شهرک؛ وقتی دوربین، سکوت را روایت میکند

شهرک؛ وقتی دوربین، سکوت را روایت میکند
در جستوجوی مرزهای تازه میان تئاتر، تصویر و حافظه جمعی
دیباچه
هر اجرا، پیش از آنکه با نخستین دیالوگ آغاز شود، با یک تصویر، یک سکوت یا یک نگاه، جهان خود را به تماشاگر معرفی میکند. شهرک نیز از همین نقطه آغاز میشود؛ از لحظهای که دوربین، پیش از بازیگران، وارد صحنه میشود و تصویر، پیش از کلمات، روایت را به دست میگیرد. از آن پس، دیگر تنها با یک نمایش روبهرو نیستیم، بلکه با تجربهای مواجهیم که مرز میان تئاتر و سینما، حضور و بازنمایی، و واقعیت و تصویر را بارها جابهجا میکند. آنچه در ادامه میآید، تلاشی است برای خواندن این تجربه؛ نه از خلال خلاصه داستان، بلکه از مسیر زبان اجرا، معماری صحنه، بازیگری، اندیشه کارگردان و نسبتی که شهرک با تئاتر معاصر ایران برقرار میکند. در این مسیر، هدف بیش از آنکه صدور حکم باشد، فهم سازوکار اثری است که میکوشد پیش از تغییر جهان، شیوه نگاه کردن ما به جهان را دگرگون کند.
فصل اول
پیش از آنکه چراغها خاموش شوند
هنوز نمایش آغاز نشده است.
نه دیالوگی شنیده میشود و نه بازیگری روی صحنه حضور دارد؛ اما تئاتر، برخلاف تصور رایج، از لحظه بالا رفتن پرده آغاز نمیشود. تئاتر از زمانی شروع میشود که تماشاگر تصمیم میگیرد جهان بیرون را برای ساعتی پشت در سالن بگذارد و وارد جهانی شود که قرار است قواعد دیگری بر آن حاکم باشد.
بلکباکس، همیشه چیزی بیش از یک سالن اجرا بوده است. فضایی است که معماریاش به جای آنکه چیزی را بر مخاطب تحمیل کند، او را وادار میکند تا هر بار جهان تازهای را بپذیرد. هیچ سقف باشکوهی وجود ندارد که شکوه را القا کند، هیچ دکور دائمیای نیست که خیال را هدایت کند و هیچ فاصله مطمئنی میان تماشاگر و بازیگر دیده نمیشود. همهچیز به تصمیم همان شب وابسته است؛ به اینکه کارگردان چگونه این خلأ را پر کند.
شهرک نیز از همین خلأ آغاز میشود.
اولین چیزی که چشم را متوقف میکند، نه بازیگر است و نه نور؛ سه پرده سفید است که در امتداد صحنه قرار گرفتهاند. سه سطح خاموش که هنوز هیچ تصویری بر آنها ننشسته و هیچ معنایی را آشکار نکردهاند. این سفیدی، فقط یک انتخاب صحنهآرایی نیست؛ نوعی تعلیق است. گویی نمایش پیش از آنکه داستانش را آغاز کند، از مخاطب میخواهد عادت همیشگیاش به دیدن را کنار بگذارد.
تماشاگر هنوز نمیداند این پردهها قرار است پنجره باشند یا دیوار؛ آینه باشند یا حافظه؛ یا شاید هر سه.
همین ندانستن، نخستین کنش نمایش است.
در سکوتی که بر سالن حاکم است، نگاهها مدام میان پردههای سفید حرکت میکنند. هیچ نقطهای برای استقرار چشم وجود ندارد. ذهن، بیاختیار شروع به ساختن احتمالها میکند. آیا قرار است تصویری بر آنها نقش ببندد؟ آیا این پردهها فقط پسزمینهاند؟ یا خودشان یکی از شخصیتهای نمایش خواهند شد؟
پاسخ هنوز داده نمیشود.
و همین تعویق، نخستین نشانه بلوغ اجرایی است.
بسیاری از اجراها، از همان دقیقه نخست میخواهند مخاطب را شگفتزده کنند؛ با موسیقی، با نور، با حرکت یا با انبوهی از اطلاعات. شهرک اما راه دیگری را انتخاب میکند. به جای پر کردن سکوت، به آن اعتماد میکند. به جای پاسخ، پرسش میسازد.
در این میان، ناگهان رنگی وارد صحنه میشود.
نارنجی.
چمدانی قدیمی که برخلاف جهان تقریباً بیرنگ صحنه، با حضوری آشکار خود را بر چشم تحمیل میکند.
در نگاه نخست، شاید فقط وسیلهای برای آغاز داستان به نظر برسد. اما هرچه نمایش پیش میرود، روشنتر میشود که این چمدان صرفاً یک شیء صحنه نیست. او نخستین نشانه سفر است؛ سفری که نه فقط شخصیتها، بلکه خود تماشاگر نیز ناگزیر از پیمودن آن است. چمدان، حافظه را با خود حمل میکند؛ گذشتهای که هنوز باز نشده و رازی که هنوز گفته نشده است.
انتخاب رنگ آن نیز اتفاقی به نظر نمیرسد. در میان سفیدی پردهها و تیرگی فضای بلکباکس، نارنجی نه فقط دیده میشود، بلکه به مرکز ثقل ادراک بدل میشود. پیش از آنکه انسانها وارد روایت شوند، این شیء است که مخاطب را به دنبال خود میکشد؛ گویی نمایش از همان ابتدا اعلام میکند که اشیا نیز در این جهان، حامل معنا هستند.
اما اتفاق اصلی هنوز رخ نداده است.
آنچه شهرک را از بسیاری از اجراهای معاصر جدا میکند، نه حضور این چمدان است و نه حتی انتخاب فضای مینیمال صحنه؛ بلکه لحظهای است که کارگردان، با دوربین در دست، وارد این جهان میشود.
در سنت تئاتر، کارگردان معمولاً غایب بزرگ صحنه است. ردّ او در میزانسن، در نور، در هدایت بازیگر و در ریتم اجرا دیده میشود، اما خود او حضور فیزیکی ندارد. در «شهرک»، این قرارداد از همان آغاز شکسته میشود. علیرضا مهران، نه بهعنوان شخصیتی از داستان، بلکه بهعنوان چشم دوم نمایش، وارد صحنه میشود. دوربینی که در دست دارد، تنها وسیلهای برای ثبت تصویر نیست؛ از همان لحظه نخست، اعلام میکند که امشب قرار نیست فقط با یک زاویه دید روبهرو باشیم.
هنوز بازی اصلی آغاز نشده، اما یک حقیقت روشن شده است:
تماشاگر امشب فقط شاهد یک نمایش نخواهد بود؛ او قرار است درباره خودِ «دیدن» نیز بیندیشد.
این همان لحظهای است که شهرک آرامآرام از یک اجرای داستانگو فاصله میگیرد و به تجربهای درباره ادراک تبدیل میشود؛ تجربهای که در آن، تصویر نه زینت صحنه است و نه تکنیکی برای جذب مخاطب، بلکه بخشی از دستور زبان اجراست.
وقتی نخستین تصویر بر پرده مینشیند، سالن دیگر همان سالنی نیست که دقایقی پیش بود. از این لحظه به بعد، هر نگاه دو بار شکل میگیرد؛ یکبار با چشم تماشاگر و بار دیگر با لنز دوربین.
و شاید مهمترین دعوت نمایش نیز همین باشد:
پیش از آنکه داستان را دنبال کنی، از خودت بپرس چگونه نگاه میکنی.
فصل دوم
وقتی تصویر نفس میکشد
دوربین، بازیگر ششم شهرک
هنوز نخستین دیالوگ به پایان نرسیده است که اتفاق اصلی رخ میدهد.
نه در زبان.
نه در بازی.
در نگاه.
سالهاست که تماشاگر تئاتر به یک قرارداد نانوشته عادت کرده است؛ هرچه میبیند، همان است که روی صحنه اتفاق میافتد. فاصله چشم او تا بازیگر، همان فاصله حقیقت اجراست. اگر در ردیف اول نشسته باشد، لرزش پلک بازیگر را میبیند و اگر در ردیف آخر باشد، باید با کلیت بدن و میزانسن ارتباط برقرار کند. این نابرابریِ دیدن، بخشی از ماهیت تئاتر بوده است.
اما شهرک از همان دقایق نخست، این قرارداد قدیمی را بر هم میزند.
دو فیلمبردار حرفهای، در دو سوی صحنه مستقر شدهاند؛ بیآنکه بخواهند خود را پنهان کنند. حضورشان آشکار است. آنها بخشی از میزانسناند، نه مزاحمان آن. هر کدام، دوربین خود را به سمت یکی از بازیگران میگیرند و همان لحظه، تصویری زنده روی پردههای سفید جان میگیرد.
سمت راست صحنه، چهره بازیگر سمت چپ را شکار میکند.
سمت چپ، بازیگر مقابل را.
و در میانه، دوربین متحرکی که در دست علیرضا مهران است، مدام میان شخصیتها حرکت میکند؛ گویی چشم سومی است که نه به یک فرد، بلکه به رابطه میان افراد علاقه دارد.
در همان لحظه، سه پرده سفید دیگر پرده نیستند.
آنها به سه حافظه زنده تبدیل میشوند.
هر کدام حقیقتی را روایت میکنند که چشم عادی، توان دیدنش را ندارد.
در سالهای اخیر، استفاده از ویدئو در تئاتر ایران دیگر اتفاقی غریب نیست. پروجکشن، تصاویر آرشیوی، ویدئوهای از پیش ضبطشده و حتی ارتباط زنده با تصویر، بارها در اجراهای مختلف تجربه شدهاند. اما آنچه شهرک را متمایز میکند، صرفِ استفاده از تصویر نیست.
تفاوت، در این است که تصویر، همزمان با اجرا متولد میشود.
هیچ قاب از پیش آمادهای وجود ندارد.
