه برایم جالب بوده است که بازیگران، هنگام تعظیم پایانی، به چه چیزی فکر می‌کنند.
آیا به اجرای امشب؟
به نخستین شب؟
به شب‌های آینده؟
یا شاید به هیچ‌کدام.
شاید در آن چند ثانیه، تنها صدای دست‌هایی را می‌شنوند که نتیجه ماه‌ها و سال‌ها کار مشترک را به رسمیت شناخته‌اند.
تماشاگر، آن لحظه را پایان اجرا می‌بیند.
اما برای گروه، آن لحظه آغاز فکر کردن به فرداست.
فردا، دوباره نورها روشن خواهد شد.
دوباره همان درخت در میانه صحنه خواهد ایستاد.
دوباره انتظار آغاز خواهد شد.
تئاتر، حتی در پایان هم، به آینده فکر می‌کند.
وقتی آخرین بازیگر از صحنه خارج می‌شود، سالن ناگهان بزرگ‌تر به نظر می‌رسد.
صحنه‌ای که چند دقیقه پیش، جهانی کامل بود، اکنون دوباره به فضایی خالی تبدیل شده است.
اما این خلأ، تهی نیست.
رد حضور انسان‌ها در آن باقی مانده است.
نه بر کف صحنه.
نه بر دکور.
در حافظه کسانی که شاهد آن شب بوده‌اند.
تئاتر، برخلاف بسیاری از هنرها، چیزی برای بردن به خانه به تو نمی‌دهد.
تابلویی نیست که بر دیوار بیاویزی.
کتابی نیست که در قفسه بگذاری.
فقط تجربه‌ای را در ذهن تو می‌کارد.
اگر خوش‌شانس باشی، سال‌ها بعد، بی‌هیچ دلیلی، ناگهان همان تجربه دوباره در تو جوانه خواهد زد.
آن شب، هنگام خروج، آخرین بار به سالن نگاه کردم.
صندلی‌ها آرام‌آرام خالی می‌شدند.
چند نفر هنوز ایستاده بودند.
یکی از کارکنان سالن، بروشورهای باقی‌مانده را جمع می‌کرد.
نورها دیگر، نور نمایش نبودند؛ نور کار بودند.
صحنه، آرام‌آرام به وضعیت عادی خود بازمی‌گشت.
و درست همان‌جا بود که فهمیدم شاید بزرگ‌ترین ویژگی تئاتر، همین ناپایداری آن باشد.
اگر این اجرا را نتوان در قاب نگه داشت، اگر نتوان آن را منجمد کرد، به این دلیل است که جای واقعی آن، نه در آرشیو، بلکه در حافظه انسان است.
در انتظار گودو پس از بیش از ششصد اجرا، تنها به این دلیل زنده نمانده است که نمایشنامه بکت هنوز خواندنی است.
یا به این دلیل که گروه اجرایی، حرفه‌ای و منسجم عمل کرده‌اند.
این‌ها شرط‌های لازم‌اند، اما کافی نیستند.
آنچه این اجرا را زنده نگه داشته، رابطه‌ای است که هر شب، میان صحنه و سالن شکل می‌گیرد.
رابطه‌ای که هیچ فیلمی نمی‌تواند جایگزین آن شود.
هیچ متن مکتوبی نمی‌تواند آن را کامل ثبت کند.
و هیچ عکس یادگاری، تمام آن را در خود نگه نمی‌دارد.
این رابطه، هر شب متولد می‌شود و همان شب نیز به پایان می‌رسد.
درست مانند خود زندگی.
وقتی ساختمان تئاتر پشت سرم کوچک‌تر می‌شد، دیگر به این فکر نمی‌کردم که گودو خواهد آمد یا نه.
به این فکر می‌کردم که شاید ارزش واقعی بعضی نمایش‌ها، در پاسخ‌هایی نیست که می‌دهند.
در پرسش‌هایی است که اجازه نمی‌دهند خاموش شوند.
شاید به همین دلیل است که بعضی اجراها، پس از پایان، از ذهن ما خارج نمی‌شوند.
آن‌ها در زندگی روزمره ما ادامه پیدا می‌کنند.
در گفت‌وگوهای کوتاه.
در سکوت‌های طولانی.