هیچ مونتاژی در کار نیست.
هر آنچه روی پرده دیده میشود، همان لحظه و در برابر چشم تماشاگر شکل میگیرد.
به همین دلیل، دوربین دیگر ابزار ثبت نیست.
او خود اجراست.
این تصمیم، پیامد مهمی برای بازیگران دارد؛ پیامدی که شاید در نگاه اول دیده نشود.
بازیگر شهرک فقط برای سالن بازی نمیکند.
او همزمان برای یک لنز نیز بازی میکند.
این یعنی کوچکترین لرزش مردمک چشم، انقباض عضلات صورت، مکث پیش از گفتن یک جمله یا حتی یک دم و بازدم، میتواند در ابعاد چند متری روی پرده دیده شود.
در چنین اجرایی، بازیگر ناچار است دو زبان را همزمان بداند.
زبان تئاتر.
و زبان سینما.
این دو، برخلاف تصور عمومی، یک زبان نیستند.
تئاتر، بدن را میخواهد.
سینما، صورت را.
تئاتر، حرکت را بزرگ میکند.
سینما، سکون را.
تئاتر، فاصله را میپذیرد.
سینما، فاصله را از میان برمیدارد.
در شهرک، این دو جهان، ناچار به همزیستیاند.
و همین همزیستی است که دشوارترین آزمون بازیگران را رقم میزند.
در میان اجرا، بارها پیش میآید که چشم، میان صحنه و پرده سرگردان میشود.
آیا باید بازیگر را نگاه کرد؟
یا تصویر او را؟
این تردید، اتفاقی نیست.
کارگردان عمداً تماشاگر را از آسودگی محروم میکند.
او نمیخواهد مخاطب فقط مصرفکننده تصویر باشد.
میخواهد او مدام انتخاب کند.
هر انتخاب نیز، به معنای از دست دادن چیز دیگری است.
اگر به پرده نگاه کنی، بخشی از حرکت بدن را از دست میدهی.
اگر به صحنه نگاه کنی، لرزش چشمها را نمیبینی.
شهرک در سکوت، حقیقتی را به یادمان میآورد که فراتر از تئاتر است:
هر نگاه، همزمان نوعی حذف نیز هست.
هیچ انسانی، همه حقیقت را نمیبیند.
ما همیشه بخشی را انتخاب میکنیم و بخشی دیگر را ناخواسته کنار میگذاریم.
در میانه اجرا، لحظههایی وجود دارد که کلوزآپ یک بازیگر، بیش از هر دیالوگی سخن میگوید.
این همان جایی است که دوربین، دیگر ابزار تکنیکی نیست.
او مترجم سکوت است.
در تئاتر کلاسیک، سکوت معمولاً با بدن معنا پیدا میکند؛ با ایستادن، مکث یا فاصله گرفتن شخصیتها از یکدیگر.
اما اینجا، سکوت در مردمک چشم زندگی میکند.
در لرزش پلکی که شاید از ردیف دهم هرگز دیده نشود.
در فشرده شدن لبها.
در نفس کشیدنی که تصویر آن را بزرگتر از خود انسان میکند.
با این همه، ارزش این تجربه در آن نیست که فناوری را به رخ بکشد.
اتفاقاً نقطه قوت شهرک آنجاست که پس از چند دقیقه، حضور دوربین برای مخاطب عادی میشود.
دیگر کسی به خود ابزار فکر نمیکند.
تماشاگر، به جای آنکه بگوید چه ایده جالبی، آرامآرام وارد منطق تازه نمایش میشود.
این، دشوارترین مرحله هر نوآوری است.
نوآوری، زمانی موفق است که دیگر دیده نشود.
وقتی فناوری از یک شگفتی به یک زبان تبدیل میشود، میتوان گفت تجربه، از سطح تکنیک عبور کرده و به قلمرو بیان هنری رسیده است.
اما شاید مهمترین پرسشی که این فصل از اجرا پیش روی مخاطب میگذارد، اصلاً درباره دوربین نباشد.
درباره اعتماد باشد.
اعتماد به اینکه آیا تصویری که میبینیم، حقیقت را کاملتر میکند یا فقط شکل دیگری از حقیقت را پیش چشم ما میگذارد؟
شهرک پاسخی برای این پرسش نمیدهد.
فقط ما را وادار میکند که از این پس، نه فقط به صحنه، که به شیوه دیدن خود نیز شک کنیم.
و شاید همین، بزرگترین دستاورد آن باشد.
فصل سوم
زنانی که قاب را پس گرفتند
شهرک؛ روایتی از زنانی که میان ترس، انتخاب و ایستادگی زندگی میکنند
تئاتر ایران سالهاست که زنان بسیاری را روی صحنه آورده است.
زنانی عاشق.
زنانی رنجدیده.
زنانی مادر.
زنانی معترض.
زنانی که قربانیاند.
و گاهی زنانی که تنها برای پیش بردن روایت مردان به صحنه آمدهاند.
اما مسئله فقط حضور زن در صحنه نیست.
مسئله، نوع نگاه نمایش به زن است.
این همان نقطهای است که شهرک آرامآرام مسیر خودش را از بسیاری از آثار همنسلش جدا میکند.
در نخستین مواجهه، ممکن است مخاطب تصور کند با نمایشی درباره آسیبهای اجتماعی زنان روبهروست.
برداشتی که تا حدی درست است.
اما اگر نمایش را تنها به این سطح تقلیل دهیم، مهمترین ویژگی آن را نادیده گرفتهایم.
شهرک بیش از آنکه درباره رنج زنان باشد، درباره حق انتخاب زنان است.
همان واژهای که علیرضا مهران در گفتوگو، آن را هسته مرکزی جهان نمایش خود میداند:
انتخاب.
این انتخاب، انتخابی قهرمانانه نیست.
نمایش هیچگاه شخصیتهایش را اسطوره نمیکند.
برعکس.
زنان شهرک انساناند.
اشتباه میکنند.
میترسند.
سکوت میکنند.
گاهی عقب مینشینند.
گاهی مقاومت میکنند.
اما حتی در لحظههای شکست نیز، هنوز صاحب ارادهاند.
و این تفاوت ظریفی است که نمایش را از دام کلیشههای رایج دور میکند.
در بسیاری از آثار اجتماعی، خشونت با صدای بلند وارد صحنه میشود.
فریاد.
ضربه.
درگیری.
فروپاشی.
اما شهرک خشونت را در جای دیگری جستوجو میکند.
در نگاههایی که طولانیتر از حد معمول ادامه پیدا میکنند.
در جملههایی که نیمهتمام میمانند.
در سکوتهایی که بیشتر از دیالوگها حرف میزنند.
در انتخابهایی که هیچکدام، انتخابی آزاد نیستند.
همینجاست که نمایش، تعریف خود را از خشونت تغییر میدهد.
خشونت، فقط آن چیزی نیست که بدن را زخمی میکند.
گاهی آن چیزی است که آرامآرام امکان انتخاب را از انسان میگیرد.
و شاید به همین دلیل است که پاسخ مهران به یکی از پرسشهای گفتوگو، چنین شفاف در ذهن میماند؛ او خطرناکترین شکل خشونت را نه خشونت آشکار، بلکه خشونتی میداند که عادی شده است.
این جمله، فقط پاسخ یک مصاحبه نیست.
کلید خواندن نمایش است.
اگر دوربین در فصل پیش، شخصیتها را بزرگ میکرد، در این فصل، دوربین کار دیگری انجام میدهد.
او به چهره زنانی نزدیک میشود که سالها در روایتهای اجتماعی، دیگران به جای آنها سخن گفتهاند.
اما این بار، کلوزآپ فقط صورت را بزرگ نمیکند.
سکوت را بزرگ میکند.
تردید را.
ترس را.
و مهمتر از همه، لحظه تصمیم گرفتن را.
تماشاگر، برای نخستین بار، فاصلهای را میبیند که میان اندیشیدن و سخن گفتن وجود دارد.
فاصلهای که در زندگی واقعی نیز، گاه سرنوشت انسان را تغییر میدهد.
یکی از مهمترین دستاوردهای کارگردانی مهران، پرهیز از تبدیل زنان نمایش به «نماد» است.
نمادها، هرچند ماندگارند، اما اغلب از زندگی فاصله میگیرند.
شهرک چنین نمیکند.
این زنان، پیش از آنکه استعاره باشند، انساناند.
و درست به همین دلیل است که میتوان آنها را باور کرد.
تماشاگر، پیش از آنکه به وضعیت اجتماعیشان فکر کند، با اضطراب، امید، شکست و تردیدشان مواجه میشود.
نمایش، از فرد آغاز میکند تا به جامعه برسد؛ نه برعکس.
در میان گروه بازیگران، این رویکرد بهوضوح در کیفیت اجراها نیز دیده میشود.
مهلقا باقری حضوری دارد که نیازی به اغراق ندارد. او از آن دسته بازیگرانی است که پیش از بیان دیالوگ، با سکوتش شخصیت را میسازد. دوربین، بهجای آنکه بازی او را افشا کند، لایههای پنهانتری از آن را آشکار میکند؛ گویی صورتش، ادامه متن نمایش است.
محمدرضا هلالزاده اما مسیر دیگری را انتخاب میکند. آنچه در اجرای او بیش از هر چیز جلب توجه میکند، تسلط بر دو زبان متفاوت بازیگری است؛ زبان صحنه و زبان کلوزآپ. او بهندرت اسیر اغراق میشود و حتی زمانی که تصویر چهرهاش در ابعاد بزرگ روی پرده ظاهر میشود، کنترل ریتم، نگاه و بیان را حفظ میکند. در میان بازیگران این اجرا، شاید بتوان گفت او بیش از دیگران توانسته است میان حضور زنده تئاتری و دقت سینمایی تعادل برقرار کند.
محمدعلی محمدی نیز با شناخت درست از جهان اجرایی نمایش، از بازیهای نمایشی فاصله میگیرد و بیشتر بر اقتصاد حرکت و دقت در بیان تکیه میکند؛ انتخابی که با ساختار چندرسانهای شهرک همخوان است.
و اگرچه گفتوگویی با دریا وهاب انجام نشد، اما حضور او در صحنه، بهویژه در لحظههایی که دوربین بر چهرهاش مکث میکند، نشان میدهد که چگونه میتوان بدون اتکا به اغراق، شخصیت را در قاب و روی صحنه، همزمان زنده نگه داشت.
نکته مهم آن است که هیچیک از این بازیگران، تلاش نمیکنند دوربین را شکست دهند.
آنها با آن زندگی میکنند.
همین پذیرش است که اجرای گروه را یکدست میکند.
شاید مانیفست واقعی نمایش، نه در یکی از صحنههای پایانی، بلکه در همان جملهای باشد که علیرضا مهران در گفتوگو به آن اشاره میکند:
چه شجاعتی در این سرزمین پنهان بود؛ آن شجاعت، زنان این سرزمیناند.
این جمله، اگر تنها به شکل شعار روی صحنه قرار میگرفت، بهسرعت فراموش میشد.
اما شهرک تلاش میکند آن را به جای آنکه اعلام کند، زندگی کند.
شجاعت، در این نمایش، فریاد کشیدن نیست.
گاهی فقط ادامه دادن است.
گاهی فقط ایستادن.
گاهی فقط انتخاب کردن، وقتی هیچ انتخاب آسانی وجود ندارد.
شاید به همین دلیل است که پس از پایان اجرا، آنچه در ذهن باقی میماند، نه فقط داستان یک شهرک، بلکه تصویر زنانی است که دوربین، برای لحظهای کوتاه، اجازه داد جهان را از چشمهای آنان ببینیم.
و شاید این، بزرگترین دستاورد شهرک باشد؛
اینکه قاب را از آنِ خود نکرد.
بلکه آن را به شخصیتهایش بازگرداند.
فصل چهارم
وقتی فرم، صدای محتوا میشود
شهرک و نبرد همیشگی تئاتر میان زیبایی، تکنیک و حقیقت
تقریباً هر نسلی از تئاتر، یک سوءتفاهم بزرگ را با خود حمل کرده است.
اینکه فرم و محتوا، دو رقیباند.
گویی هر بار که کارگردانی به زیباییشناسی صحنه توجه میکند، ناگزیر چیزی از حقیقت اثر کم میشود؛ و هرگاه اثری به مسائل اجتماعی نزدیک میشود، باید از جسارت فرمی خود چشم بپوشد.
این دوگانه، سالهاست در نقدهای تئاتر ایران تکرار میشود.
فرمزده.
محتوامحور.
زیبایی به جای معنا.
شعار به جای اجرا.
اما شهرک درست در نقطهای ایستاده است که تلاش میکند این دوگانه را بیاعتبار کند.
نه همیشه موفق میشود.
اما دستکم، جسارت آن را دارد که این مرز قدیمی را به چالش بکشد.
در گفتوگویی که پیش از اجرا با علیرضا مهران انجام شد، از او پرسیده شد:
آیا فرم بر محتوا غلبه کرده است؟
پاسخ او کوتاه اما تعیینکننده بود.
او گفت هیچگاه اجازه نمیدهد فرم به محتوای نمایش آسیب بزند؛ حتی اگر در برخی آثارش، فرم ناچار شده باشد یک قدم عقبتر بایستد.
این جمله، هنگام شنیدن شاید صرفاً دفاع یک کارگردان از اثرش به نظر برسد.
اما هنگام تماشای اجرا، معنا پیدا میکند.
زیرا در شهرک، فرم هیچگاه از بیرون بر نمایش تحمیل نشده است.
از دل جهان نمایش بیرون آمده است.
اگر دوربین حذف شود، آیا هنوز شهرک باقی میماند؟
پاسخ، بله است.
داستان از میان نمیرود.
شخصیتها همچنان زندهاند.
روابط همچنان شکل میگیرند.
اما زبان نمایش، بخشی از توان بیان خود را از دست میدهد.
درست همانگونه که اگر موسیقی از یک فیلم حذف شود، فیلم هنوز وجود دارد، اما بخشی از عاطفهاش خاموش میشود.
دوربین در شهرک، عصای نمایش نیست.
حنجره دوم آن است.
آنچه بیش از هر چیز جلب توجه میکند، این است که فناوری هرگز جای خلاقیت صحنه را نگرفته است.
نور، همچنان نقش خود را ایفا میکند.
بدن بازیگر همچنان مرکز ثقل اجراست.
ریتم، همچنان از کنش بازیگران تغذیه میکند.
دوربین فقط یک امکان تازه به این جهان اضافه کرده است؛ نه اینکه جهان را تصاحب کند.
این تفاوت ظریف، اما تعیینکننده است.
زیرا بسیاری از تجربههای چندرسانهای، در نهایت به نمایش فناوری تبدیل میشوند.
اما در شهرک، فناوری بیشتر از آنکه دیده شود، کار میکند.
و شاید همین دلیل است که پس از دقایقی، ذهن تماشاگر دیگر به ابزار فکر نمیکند.
به انسان فکر میکند.
با این حال، ارزش هر تجربه نو، در پذیرش امکان نقد آن نیز هست.
و اگر بخواهیم با همان دقتی که نقاط قوت اجرا را میبینیم، به محدودیتهایش نیز نگاه کنیم، باید پذیرفت که در برخی لحظهها، تصویر بیش از آنکه لایهای تازه به روایت اضافه کند، آنچه را روی صحنه نیز قابل مشاهده است، تکرار میکند.
اینجا همان مرز باریکی است که میان کارکرد و کاربرد وجود دارد.
کارکرد یعنی تصویر، چیزی را ممکن کند که بدون آن ممکن نبود.
کاربرد یعنی تصویر صرفاً حضور داشته باشد، چون امکان حضورش فراهم بوده است.
در بخش عمده اجرا، شهرک در سمت نخست این مرز قرار میگیرد؛ اما در چند لحظه کوتاه، به سمت دوم نزدیک میشود.
این نه ضعف بنیادین اثر، بلکه همان خطری است که هر تجربه پیشرو با آن روبهروست.
شاید دقیقترین توصیف برای فرم این نمایش، واژه «شفاف» باشد.
شفاف، نه به معنای ساده.
بلکه به این معنا که میان ابزار و معنا، دیواری دیده نمیشود.
تماشاگر برای فهم اجرا، ناچار نیست ابتدا تکنیک را تحسین کند.
او ابتدا با انسانها روبهرو میشود.
بعد، آرامآرام درمییابد که چگونه این فرم، امکان دیدن آن انسانها را تغییر داده است.
و این همان لحظهای است که فرم، از نمایش دادن خودش دست میکشد و شروع به خدمت کردن به روایت میکند.
در تاریخ هنر، هرگاه ابزار تازهای وارد شده، دو واکنش شکل گرفته است.
عدهای آن را تهدید دانستهاند.
عدهای آن را نجاتبخش.
اما اغلب، پاسخ درست در هیچیک از این دو سوی افراط نبوده است.
ابزار، نه هنر را نجات میدهد و نه نابود میکند.
آنچه تعیینکننده است، اندیشهای است که ابزار را هدایت میکند.
شهرک نیز نه به خاطر داشتن دوربین اهمیت پیدا میکند و نه به خاطر سه پرده سفید.
اهمیتش در این است که برای حضور این عناصر، استدلالی نمایشی ارائه میدهد.
میتوان با این استدلال موافق یا مخالف بود.
اما نمیتوان آن را اتفاقی یا تزئینی دانست.
تماشاگر، هنگام خروج از سالن، احتمالاً تعداد دوربینها را به خاطر نخواهد آورد.
شاید حتی جزئیات طراحی صحنه را نیز فراموش کند.
اما احساسی را به یاد خواهد سپرد که این زبان اجرایی در او ایجاد کرده است.
و این، مهمترین موفقیت فرم است.
فرمی که خود را به رخ نمیکشد.
بلکه تجربهای تازه از دیدن میآفریند.
در نهایت، شاید بتوان گفت بزرگترین پیروزی شهرک این نیست که مرز میان تئاتر و سینما را جابهجا کرده است.
بلکه این است که اجازه نمیدهد هیچکدام، دیگری را حذف کند.
نه تئاتر در تصویر حل میشود.
نه تصویر، جای تئاتر را میگیرد.
هر دو، در کنار هم، زبان سومی میسازند؛ زبانی که هنوز در تئاتر ایران کمتر تجربه شده و همین، شهرک را به اجرایی قابل بحث و قابل تأمل تبدیل میکند.
فصل پنجم
بدنهایی که میان دو جهان زندگی میکنند
بازیگری در شهرک؛ جایی که صحنه دیگر به تنهایی کافی نیست
اگر قرار باشد تنها یک دلیل برای زنده ماندن تئاتر در عصر تصویر بیاوریم، آن دلیل بدن است.
بدن بازیگر.
نه به این معنا که بدن فقط حرکت میکند.
بلکه به این معنا که حضور دارد.
در جهانی که هر روز بیش از پیش با تصویرهای ثبتشده، تدوینشده و بازتولیدشده احاطه شده است، تئاتر هنوز بر یک امتیاز تکرارنشدنی تکیه دارد؛ اینکه هیچ واسطهای میان نفس بازیگر و نفس تماشاگر وجود ندارد.
اما شهرک این معادله قدیمی را پیچیدهتر میکند.
زیرا این بار، میان بازیگر و تماشاگر، دوربینی ایستاده است.
دوربینی که نه فاصله میاندازد و نه حذف میکند.
بلکه نوع دیگری از حضور را خلق میکند.
و درست از همینجا، دشوارترین آزمون بازیگری آغاز میشود.
بازیگر در این نمایش، فقط شخصیتی را زندگی نمیکند.
او باید همزمان در دو جهان متفاوت حضور داشته باشد.
در جهان تئاتر.