در تصمیم‌هایی که بعدها می‌گیریم.
و حتی در لحظه‌هایی که ناگهان، بی‌هیچ مقدمه‌ای، تصویر درختی تنها، دو انسانی خسته و جاده‌ای بی‌انتها، دوباره در ذهنمان جان می‌گیرد.
آن‌گاه درمی‌یابیم که نمایش، نه روی صحنه، که در ما ادامه یافته است.
و شاید این، بزرگ‌ترین موفقیت هر اثر هنری باشد؛ اینکه پایانش، آغاز گفت‌وگویی باشد که در درون تماشاگر ادامه پیدا می‌کند.

پس‌نوشت
ما هنوز منتظریم

در آغاز این یادداشت، از لحظه‌ای نوشتم که هنوز چراغ‌های سالن خاموش نشده بود.
آدم‌ها آرام‌آرام وارد می‌شدند.
هرکس، بی‌آنکه دیگری را بشناسد، صندلی خود را پیدا می‌کرد.
برخی با تلفن همراهشان مشغول بودند.
برخی بروشور نمایش را ورق می‌زدند.
برخی تنها به صحنه خالی نگاه می‌کردند.
هیچ‌کس هنوز نمی‌دانست که چند دقیقه بعد، در تاریکی سالن، با کدام بخش از زندگی خود روبه‌رو خواهد شد.
اکنون که این سطرها را می‌نویسم، دوباره همان تصویر به ذهنم بازمی‌گردد.
نه از سر نوستالژی.
از آن رو که می‌دانم هر اجرای تئاتر، در حقیقت، از همان لحظه‌ای آغاز می‌شود که تماشاگر تصمیم می‌گیرد برای ساعتی از جهان بیرون فاصله بگیرد.
بیرون از سالن، جهان همچنان با همان شتاب همیشگی در حرکت است.
خبرهای تازه، جای خبرهای دیروز را گرفته‌اند.
نمایش‌های تازه روی صحنه آمده‌اند.
اجراهایی به پایان رسیده‌اند.
خیابان‌ها همان خیابان‌ها هستند.
اما چیزی در درون انسان، با همان سرعت تغییر نمی‌کند.
ما هنوز با پرسش‌هایی زندگی می‌کنیم که پاسخ قطعی ندارند.
هنوز برای آینده برنامه می‌ریزیم، بی‌آنکه از آینده مطمئن باشیم.
هنوز به وعده‌هایی دل می‌بندیم که شاید هرگز تحقق نیابند.
هنوز گاهی، میان رفتن و ماندن، مکث می‌کنیم.
و شاید به همین دلیل است که نمایش بکت، پس از دهه‌ها، هنوز کهنه نشده است.
او درباره زمان خاصی ننوشته است.
درباره وضعیتی نوشته است که تاریخ مصرف ندارد.
بیش از ششصد اجرا.
وقتی نخستین بار این عدد را شنیدم، به دوام یک نمایش فکر کردم.
اکنون، پس از تماشای اجرا و گفت‌وگو با اعضای گروه، معنای دیگری از این عدد در ذهنم شکل گرفته است.
ششصد اجرا، یعنی ششصد بار اعتماد.
اعتماد بازیگر به صحنه.
اعتماد کارگردان به متن.
اعتماد گروه به یکدیگر.
و مهم‌تر از همه، اعتماد تماشاگر به اینکه هنوز می‌توان در تاریکی یک سالن نشست و دو ساعت را نه برای سرگرم شدن، بلکه برای اندیشیدن صرف کرد.
در زمانه‌ای که همه‌چیز با سرعت مصرف می‌شود، استمرار، خود به یک کنش فرهنگی تبدیل می‌شود.
نه از آن رو که گذشته را تکرار می‌کند، بلکه چون نشان می‌دهد بعضی تجربه‌ها، هنوز ظرفیت زنده ماندن دارند.
در این سال‌ها، درباره «در انتظار گودو» بسیار نوشته‌اند.
از فلسفه آن.
از الهیات آن.
از سیاست آن.
از نسبتش با اگزیستانسیالیسم.
از نسبتش با جنگ.
از نسبتش با ایمان.
از نسبتش با پوچی.
همه این خوانش‌ها، بخشی از حقیقت‌اند.