و در جهان تصویر.
این دو جهان، اگرچه در ظاهر به یکدیگر نزدیکاند، اما قواعد زیستن در آنها کاملاً متفاوت است.
در تئاتر، بدن باید فضا را پر کند.
در سینما، صورت.
در تئاتر، حرکت معنا میسازد.
در سینما، گاه کوچکترین لرزش مردمک چشم.
در تئاتر، فاصله بخشی از بیان است.
در سینما، فاصله از میان برداشته میشود.
شهرک بازیگرانش را وادار میکند که این دو زبان را نه جداگانه، بلکه همزمان سخن بگویند.
و این، کاری نیست که صرفاً با تجربه به دست بیاید؛ نیازمند انضباطی کمنظیر در کنترل بدن و احساس است.
یکی از نخستین نکاتی که در اجرا جلب توجه میکند، اعتماد گروه بازیگران به سکوت است.
بسیاری از بازیگران، وقتی میدانند تصویرشان در ابعاد بزرگ روی پرده دیده میشود، وسوسه میشوند که احساسات را آشکارتر، نگاه را سنگینتر یا واکنشها را نمایشیتر کنند.
اما گروه بازیگری شهرک، در اغلب لحظهها، از این دام فاصله میگیرد.
آنها اجازه میدهند دوربین کشف کند، نه اینکه برای دوربین نمایش اجرا کنند.
همین خویشتنداری، کیفیت بازیها را از اغراق دور نگه میدارد.
در میان بازیگران، محمدرضا هلالزاده بیش از دیگران توانسته است این تعادل دشوار را حفظ کند.
اجرای او، نه به دلیل حجم دیالوگها و نه به خاطر حضور پررنگتر در روایت، بلکه به سبب کیفیت کنترلشده بازیاش در ذهن میماند.
او میداند که چه زمانی باید بدنش روایت کند و چه زمانی فقط یک نگاه کافی است.
وقتی تصویر چهرهاش روی پرده ظاهر میشود، کوچکترین تغییر در ریتم تنفس یا مکث پیش از ادای جمله، به بخشی از درام تبدیل میشود.
این همان مهارتی است که در بسیاری از اجراهای چندرسانهای نادیده گرفته میشود؛ بازیگر نباید اسیر دوربین شود، باید آن را به بخشی از بازی خود تبدیل کند.
هلالزاده، دستکم در بخش مهمی از اجرا، به این نقطه رسیده است.
شاید به همین دلیل باشد که در میان گروه، حضورش یک گام استوارتر و منسجمتر به نظر میرسد.
نه از آن جهت که دیگران ضعیفترند، بلکه از آن رو که او رابطه میان بدن، قاب و سکوت را دقیقتر مدیریت میکند.
مهلقا باقری مسیر متفاوتی را پیش میگیرد.
قدرت او، بیش از هر چیز، در اقتصاد بازی است.
در بسیاری از صحنهها، احساسات را نه با انفجار عاطفی، بلکه با مهار آن منتقل میکند.
چهرهاش، زیر نگاه بیرحم دوربین، همچنان طبیعی باقی میماند.
این طبیعی بودن، ساده به دست نمیآید.
کلوزآپ، دشمن تصنع است.
هر اغراق کوچکی را آشکار میکند.
هر حرکت اضافهای را افشا میکند.
باقری، این آزمون را با آرامشی قابل توجه پشت سر میگذارد.
او بهخوبی میداند که در چنین اجرایی، گاهی حذف یک حرکت، از افزودن ده حرکت مؤثرتر است.
محمدعلی محمدی نیز حضوری دارد که بیش از آنکه بر نمایش بیرونی تکیه کند، بر دقت در ریتم استوار است.
بیان او، کنترلشده و حسابشده است.
او تلاش نمیکند در میان انبوه تصویرها، خود را به مرکز توجه تبدیل کند.
برعکس، در خدمت کلیت جهان اجرا باقی میماند.
شاید همین ویژگی، در نگاه نخست کمتر دیده شود؛ اما در ساختار گروهی نمایش، نقشی اساسی دارد.
بازیگری که میداند چه زمانی باید عقب بایستد، گاه به همان اندازه اهمیت دارد که بازیگری که در مرکز صحنه میایستد.
هرچند گفتوگویی با دریا وهاب انجام نشد، اما اجرای او نیز شایسته توجه است.
او در صحنههایی که دوربین بر چهرهاش مکث میکند، از اغراق فاصله میگیرد و اجازه میدهد شخصیت، بهتدریج از دل سکوت شکل بگیرد.
در جهانی که نمایش ساخته است، این شیوه بازی، نه ضعف، بلکه انتخابی آگاهانه است.
اما شاید مهمترین دستاورد بازیگری در «شهرک»، نه به عملکرد یک فرد، بلکه به هماهنگی گروه بازگردد.
در اجراهایی که فناوری چنین حضوری پررنگ دارد، همیشه این خطر وجود دارد که بازیگران به مجموعهای از اجراهای فردی تبدیل شوند؛ هرکس درگیر قاب خود، تصویر خود و لحظه خود.
شهرک تا حد زیادی از این خطر عبور میکند.
زیرا بازیگران، به جای رقابت با تصویر، به آن اعتماد کردهاند.
این اعتماد، همان چیزی است که گروه را یکپارچه نگه میدارد.
شاید بتوان گفت دوربین در این اجرا، آزمونی برای بازیگران نیست.
آینهای برای آنهاست.
آینهای که کوچکترین لغزش را آشکار میکند.
کوچکترین تصنع را.
کوچکترین بیصداقتی را.
و درست به همین دلیل، تنها بازیگرانی میتوانند از این آینه عبور کنند که پیش از هر چیز، به حقیقت حضور خود روی صحنه ایمان داشته باشند.
تماشاگر، در پایان اجرا، شاید تکنیکهای فیلمبرداری را فراموش کند.
اما بعید است آن لحظهای را از یاد ببرد که یک سکوت، روی پرده بزرگ شد و بیش از هر دیالوگی، از رنج، امید یا تردید یک انسان سخن گفت.
شاید آن لحظه، نه پیروزی دوربین بود.
نه پیروزی فناوری.
بلکه پیروزی بازیگری بود.
بازیگری که ثابت کرد حتی در عصر تصویر، هنوز این بدن زنده است که تئاتر را از هر هنر دیگری متمایز میکند.
فصل ششم
جامعهای که در سکوت ساخته میشود
شهرک؛ درباره خشونتهایی که دیگر صدایی ندارند
نمایشهایی که به مسائل اجتماعی میپردازند، معمولاً یک وسوسه بزرگ دارند؛
اینکه جامعه را توضیح بدهند.
درباره آن قضاوت کنند.
برای آن نسخه بپیچند.
یا دستکم مقصر را معرفی کنند.
شهرک مسیر دیگری را انتخاب میکند.
نه جامعه را محاکمه میکند.
نه از شخصیتهایش قدیس میسازد.
نه حتی تلاش میکند پاسخ قطعی ارائه دهد.
بلکه تنها کاری که میکند، کنار زدن لایهای از زندگی روزمره است؛ همان لایهای که آنقدر به آن عادت کردهایم که دیگر وجودش را نمیبینیم.
و شاید هنر، دقیقاً از همین نقطه آغاز شود.
از مرئی کردن آنچه نامرئی شده است.
خشونت، در جهان شهرک، همیشه حادثه نیست.
گاهی یک نگاه است.
گاهی یک سکوت.
گاهی یک جمله که هرگز گفته نمیشود.
و گاهی انتخابی که اساساً امکان انتخاب آزاد در آن وجود ندارد.
این همان چیزی است که نمایش، بیآنکه شعار بدهد، بارها به مخاطب یادآوری میکند؛ اینکه خطرناکترین شکل خشونت، خشونتی نیست که خبرساز میشود.
خشونتی است که آرامآرام به عادت تبدیل میشود.
به بخشی از زندگی.
به چیزی که دیگر کسی دربارهاش سؤال نمیپرسد.
در گفتوگوی علیرضا مهران نیز همین نگاه دیده میشود؛ جایی که او تأکید میکند خشونتِ عادیشده، از خشونت آشکار خطرناکتر است، زیرا دیگر واکنشی برنمیانگیزد.
این جمله، بیش از آنکه تحلیلی اجتماعی باشد، هشداری اخلاقی است.
اما شهرک فقط درباره خشونت نیست.
درباره قدرت نیز هست.
قدرت، آنگونه که در این نمایش فهمیده میشود، صرفاً در نهادهای رسمی یا ساختارهای سیاسی خلاصه نمیشود.
قدرت، در رابطه میان دو انسان نیز حضور دارد.
در خانواده.
در عشق.
در مراقبت.
در سکوت.
در تصمیم گرفتن به جای دیگری.
در اینکه چه کسی حق دارد سخن بگوید و چه کسی باید فقط گوش کند.
همین نگاه است که نمایش را از سطح یک درام اجتماعی به تأملی درباره روابط انسانی ارتقا میدهد.
زیرا هر تماشاگر، فارغ از تجربههای سیاسی یا اجتماعی خود، این شکل از قدرت را در زندگی روزمره لمس کرده است.
یکی از هوشمندانهترین تصمیمهای نمایش، پرهیز از قطبیسازی است.
شهرک جهان را به خوبها و بدها تقسیم نمیکند.
هیچ شخصیتی کاملاً بیگناه نیست.
هیچکس نیز تجسم مطلق شر نیست.
همه، در شبکهای از ترس، امید، انتخاب و اجبار زندگی میکنند.
و همین، شخصیتها را انسانیتر میکند.
زندگی واقعی نیز چنین است.
بیشتر انسانها، نه هیولا هستند و نه قهرمان.
بلکه در میانهای خاکستری، هر روز تصمیمهایی میگیرند که گاهی شجاعانه و گاهی محافظهکارانهاند.
در این میان، زنان نمایش جایگاه ویژهای دارند.
اما نه از آن رو که قربانیاند.
بلکه از آن رو که هنوز امکان انتخاب را از دست ندادهاند.
حتی زمانی که انتخابهایشان پرهزینه است.
حتی وقتی نتیجه تصمیمشان شکست باشد.
نمایش، ارزش انسان را در موفقیت او جستوجو نمیکند.
در توانایی او برای انتخاب جستوجو میکند.
و شاید همین، مهمترین تفاوت نگاه شهرک با بسیاری از درامهای اجتماعی معاصر باشد.
در یکی از پاسخهای مهران، جملهای وجود دارد که میتوان آن را کلید خوانش کل نمایش دانست:
خسته شده بودم از تصویر زن قربانی در درام ایرانی.
این جمله، صرفاً یک موضعگیری هنری نیست.
اعلام فاصله گرفتن از سنتی است که زن را اغلب موضوع روایت میکرد، نه صاحب روایت.
در شهرک، زنان فقط در متن زندگی نمیکنند.
آنها متن را تغییر میدهند.
حتی اگر نتوانند جهان اطراف خود را بهطور کامل تغییر دهند.
شاید به همین دلیل است که نمایش، بیش از هر چیز درباره شجاعت است.
اما نه شجاعتی که با شعار تعریف میشود.
شجاعتی آرام.
روزمره.
بیصدا.
شجاعت ادامه دادن.
شجاعت نترسیدن از دیدن حقیقت.
شجاعت ایستادن، وقتی هیچ تشویقی در کار نیست.
همان جملهای که مهران از آن بهعنوان مانیفست اثر یاد میکند، در اینجا معنای کامل خود را پیدا میکند:
چه شجاعتی در این سرزمین پنهان بود.
واژه مهم این جمله، پنهان است.
نمایش، به دنبال قهرمانان افسانهای نیست.
به دنبال انسانهایی است که شجاعتشان در تیتر خبرها ثبت نمیشود.
اما جهان، هر روز بر دوش همانها ادامه پیدا میکند.
تماشاگر، هنگام خروج از سالن، شاید درباره سیاست فکر کند.
شاید درباره زنان.
شاید درباره خانواده.
اما احتمالاً پیش از همه اینها، درباره خودش فکر خواهد کرد.
درباره سکوتهایی که انتخاب کرده است.
درباره ترسهایی که عادی شدهاند.
درباره تصمیمهایی که نگرفته است.
و این همان نقطهای است که تئاتر، از بازنمایی جامعه عبور میکند و به آینهای برای تماشاگر تبدیل میشود.
شهرک نمیگوید جامعه چگونه باید تغییر کند.
فقط یک پرسش ساده را پیش روی مخاطب میگذارد:
اگر جای یکی از این شخصیتها بودی، آیا واقعاً انتخاب متفاوتی میکردی؟
و شاید هیچ پرسشی، صادقانهتر از این، نتواند ما را با خودمان روبهرو کند.
فصل هفتم
کارگردانی به مثابه معماری نگاه
علیرضا مهران؛ جستوجوی زبانی که میان تئاتر و سینما متولد میشود
هر کارگردانی، دیر یا زود، به یک پرسش بنیادین میرسد.
جهان را چگونه میبینم؟
پاسخ این پرسش، بسیار مهمتر از آن است که جهان را چگونه روایت میکند.
زیرا روایت، نتیجه نگاه است.
اگر نگاه تغییر کند، روایت نیز ناگزیر دگرگون میشود.
شهرک بیش از آنکه نشان دهد علیرضا مهران چه داستانی را انتخاب کرده است، نشان میدهد او چگونه جهان را میبیند.
و این تفاوت کوچکی نیست.
بسیاری از کارگردانان، متن را نقطه آغاز اجرا میدانند.
برخی دیگر، بازیگر را.
عدهای طراحی صحنه را.
اما در جهان مهران، آنچه پیش از همه به چشم میآید، تصویر است.
نه تصویر به معنای قابی زیبا.
بلکه تصویر بهعنوان شیوه اندیشیدن.
برای او، میزانسن صرفاً محل ایستادن بازیگران نیست.
نوعی جملهسازی است.
حرکت دوربین، امتداد همان جمله است.
نور، ویرگول آن است.
و سکوت، نقطهای که جمله را تمام میکند.
این نگاه، نشان میدهد که مهران بیش از آنکه صرفاً یک کارگردان صحنه باشد، به معماری ادراک مخاطب فکر میکند.
او فقط صحنه را طراحی نمیکند؛ نگاه تماشاگر را طراحی میکند.
در گفتوگوهای انجامشده، یک واژه بارها تکرار میشود:
اعتماد.
اعتماد به مخاطب.
اعتماد به بازیگر.
اعتماد به سکوت.
حتی زمانی که از ترس خود نسبت به توضیح دادن برخی لحظهها سخن میگوید، در واقع از نسبت میان اعتماد و کنترل حرف میزند.
او اعتراف میکند که امروز، اگر دوباره اجرا را بسازد، شاید برخی توضیحهای اضافه را حذف کند.
این اعتراف، اهمیت زیادی دارد.
زیرا نشان میدهد کارگردان هنوز اثر خود را پروژهای بسته نمیداند.
بلکه آن را موجودی زنده میبیند که میتواند رشد کند.
ویژگی دیگر زبان مهران، گریز از پاسخهای قطعی است.
در گفتوگو، تقریباً هیچ پرسشی را با یک حکم مطلق پاسخ نمیدهد.
وقتی از حقیقت سؤال میشود، از حقیقتهای متعدد سخن میگوید.
وقتی از خشونت میپرسیم، آن را به لایههای پنهان زندگی روزمره میبرد.
وقتی از زنان نمایش میگوییم، آنان را نه قربانی مطلق میبیند و نه قهرمان مطلق.
این شیوه اندیشیدن، به ساختار نمایش نیز منتقل شده است.
شهرک تماشاگر را وادار نمیکند که به نتیجهای از پیش تعیینشده برسد.
بلکه او را در وضعیت تصمیمگیری قرار میدهد.
و این، یکی از دشوارترین شکلهای کارگردانی است.
زیرا تولید پرسش، بسیار سختتر از تولید پاسخ است.
با این حال، شاید مهمترین ویژگی کارگردانی مهران، ریسکپذیری باشد.
در تئاتر امروز، تجربهگرایی گاهی به معنای تغییر ظاهری فرم تقلیل پیدا میکند.
اما در شهرک، ریسک فقط استفاده از دوربین نیست.
ریسک اصلی، سپردن بخش مهمی از روایت به ابزاری است که اگر درست کنترل نشود، میتواند کل اجرا را از هم بپاشد.
هر اختلال در هماهنگی میان بازیگر، تصویر، نور و ریتم، میتوانست جهان نمایش را متلاشی کند.
اینکه اجرا در بخش عمده مسیر خود این تعادل را حفظ میکند، بیش از هر چیز، نتیجه طراحی دقیق کارگردانی است.
با این همه، هیچ امضای هنری بدون خطر نیست.
درست همانجایی که تصویر به نقطه قوت مهران تبدیل میشود، این احتمال نیز به وجود میآید که مخاطب در آثار آینده، همواره انتظار تجربهای مشابه داشته باشد.
این همان چالشی است که بسیاری از کارگردانان صاحبسبک با آن روبهرو میشوند؛
وقتی زبان شخصی، به عادت شخصی تبدیل شود.
بنابراین پرسش مهم برای آینده کارنامه مهران این نیست که آیا دوباره از دوربین استفاده خواهد کرد یا نه.
پرسش این است که آیا میتواند هر بار، ضرورت تازهای برای فرم پیدا کند؟
اگر پاسخ مثبت باشد، این مسیر به تکامل خواهد رسید.
اگر نه، خطر تکرار، در کمین هر امضای موفقی خواهد بود.
در پاسخ به یکی از پرسشها، مهران جملهای میگوید که شاید مهمترین کلید فهم جهان فکری او باشد:
بدن بازیگر، آخرین چیزی است که تئاتر را از هر رسانه دیگری متمایز میکند.
این جمله، در نگاه اول متناقض به نظر میرسد.
کارگردانی که بیشترین استفاده را از تصویر کرده، در نهایت از بدن دفاع میکند.
اما همین تناقض، راز شهرک است.
او به تصویر ایمان ندارد.
او به بدن ایمان دارد.
تصویر را فقط برای آن به کار میگیرد که بدن را از زاویهای دیگر آشکار کند.
اگر روزی تصویر بتواند جای بدن را بگیرد، دیگر تئاتری باقی نخواهد ماند.
شاید به همین دلیل است که علیرضا مهران را نباید صرفاً کارگردانی علاقهمند به فناوری دانست.
او را باید کارگردانی دانست که در جستوجوی زبان است.
زبان، نه به معنای تکنیک.
بلکه به معنای یافتن شکلی که بتواند تجربه انسان معاصر را دقیقتر بیان کند.
و اگر شهرک اهمیت داشته باشد، بیش از آنکه به خاطر پاسخهایی باشد که ارائه میدهد، به خاطر همین جستوجو است.
جستوجویی که هنوز پایان نیافته است.
و شاید ارزش هر هنرمند نیز، نه در رسیدن، بلکه در ادامه دادن همین مسیر باشد.
فصل هشتم
نمایشی که بعد از پایان آغاز میشود
آیا شهرک تماشاگر را تغییر میدهد یا فقط او را متوقف میکند؟
هر نمایش، دو پایان دارد.
پایان نخست، همان لحظهای است که آخرین دیالوگ گفته میشود، نور آرامآرام خاموش میشود و بازیگران برای تعظیم روی صحنه میآیند.
اما پایان دوم، بسیار دیرتر اتفاق میافتد.
گاهی در مسیر بازگشت به خانه.
گاهی پشت چراغ قرمز.
گاهی نیمهشب، وقتی ذهن هنوز درگیر تصویری است که حاضر نیست رهایش کند.
و گاهی اصلاً رخ نمیدهد.