اما هیچ‌کدام، جای تجربه نشستن در یک سالن تاریک را نمی‌گیرند.
زیرا تئاتر، پیش از آنکه موضوع مطالعه باشد، تجربه حضور است.
حضور بدن‌ها.
حضور نگاه‌ها.
حضور سکوت.
و حضور انسان‌هایی که برای ساعتی، تصمیم گرفته‌اند جهان را از زاویه دیگری ببینند.
شاید به همین دلیل، وقتی از در انتظار گودو سخن می‌گوییم، بیش از آنکه از یک نمایشنامه حرف بزنیم، از آیینی انسانی سخن می‌گوییم.
آیینی که هر شب، دوباره تکرار می‌شود.
چراغ‌ها خاموش می‌شوند.
دو انسان زیر درختی می‌ایستند.
تماشاگران سکوت می‌کنند.
پرسش‌ها دوباره متولد می‌شوند.
چراغ‌ها روشن می‌شوند.
و هرکس، گودوی خود را با خود به خانه می‌برد.
این آیین، تنها روی صحنه اتفاق نمی‌افتد.
در زندگی ما نیز هر روز تکرار می‌شود.
هر صبح، با امیدی تازه از خواب برمی‌خیزیم.
هر شب، با پرسش‌هایی که هنوز بی‌پاسخ مانده‌اند، به خواب می‌رویم.
شاید تفاوتی میان صحنه و زندگی نباشد، جز آنکه در زندگی، کمتر متوجه اجرای خود هستیم.
وقتی این یادداشت را آغاز کردم، تصور می‌کردم قرار است درباره نمایشی بنویسم که بیش از ششصد اجرا را پشت سر گذاشته است.
اکنون، در پایان، احساس می‌کنم این نمایش، بیش از آنکه موضوع نوشتن باشد، بهانه‌ای بود برای اندیشیدن به چیزی بزرگ‌تر؛ به نسبت ما با انتظار، با زمان، با دیگری، با امید و با سکوت.
شاید ارزش واقعی آثار بزرگ نیز همین باشد.
آن‌ها ما را وادار نمی‌کنند به آن‌ها فکر کنیم.
ما را وادار می‌کنند به خودمان فکر کنیم.
وقتی از سالن بیرون آمدم، شب تهران همان شب همیشگی بود.
چراغ‌ها روشن بودند.
خیابان‌ها شلوغ.
صدای موتور، صدای اتوبوس، صدای گفت‌وگوی رهگذران.
همه‌چیز ادامه داشت.
انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود.
اما حقیقت این بود که اتفاق، جای دیگری افتاده بود
نه روی صحنه.
نه در خیابان.
در ذهن تماشاگر.
در آن نقطه خاموش و نادیدنی که هنر، اگر موفق شود، آرام و بی‌صدا در آن خانه می‌کند.
سال‌ها بعد، شاید نام بسیاری از نمایش‌هایی را که دیده‌ایم فراموش کنیم.
شاید دیالوگ‌ها از حافظه‌مان پاک شوند.
شاید حتی چهره بازیگران را به یاد نیاوریم.
اما گاهی، تصویری کوچک، بی‌هیچ دعوتی، دوباره به ذهن بازمی‌گردد.
درختی تنها.
جاده‌ای بی‌انتها.
دو انسانی که هنوز نرفته‌اند.
و سکوتی که میان آن‌ها جاری است.
آن‌گاه درمی‌یابیم که بعضی اجراها، هرگز به پایان نمی‌رسند.
آن‌ها در حافظه ما ادامه پیدا می‌کنند، در تصمیم‌های ما رسوب می‌کنند و در لحظه‌هایی که انتظار را تجربه می‌کنیم، دوباره جان می‌گیرند.
شاید به همین دلیل است که پرسش اصلی این نمایش، هرگز این نبوده است که گودو کیست؟
پرسش واقعی این است که ما، در تمام این سال‌ها، با انتظار خود چه کرده‌ایم؟
و شاید پاسخ نیز، نه روی صحنه، که در زندگی هر یک از ما نوشته می‌شود.

یادداشت ژورنالیستی
سجاد خلیل‌زاده

دیدگاه خود را بیان کنید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.