بعضی نمایشها، همانجا که تمام میشوند، در حافظه نیز پایان مییابند.
اما بعضی دیگر، درست از لحظه خروج تماشاگر از سالن آغاز میشوند.
شهرک میخواهد به دسته دوم تعلق داشته باشد.
در یکی از صادقانهترین بخشهای گفتوگو، علیرضا مهران از واکنش مخاطبانی سخن میگوید که پس از اجرا، نتوانستهاند بلافاصله به زندگی روزمره بازگردند؛ کسانی که گفتهاند بعد از خروج از سالن، مدتی با خود خلوت کردهاند.
این روایت، اگر تنها بهعنوان رضایت مخاطب خوانده شود، اهمیت چندانی ندارد.
اما اگر آن را بهعنوان هدف زیباییشناختی اثر در نظر بگیریم، معنای دیگری پیدا میکند.
کارگردان نمیخواهد تماشاگر صرفاً اجرا را دوست داشته باشد.
میخواهد او نتواند بیدرنگ از آن عبور کند.
این تفاوت میان تأثیرگذاری و سرگرمکنندگی است.
تئاتر، برخلاف بسیاری از رسانههای تصویری، حافظهای مادی از خود باقی نمیگذارد.
فیلم را میتوان دوباره دید.
عکس را میتوان دوباره نگاه کرد.
اما اجرای زنده، در همان لحظهای که رخ میدهد، شروع به ناپدید شدن میکند.
آنچه باقی میماند، نه خود اجرا، بلکه اثر روانی آن است.
از این منظر، ارزش یک نمایش را تنها با کیفیت میزانسن یا بازیگری نمیتوان سنجید.
باید پرسید:
چه چیزی از آن، در ذهن مخاطب دوام میآورد؟
پاسخ مهران به این پرسش، قابل تأمل است.
او نمیگوید دوست دارد داستان نمایش در ذهن بماند.
نه حتی شخصیتها.
او از زخم سخن میگوید.
واژهای که بارها در تاریخ هنر، معنایی فراتر از رنج پیدا کرده است.
زخم، یعنی چیزی که پس از پایان واقعه نیز حضور دارد.
چیزی که اجازه نمیدهد تجربه، به خاطرهای بیاثر تبدیل شود.
اما اینجا باید پرسشی مهمتر مطرح کرد:
آیا شهرک واقعاً چنین زخمی ایجاد میکند؟
به گمان من، پاسخ نه کاملاً مثبت است و نه کاملاً منفی.
آنچه نمایش خلق میکند، بیش از آنکه زخمی آشکار باشد، نوعی مکث ذهنی است.
نمایش، مخاطب را وادار نمیکند که موضعی قطعی بگیرد.
او را متوقف میکند.
در جهانی که سرعت، مهمترین ویژگی زندگی معاصر شده است، همین توقف، خود شکلی از مقاومت است.
یکی از ویژگیهای ارزشمند شهرک این است که تماشاگر را تحقیر نمیکند.
برای او نتیجهگیری نمیکند.
او را به سمتی هل نمیدهد.
نمایش، مخاطب را انسانی بالغ فرض میکند؛ انسانی که توانایی اندیشیدن، تردید کردن و حتی مخالفت با اثر را دارد.
این احترام به شعور تماشاگر، شاید یکی از کمیابترین عناصر بسیاری از آثار اجتماعی امروز باشد.
زیرا هنر، زمانی زنده میماند که امکان مخالفت با آن نیز زنده بماند.
اما تجربه تماشای شهرک تنها در سالن شکل نمیگیرد.
اتفاقی عجیب رخ میدهد.
پس از چند دقیقه، مخاطب دیگر فقط نمایش را تماشا نمیکند.
شروع میکند به تماشای خودش.
هر بار که نگاهش میان بازیگر و تصویر روی پرده جابهجا میشود، ناخواسته از خود میپرسد:
کدام تصویر واقعیتر است؟
آنچه چشمم میبیند؟
یا آنچه دوربین به من نشان میدهد؟
این پرسش، محدود به صحنه نمیماند.
آرامآرام به زندگی بیرون نیز سرایت میکند.
ما هر روز، جهان را از خلال هزاران تصویر میبینیم؛ صفحههای تلفن همراه، شبکههای اجتماعی، رسانهها، دوربینهای نظارتی و قابهایی که دیگران برای ما ساختهاند.
شهرک بیآنکه مستقیماً درباره این جهان سخن بگوید، مخاطب را وادار میکند نسبت به اعتماد خود به تصویر نیز تردید کند.
و این، شاید عمیقترین لایه اجرایی آن باشد.
اگر از سالن بیرون بیایید و تنها درباره تعداد دوربینها صحبت کنید، شهرک را ندیدهاید.
اگر فقط درباره موضوع زنان حرف بزنید، باز هم بخشی از آن را از دست دادهاید.
اگر فقط از بازیها یا طراحی صحنه بگویید، هنوز به مرکز اثر نرسیدهاید.
مرکز واقعی نمایش، لحظهای است که مخاطب درمییابد مسئله اصلی، نه دوربین است، نه پرده، نه حتی شهرک.
مسئله، شیوه نگاه کردن ما به دیگری است.
و شاید مهمتر از آن، شیوه نگاه کردن ما به خودمان.
نمایشهای بسیاری را میتوان تحسین کرد.
نمایشهای کمتری را میتوان به خاطر آورد.
اما آثار اندکی هستند که پس از پایان، همچنان در ذهن مخاطب به بازنویسی خود ادامه میدهند.
شهرک بیتردید به این مرتبه نمیرسد که همه چیز را درباره انسان دگرگون کند؛ چنین انتظاری از هیچ اثر هنری منصفانه نیست.
اما به اندازه کافی جسارت دارد که یک ترک باریک بر سطح عادت ایجاد کند.
و گاهی، تاریخ هنر دقیقاً از همین ترکهای کوچک آغاز شده است.
فصل نهم
شهرک در کجای تئاتر امروز ایران میایستد؟
وقتی تجربهگرایی، از نمایشِ تکنیک عبور میکند و به زبان اجرا نزدیک میشود
تئاتر ایران در دو دهه اخیر، بارها تلاش کرده است نسبت خود را با جهان معاصر بازتعریف کند.
گاهی این بازتعریف از مسیر متن گذشته است.
گاهی از دل بدن.
گاهی با حذف روایت.
و گاهی با ورود فناوری به صحنه.
اما ورود فناوری، همیشه به معنای ورود اندیشه نبوده است.
کم نبودهاند اجراهایی که ویدئو، پروجکشن، دوربین یا تصویر را تنها بهعنوان زینتی مدرن بر صحنه نشاندهاند؛ عناصری که اگر حذف میشدند، نه روایت تغییر میکرد و نه تجربه تماشاگر.
به همین دلیل، هر بار که اجرایی بر استفاده از ابزارهای نو تأکید میکند، نخستین پرسش منتقد باید این باشد:
آیا این ابزار، ضرورت اجرایی دارد یا صرفاً نشانهای از میل به متفاوت بودن است؟
شهرک را باید از همین زاویه سنجید.
نخست باید یک سوءتفاهم را کنار گذاشت.
نوآوری، بهخودیِخود فضیلت نیست.
همانگونه که وفاداری به سنت نیز فضیلت نیست.
آنچه اهمیت دارد، نسبت میان انتخاب فرم و ضرورت محتوا است.
در شهرک، دوربین تنها برای آنکه تماشاگر را شگفتزده کند، وارد صحنه نشده است.
دوربین، بخشی از منطق روایت است.
او شخصیتها را قضاوت نمیکند؛ آنها را در فاصلهای قرار میدهد که مخاطب بتواند همزمان «بدن» و «چهره» را تجربه کند.
این دوگانگی، همان چیزی است که نمایش بدون آن، بخشی از جهان خود را از دست میدهد.
با این همه، ارزش واقعی شهرک در این نیست که نخستین یا آخرین تجربه از این جنس باشد.
تاریخ هنر با اولین بودن نوشته نمیشود.
با اثرگذار بودن نوشته میشود.
اگر این اجرا بتواند کارگردانان جوانتر را به این پرسش برساند که فناوری چگونه میتواند به بخشی از درام تبدیل شود، نه به حاشیهای بر آن، آنگاه میتوان گفت شهرک از مرز یک تجربه شخصی عبور کرده است.
اما اینجا باید از ستایش فاصله گرفت و به نقد نزدیک شد.
هر تجربهای که افق تازهای باز میکند، همزمان خطری نیز در دل خود دارد.
خطر آنکه فرم، به امضایی تکرارشونده بدل شود.
آنچه امروز در شهرک تازه و زنده است، اگر فردا بدون ضرورت در اثری دیگر تکرار شود، دیگر تجربه نیست؛ عادت است.
به همین دلیل، آینده این مسیر بیش از آنکه به فناوری وابسته باشد، به توانایی کارگردان در یافتن ضرورتهای تازه وابسته است.
از سوی دیگر، شهرک یادآوری میکند که تئاتر ایران، بیش از هر زمان دیگری، نیازمند گفتوگو با دیگر هنرهاست.
نه برای آنکه شبیه سینما شود.
نه برای آنکه هویت خود را از دست بدهد.
بلکه برای آنکه مرزهای بیانش را گسترش دهد.
در این اجرا، سینما به صحنه وارد نمیشود تا تئاتر را تصاحب کند.
تئاتر، زبان سینما را وام میگیرد تا امکانات خودش را افزایش دهد.
این تفاوت، بسیار مهم است.
زیرا گفتوگوی میان هنرها، زمانی خلاقانه است که هیچکدام، دیگری را حذف نکند.
نکته دیگری که شهرک را در چشمانداز تئاتر امروز ایران قابل توجه میکند، اعتماد به مخاطب است.
در سالهایی که بخشی از تولیدات نمایشی، یا به دام توضیحدادن بیش از حد میافتند یا به پیچیدگیهای خودبسنده پناه میبرند، شهرک تلاش میکند راه سومی را انتخاب کند.
نمایش، مخاطب را تنها نمیگذارد؛ اما دست او را هم نمیگیرد.
او را در میانه راه رها میکند تا خودش ادامه مسیر را پیدا کند.
همین اعتماد، شاید ارزشمندترین کیفیت فکری اثر باشد.
در نهایت، پرسش اصلی این نیست که آیا شهرک بینقص است یا نه.
پاسخ روشن است؛ هیچ تجربهای که بخواهد مرزهای زبان خود را جابهجا کند، بینقص نیست.
پرسش مهمتر این است:
آیا این نمایش، چیزی به گفتوگوی تئاتر ایران اضافه میکند؟
به گمان من، پاسخ مثبت است.
نه به این دلیل که همه راهحلها را یافته است.
بلکه به این دلیل که جرئت کرده است پرسش تازهای مطرح کند:
آیا میتوان بدون ترک هویت تئاتر، زبان دیدن را تغییر داد؟
شهرک پاسخ نهایی این پرسش نیست.
اما یکی از جدیترین تلاشها برای نزدیک شدن به آن است.
و در هنر، گاهی ارزش یک اثر، نه در مقصدی است که به آن میرسد، بلکه در مسیری است که پیش روی دیگران میگشاید.
فصل دهم (اپیلوگ)
چمدانی که هنوز بسته نشده است
پایان یک اجرا؛ آغاز گفتوگویی که با تماشاگر ادامه پیدا میکند
همهچیز با یک چمدان آغاز شد.
چمدانی قدیمی، نارنجیرنگ.
نه بهعنوان یک وسیله صحنه.
بلکه بهمثابه نخستین نشانه.
پیش از آنکه شخصیتی معرفی شود.
پیش از آنکه داستان آغاز شود.
پیش از آنکه حتی مخاطب فرصت کند جای خود را در جهان نمایش پیدا کند.
دوربین آرام به آن نزدیک میشود.
تصویر، بر پرده میافتد.
و از همان لحظه، دیگر معلوم نیست چه کسی روایت را آغاز کرده است؛
کارگردان،
دوربین،
یا خود چمدان.
شاید تمام نمایش، در حقیقت، از دل همان تصویر نخست زاده میشود.
در پایان اجرا، وقتی نورها خاموش میشوند و بازیگران برای ادای احترام روی صحنه میآیند، آن چمدان دیگر روی صحنه نیست.
اما از ذهن تماشاگر نیز بیرون نرفته است.
انگار همه شخصیتها، تمام سکوتها، تمام انتخابها و تمام آن تصویرهای بزرگشده روی پرده، دوباره درون همان چمدان قدیمی جمع شدهاند.
چمدانی که این بار، نه حامل لباس یا خاطره، بلکه حامل پرسش است.
پرسشهایی که نمایش، آگاهانه بیپاسخ رهایشان کرده است.
شهرک را میتوان از زاویههای گوناگون دید.
میتوان درباره فرمش نوشت.
درباره تجربه استفاده از تصویر زنده.
درباره بازیهایی که باید همزمان در دو مدیوم شکل بگیرند.
درباره زنانی که میان سکوت و سخن گفتن، راه خود را پیدا میکنند.
درباره خشونتی که دیگر فریاد نمیزند.
یا درباره جسارت کارگردانی که تصمیم گرفته است از منطقه امن فاصله بگیرد.
اما شاید هیچکدام از اینها، بهتنهایی جوهره نمایش نباشند.
جوهره شهرک در یک واژه خلاصه میشود:
نگاه.
نه فقط نگاه دوربین.
نه فقط نگاه شخصیتها.
بلکه نگاه تماشاگر.
نمایش، در تمام طول اجرا، آرامآرام این نگاه را جابهجا میکند.
در آغاز، ما شخصیتها را تماشا میکنیم.
کمی بعد، تصویر آنها را.
و در پایان، ناگهان متوجه میشویم که تمام این مدت، خودِ ما نیز زیر نگاه نمایش بودهایم.
گویی شهرک بیش از آنکه بخواهد شخصیتهایش را آشکار کند، شیوه دیدن ما را آشکار میکند.
تئاتر، هنر پاسخ دادن نیست.
اگر قرار بود پاسخ قطعی بدهد، به بیانیه تبدیل میشد.
قدرت تئاتر در این است که پرسشی را در ذهن انسان بکارد؛ پرسشی که شاید روزها، هفتهها یا حتی سالها بعد، در موقعیتی کاملاً متفاوت، دوباره سر برآورد.
شهرک نیز از همین جنس است.
نمایشی که میکوشد به جای آنکه نتیجهگیری کند، ذهن مخاطب را در وضعیت تعلیق نگه دارد.
تعلیقی که نه از ناتمام بودن روایت، بلکه از ناتمام بودن زندگی میآید.
از این منظر، شاید مهمترین دستاورد علیرضا مهران نه استفاده از دوربین باشد، نه طراحی میزانسن، نه تجربه تلفیق زبان سینما و تئاتر.
مهمترین دستاورد او، اعتماد است.
اعتماد به اینکه مخاطب، میتواند خودش فاصله میان تصویر و حقیقت را پر کند.
اعتماد به اینکه بازیگر، میتواند بدون اغراق، در برابر دوربینی که بیرحمانه به چهرهاش نزدیک شده، همچنان صادق بماند.
اعتماد به اینکه پرسش، گاهی ماندگارتر از پاسخ است.
اما اگر بخواهیم شهرک را در یک جمله خلاصه کنیم، شاید این جمله منصفانهتر باشد:
این نمایش، بیش از آنکه درباره یک شهرک باشد، درباره انسانهایی است که هر روز، در شهرکهای پیدا و پنهان زندگی خود، میان ترس، سکوت، انتخاب و امید، راهی برای ادامه دادن پیدا میکنند.
و این، همان جایی است که اثر، از جغرافیای خود عبور میکند و به تجربهای انسانی تبدیل میشود.
وقتی آخرین تماشاگر سالن را ترک میکند، سه پرده سفید خاموش شدهاند.
دوربینها جمع شدهاند.
نورها دیگر چیزی را روشن نمیکنند.
صحنه دوباره به یک فضای خالی بدل میشود.
اما شاید تئاتر، دقیقاً از همین لحظه آغاز شود.
نه روی صحنه.
بلکه در ذهن کسی که هنوز، بیاختیار، به آن چمدان نارنجی فکر میکند.
چمدانی که در آغاز اجرا بسته بود.
و در پایان نیز بسته ماند.
زیرا بعضی چمدانها، برای آن ساخته نشدهاند که گشوده شوند.
برای آن ساخته شدهاند که ما را وادار کنند حدس بزنیم درونشان چیست.
شاید راز ماندگاری شهرک نیز همین باشد؛
اینکه پاسخ را به تماشاگر نمیدهد، بلکه او را با پرسشی به خانه میفرستد که تا مدتها، آرام و بیصدا، در ذهنش زندگی میکند.
فصل یازدهم
تماشاگر؛ شخصیت پنهان نمایش
وقتی صحنه، مخاطب را هم وارد روایت میکند
در بیشتر نمایشها، مرزها روشناند.
بازیگر روی صحنه است.
تماشاگر در سالن.
یکی اجرا میکند و دیگری میبیند.
این قرارداد ساده، قرنهاست که ستون اصلی تئاتر را ساخته است.
اما هر از گاهی، اجرایی پیدا میشود که بدون آنکه حتی یک تماشاگر را از صندلیاش بلند کند، این مرز را بهآرامی جابهجا میکند.
شهرک یکی از همین تجربههاست.
نه به این دلیل که دیوار چهارم را میشکند.
بلکه به این دلیل که شیوه دیدن را به مسئله اصلی اجرا تبدیل میکند.
از همان لحظهای که تصویر نخست روی پرده ظاهر میشود، تماشاگر وارد یک بازی ادراکی میشود؛ بازیای که شاید در ابتدا متوجه آن نباشد.
چشم، دیگر آرام نمیماند.
میان صحنه و پرده در رفتوآمد است.
میان بدن واقعی بازیگر و تصویر بزرگشده چهرهاش.
میان فاصله و نزدیکی.
میان آنچه اکنون روی صحنه رخ میدهد و آنچه دوربین انتخاب کرده است.
در این لحظه، اتفاق مهمی رخ میدهد.
تماشاگر دیگر فقط ناظر نیست.
او مجبور است انتخاب کند.
و همین انتخاب، او را به بخشی از ساختار نمایش تبدیل میکند.
در بسیاری از اجراها، کارگردان تعیین میکند مخاطب چه چیزی را ببیند.
نور، میزانسن و حرکت بازیگران، نگاه تماشاگر را هدایت میکنند.
اما در شهرک، این هدایت کامل نیست.
کارگردان امکان انتخاب را از مخاطب نمیگیرد.
اگر بخواهد، میتواند تمام اجرا را از روی پرده دنبال کند.
اگر بخواهد، فقط بدن بازیگران را ببیند.
و اگر بخواهد، مدام میان این دو جهان رفتوآمد کند.
این آزادی، در ظاهر ساده است؛ اما از منظر زیباییشناسی اجرا، تصمیمی بنیادین به شمار میرود.
زیرا اثر، بخشی از مسئولیت روایت را به مخاطب واگذار میکند.
همینجا، شهرک وارد قلمرویی میشود که نظریهپردازان تئاتر از آن با عنوان تماشاگر فعال یاد میکنند.
تماشاگر فعال، کسی نیست که در پایان اجرا دست بزند یا واکنش احساسی نشان دهد.
او کسی است که در جریان اجرا، مدام معنا تولید میکند.
هر بار که نگاهش از صحنه به پرده میرود، روایت را دوباره میسازد.
هر بار که تصمیم میگیرد به چهره بازیگر خیره شود یا حرکت بدنش را دنبال کند، اولویتهای دراماتیک را از نو میچیند.
به این معنا، هیچ دو تماشاگر، دقیقاً یک «شهرک» واحد را تجربه نمیکنند.
هرکدام، نسخهای متفاوت از نمایش را در ذهن خود میسازند.
اما شاید مهمترین دستاورد این شیوه، نه در آزادی انتخاب، بلکه در آگاه کردن مخاطب نسبت به عمل دیدن باشد.
ما در زندگی روزمره، کمتر از خود میپرسیم چگونه میبینیم.
تصویر را حقیقت فرض میکنیم.
قاب را واقعیت میپنداریم.
دوربین را شاهدی بیطرف میدانیم.
شهرک این اطمینان را آرامآرام متزلزل میکند.
وقتی چهرهای روی پرده، بزرگتر از بدن واقعی همان شخصیت دیده میشود، مخاطب ناخودآگاه با این پرسش روبهرو میشود:
کدامیک حقیقت است؟
آنچه چشم من مستقیماً میبیند؟
یا آنچه دوربین برایم انتخاب کرده است؟
این پرسش، تنها درباره صحنه نیست.
درباره جهان معاصر نیز هست.
درباره جهانی که بخش بزرگی از تجربه ما، نه از مواجهه مستقیم، بلکه از خلال قابها شکل میگیرد.
از این منظر، دوربین در «شهرک» فقط ابزار ثبت تصویر نیست.
نوعی شخصیت خاموش است.
شخصیتی که سخن نمیگوید، اما تصمیم میگیرد چه چیزی دیده شود و چه چیزی از چشم پنهان بماند.
و درست در همین نقطه، مخاطب ناچار میشود نسبت خود را با این شخصیت نامرئی تعیین کند.
آیا به انتخابهای دوربین اعتماد میکند؟
یا نگاه خود را به صحنه بازمیگرداند؟
این وضعیت، تجربهای دوگانه برای تماشاگر میآفریند.
او همزمان، در دو سالن حضور دارد.
یکی سالن واقعی که بازیگران در آن نفس میکشند.
و دیگری سالن خیالی که دوربین برایش ساخته است.
در یک لحظه، با تمام بدن بازیگر مواجه است.
در لحظهای دیگر، تنها لرزش پلک یا انقباض ماهیچهای صورت را میبیند که در حالت عادی از فاصله ردیفهای سالن هرگز قابل مشاهده نیست.
همین جابهجایی مداوم، ادراک مخاطب را از حضور تغییر میدهد.
دیگر حضور، فقط به معنای بودن در یک مکان نیست؛ بلکه به معنای حضور همزمان در دو سطح از واقعیت است.
شاید به همین دلیل باشد که پس از پایان اجرا، آنچه در ذهن مخاطب باقی میماند، فقط داستان یا شخصیتها نیست.
خاطرهای از نگاه کردن نیز باقی میماند.
تماشاگر، ناخواسته، شیوه دیدن خود را به یاد میآورد.
به یاد میآورد که چگونه بارها میان صحنه و تصویر مردد شده بود.
و شاید مهمترین موفقیت شهرک نیز همین باشد؛
اینکه پیش از آنکه بخواهد جهان را تغییر دهد، رابطه مخاطب با جهان را تغییر میدهد.
زیرا هر دگرگونی بزرگ، از یک تغییر کوچک آغاز میشود:
از لحظهای که انسان، برای نخستین بار، به شیوه نگاه کردن خود شک میکند.
فصل دوازدهم
بازگشت به همان چمدان نارنجی
هر نمایشی سرانجام به یک تصویر تبدیل میشود
سالها بعد، اگر از تماشاگر شهرک بپرسند که این نمایش را به یاد میآورد یا نه، بعید است نخستین چیزی که به خاطر میآورد، نام شخصیتها باشد.
شاید حتی ترتیب دقیق رخدادها را نیز فراموش کرده باشد.
دیالوگها، مانند بسیاری از اجراهای دیگر، در حافظه زمان کمرنگ خواهند شد.
اما هنر، همیشه با جزئیاتش در ذهن نمیماند.
گاهی فقط با یک تصویر زنده میماند.
و شهرک، دستکم برای من، با همان تصویر نخست به حافظه سپرده میشود.
چمدانی نارنجی.
سه پرده سفید.
و دوربینی که پیش از آنکه بازیگری سخن بگوید، نگاه ما را تصاحب کرده بود.
تئاتر، هنری است که هر شب متولد میشود و هر شب میمیرد.
هیچ اجرایی را نمیتوان دقیقاً دوباره تکرار کرد.
نه نفس بازیگر همان است.
نه سکوت تماشاگر.
نه ریتم نگاهها.
شاید همین ناپایداری، بزرگترین سرمایه تئاتر باشد.
زیرا آنچه ثبت نمیشود، ناچار باید در حافظه انسان زندگی کند.
و حافظه، بیش از هر چیز، با تصویر کار میکند.
شهرک این حقیقت را بهخوبی میشناسد.
از همین رو، پیش از آنکه روایت خود را بر کلمات بنا کند، آن را بر تصویر استوار میکند.
اما آن چمدان، فقط یک شیء صحنه نیست.
هرچه بیشتر از اجرا فاصله میگیریم، بیشتر به استعارهای تبدیل میشود.
گویی همه شخصیتهای نمایش، هرکدام چیزی را درون آن پنهان کردهاند؛
ترسی که هرگز به زبان نیامده است.
انتخابی که نیمهکاره رها شده است.
خشونتی که عادی شده است.
امیدی که هنوز خاموش نشده است.
و شاید مهمتر از همه، پرسشهایی که نمایش عمداً از پاسخ دادن به آنها خودداری کرده است.
آن چمدان، در پایان اجرا نیز بسته میماند.
نه از سر کمبود پاسخ، بلکه از سر احترام به مخاطب.
زیرا بعضی پرسشها، اگر زودتر از موعد گشوده شوند، دیگر قدرت زیستن در ذهن انسان را از دست میدهند.
در طول این یادداشت، از فرم سخن گفتیم.
از بدن.
از تصویر.
از بازیگری.
از زنان.
از خشونت.
از زبان کارگردانی.
از جایگاه شهرک در تئاتر امروز ایران.
اما اکنون، در پایان این مسیر، شاید بتوان همه آن فصلها را در یک جمله خلاصه کرد:
شهرک بیش از آنکه بخواهد چیزی را به ما نشان دهد، میخواهد شیوه دیدن ما را تغییر دهد.
این جمله، اگرچه ساده به نظر میرسد، اما تمام تجربه اجرا را در خود فشرده کرده است.
نمایش، فقط جهانش را پیش چشم مخاطب نمیگذارد.
او را وادار میکند نسبت به نگاه خودش نیز حساس شود.
هر بار که میان بدن بازیگر و تصویر روی پرده مردد میشود، در حقیقت میان دو شیوه ادراک در رفتوآمد است؛
میان حضور و بازنمایی.
میان واقعیت و روایت.
شاید به همین دلیل، شهرک را نباید تنها یک تجربه موفق در تلفیق تئاتر و تصویر دانست.
اگر ارزشی برای این اجرا بتوان قائل شد، آن ارزش پیش از هر چیز در جرئت تجربه کردن است.
در روزگاری که بسیاری از تولیدات نمایشی، یا به تکرار الگوهای آشنا پناه میبرند یا نوگرایی را با انباشت ابزارهای تکنولوژیک اشتباه میگیرند، این اجرا دستکم یک خطر را پذیرفته است؛
اینکه زبان تازهای را بیازماید، حتی اگر بینقص نباشد.
و تاریخ هنر، بیش از آنکه مدیون آثار بیخطا باشد، مدیون آثاری است که جرئت کردهاند امکان تازهای را امتحان کنند.
با این همه، مهمترین دستاورد شهرک شاید نه در خود اجرا، بلکه در گفتوگویی باشد که پس از پایان آن آغاز میشود.
گفتوگویی درباره نسبت تئاتر و تصویر.
درباره امکانهای تازه بازیگری.
درباره جایگاه زنان در روایت معاصر.
درباره خشونتهای بیصدا.
و درباره این پرسش که آیا هنوز میتوان در تئاتر، بدون خطابه و شعار، مخاطب را به اندیشیدن دعوت کرد؟
شهرک ادعا نمیکند که پاسخ نهایی این پرسشها را یافته است.
اما شجاعت آن را دارد که آنها را روی صحنه بگذارد.
و گاهی، همین شجاعت، آغاز یک مسیر تازه است.
وقتی آخرین نور سالن خاموش میشود، سه پرده سفید دوباره به سکوت بازمیگردند.
دوربینها خاموش میشوند.
بازیگران از صحنه بیرون میروند.
بلکباکس، بار دیگر فقط یک فضای خالی است.
اما تئاتر، برخلاف صحنه، همیشه در همان لحظه پایان نمییابد.
بخش مهمی از آن، تازه از اینجا آغاز میشود؛
در حافظه تماشاگر.
در گفتوگوهایی که پس از اجرا شکل میگیرد.
در اختلافنظرهایی که درباره اثر به وجود میآید.
و در پرسشهایی که بیصدا، روزها و هفتهها بعد، دوباره سر برمیآورند.
و من، اگر بخواهم سالها بعد شهرک را تنها با یک تصویر به یاد بیاورم، نه از سه پرده سفید آغاز خواهم کرد، نه از کلوزآپهای دوربین و نه حتی از چهره شخصیتها.
از همان چمدان نارنجی آغاز خواهم کرد.
چمدانی که در ابتدای اجرا، بیش از آنکه حامل یک داستان باشد، حامل یک دعوت بود؛ دعوت به سفری درون شیوه دیدن.
شاید راز ماندگاری برخی نمایشها نیز همین باشد؛
آنها پس از آخرین تشویق تماشاگران پایان نمییابند.
آنها در ذهن مخاطب، آرام و بیصدا، به اجرای خود ادامه میدهند.
سجاد خلیلزاده
پژوهشگر، منتقد و روزنامهنگار تئاتر و سینما
دیدگاه خود را بیان کنید